مسیر جاری :
چرا شب ها غذای فست فودی و ناسالم وسوسه انگیزتر می شود؟
تنها ماندن بچه در خانه: فرزند شما چه زمانی آمادگی دارد؟
شعرهای زیبا درباره وطن از شاعران مشهور؟
چرا حافظ با القابی مثل «لسانالغیب» و «خواجه» هم شناخته می شود؟
10 نشانه انتشار تشعشات هسته ای در هوا
آیا خرمالو برای روده خطرناک است؟
ستارهای در آسمان ادب؛ بزرگداشت استاد شهریار در روز شعر و ادب فارسی
وضعیت موجود وقف و امور خیریه در کشور مصر؛ از فرصتهای سرمایهگذاری اقتصادی تا چالشهای نهادی
رازداری سازمانی و حفظ اسرار همکاران؛ امانت اطلاعات در محیط کار
تبریک و تسلیت به همکاران؛ نقش همدلی در افزایش بهرهوری
فال حافظ
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
دل از من برد و روی از من نهان کرد
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
پیش شماره شهر های استان گیلان
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
طریقه خواندن نماز امام علی(ع) برای گرفتن حاجت
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
داستان
در مرز علم و ادبیات محض
نثر دوره سلجوقی (سده ی 5-6هـ) بعضاً به همان سادگی دوره ی پیش از آن و بعضاً به تصنع، جمله های دراز، عرب مآبی و غیره ممتاز است که همه ی این ها؛ هر چه پیش تر، رویم؛ بیش تر می شود. اهمیت ادبیات محض بیش تر...
داستان
ما و مرگ
زنده یاد موریو اونو Morio Ono استاد پیشین دانشگاههای توکیو و دایتو بوُنکا که سالها ریاست مؤسسه فرهنگ خاوری دانشگاه توکیو را داشت و بیش از سی سال به تحقیق در احوال جامعه روستاییِ ایران گذراند، از نمونه...
داستان
کوزه اشک؛ خرید در بازار اصفهان
هر زمانه ای فرزندان خود را بار می آوَرد، و در این میان شاید که هنرمندان و شاعران و نویسندگان نماینده عصر و نسل خویشند؛ دگر گشتن و نو شدن حال و کار روزگار را در احوال و آثار آنها پیدا می توان دید. اینان...
داستان
عیدی مستخدمها
وقتی رسیدم خونه، ننه رفته بود نون بخره و خاتون با جواد در خونه توی کوچه خاک بازی میکردند. همهی فکر و حواسم به عیدی فردا بود. اگه فردا هم عیدی برای مستخدمهای مدرسه نمیبردم، آقا معلم هزار بد
داستان
منتظر
غروبها که کلاغها توی آسمان پرواز میکنند، و فوج فوج بسوی لانههایشان میروند، دخترک زیبای کوچولو کنار پنجرهی اتاقش میایستد، و به بالهای سیاه رنگ آنها خیره میشود. تا از جلوی دیدگان زیبایش بر فراز...
داستان
آخرین شمع
در پشت ویترین مغازهی قنادی شیرینیهای رنگارنگ و تزئین شده ای وجود داشت که توجه همه را به خود جلب میکرد؛ و خریداران زیادی را به داخل مغازه میکشاند.
داستان
لبخند
کم کم دارد جهان لبخندی میزند. گلها و شکوفهها نیز به لبخند آمدهاند. آنها میخواهند. در وجود همهی انسانها سرور و شادی بیافرینند. تا وقتی که هستند هرگز از مزاحمتهای خار نمیهراسند، و چهره درهم نمیکنند....
داستان
گردش زمان
زندگی انسان یک چرخ را ماند، و زمان، لاستیکهای این چرخ. زندگی و زمان تواماً در حرکتند و وجود هر یک بستگی به دیگری دارد.
داستان
چرا نخندم؟!
وقتی کویرِ غم تمامیت وجودم را در دستهای تنومند خود لِه کرده و فریاد غرّای مرا به دور دستها میبرد، نسیم نوازشگر هستی مرا ببازی میگیرد و با سمفونی حیات بخشش میپرسد:
داستان
تسلیت
وقتی اعلامیهی درگذشت دوستم «هوشنگ» را روی دیوار دیدم مثل برق گرفتهها خشکم زد، و تا چند ثانیه مات و مبهوت به اعلامیه خیره بودم. عکس هوشنگ در گوشه سمت چپ آن چاپ شده بود. اما من که باور نمیکردم! چطور