گروه بندی
برگزیده ها
تازه های مشاوره
افشای رازهای زندگی مشترک توسط همسر؛ بمانم یا جدا شوم؟
راز شوکهای قیمتی ۱۴۰۵؛ از واقعیت هزینههای حملونقل تا اثربخشی کالابرگ الکترونیک
هنگام ادار اگر ادار به پای من اصابت کند، چگونه تطهیر کنم؟
ناتوانی جنسی شوهر بعد از ازدواج؛ راهکارهای عملی، درمان و تصمیمگیری درباره ادامه زندگی
روش اصولی کاریابی برای تصویرگر و نقاش کارتونی
چگونه اسراف انرژی در ادارات و اماکن را گزارش کنیم؟ راهنمای ثبت شکایت در سامانه فؤاد (۱۲۸)
خشم از خانواده به خاطر وسواس نجاست؛ چگونه گذشته را بپذیریم و ذهنمان را آزاد کنیم؟
آیا تغییر نامی که برای فرزند نذر شده، جایز است؟
چرا وسط مسیر خسته میشویم؟ راهنمای کاربردی غلبه بر خستگی تغییر عادت
ابهام در رفتار دوست قدیمی؛ چگونه آرام و بالغ برخورد کنیم؟
ویژه نامه ها
بیشترین بازدید هفته
علاقه به کف پای زن
علت علاقه شدید به لیسیدن کف پای زنان چیه؟
با سلام دختری 12 ساله هستم از کودکی خود ارضایی می...
واژه جاری در کارنامه به چه معناست؟
مشاوره مذهبی: حکم خوردن میوه ی درختی که پای آن ادرار می شود، چیست؟
اگر خود ارضایی رو ترک کنم خدا منو می بخشه چکار کنم؟
دچار مشکل استفراغ عمدی هستم، بگین چیکار کنم؟
قضا شدن نماز صبح خللی در چهله ی زیارت عاشورا ایجاد می کند؟
مشاوره خانواده: بعد از ازدواج متوجه خیلی از کمبودهای شوهرم شدم و الان اصلا نمیتونم به زندگیم ادامه بدم" چه راهی هست؟
مشاوره مذهبی: می توان چند ساعت بعد از غسل جنابت با همان غسل نماز خواند؟
جستجوی عبارت مادر بیش از 95 نتیجه در بر داشت.
چگونه با بدقولی و انتظارات بی جای مادرم کنار بیایم؟
مادرم همیشه به من قول هایی میدهد که هیچوقت به ان عمل نمیکند. او خییییلی دروغگو هست. قرار بود بیشتر از یک هفته برایش در خانه کار کنم و هر روز خانه را تمیز کنم. در عوض او به من قول داده بود که بعد از ان مدت همیشه کیف خواهیم کرد و هر روز بیرون میرویم. ولی...
ان مدت که تمام شد مادرم به قول هایش عمل نکرد و هر روز سر من داد میزد و فحاشی می کرد که چرا مثلا اشپزخانه یا هر جای دیگر خانه کثیف است برو تمیز کن. خسته شدم از دروغ های مادرم و تمیز کردن خانه هر روز مثل یک کلفت.
بی مهری پدر و مادر؛ رفتارم با چنین والدینی چگونه باشد؟
سلام و عرض ادب.
بنده یک دختر 32 ساله و مجرد هستم. من در خانوادهای بزرگ شده ام که والدینم فکر میکنند تنها نیاز بشر نیاز به خوراک، پوشاک و مسکن است. پدر و مادر و به ویژه مادر فوق العاده بی مهر و محبتی دارم. مادرم حتی از یخچال های قطب هم سرد تر و بی مهر تر است. کلام و رفتار محبت آمیز و همدلی و دلگرمی دادن در خانه ما هیچ معنایی ندارد. جالب اینجاست که مادرم همیشه میگفت و میگوید که من زن سیاستمداری نیستم که چرب زبانی کنم و قربان صدقه همسر و فرزندانم بروم اما حرف هایی که باعث رنجش خاطر میشود را به راحتی به زبان می آورد.
هروقت شاهد مکالمات دوستانم با پدر و مادرشان هستم برایم سوال هست که چطور آنها با محبت صحبت کردن را بلد هستند و ما نه... عباراتی مثل "جان"، "عزیزم" و ... هیچ وقت در مکالمات ما استفاده نمیشود در عوض جملاتی مثل "دهنت رو ببند"، :تو چی میفهمی...؟"، "خودت رو مسخره گیر آوردی..." و از این دست از جملات به راحتی شنیده میشود.
به شخصه اینقدر محبت و گرمی در خانه ندیدم که خودم هم به هیچ عنوان "نمیتوانم" به پدر و مادرم محبت کنم و از کلام محبت آمیز استفاده کنم.
پدر و مادر من همیشه ابراز به مظلوم بودن میکنند و حس قربانی شدن دارند و حتی از مادرم شنیدم بچه های دیگران چقدر به پدر و مادرشان محبت میکنندو انها را دوست دارند ولی بچه های ما نه ... و من اطمینان دارم که از من و خواهرانم ناراضی است. اما من معتقدم مهر و محبت باید دو طرفه باشد، وقتی من همیشه در خانه احساس تنهایی میکنم، وقتی نه تنها محبتی نمیبینم، بلکه اگر در رابطه با مشکلاتی که دارم در خانه صحبت کنم مورد سرزنش یا سرکوب شدن قرار میگیرم، چون اعضای خانواده من به هیچ عنوان همدلی کردن را بلد نیستن ولی سرکوب کردن رو خیلی خوب از بر هستند. همین عدم همدلی باعث شده که اکثر اواقات از مشکلاتم هیچ صحبتی نکنم و سکوت کنم.مشکل و سوال اصلی من این است که با رنجشی که از والدین دارم واقعا نمیتوانم قلباً به آنها محبت کنم، هدفم ظلم به آنها نیست و میدانم نباید رفتاری داشته باشم که موجب رنجش آنها شود ولی توانایی محبت کردن واقعی را ندارم. آیا با این وجودخدا از من ناراضی ست؟ آیا محبت نکردن به والدین موجب عذاب اخروی برای من است؟ آیا حق ندارم از پدر و مادرم دلگیر باشم...؟
طرز برخورد با خوانواده همسر
باسلام مشکل اصلی من بر میگرده به خانواده همسرم چون ۷ سالی که ازدواج کردم اگه جروبحث و دعوا بوده همه رو گردن من انداختن شوهرمم یا در مقابلشون سکوت میکنه یا سریع اونا رو اگه ناحقم بگن تایید میکنه
خاله شوهرم تو گروهشون هرچی توهین و تحقیر بود بمن کرد بعد فحش بمن داد ولی من با احترام باهاش رفتار کردم شوهرمم با احترام بهش پیام داد ولی مادر شوهرم میگه تقصیر تو هس همه چیزی خواهر من عصبی بوده یه چیزی گفته تو نباید به شوهرت میکفتی پیامش بده بخاطر این نقصیرکار شدی خلاصه هر بحثی پیش میاد مادرشدهرم تلفن دست میگیره با حالت پرخاشگرانه همه تقصیرا رو گردن من میندازه یه مختصر جوابی هم که با احترام میدم ازش سو استفاده میکنه مثلا تو جروبحث میگه من دیکه در مورد هیچ موضوعی باهات حرف نمیزنم منم با احترام بهش میگم خب اگه نمی خواهید نزنید بهش بر میخوره و دفعه بعدی متلک بارم میکنه !
مادرشدهرم در گذشته زندگی سختی داشته به گفته خودش !کلا ۷ سالی که عروسشون شدم همیشه از خونواده شوهرش بدگویی میکنه در صورتی که من با چشم خودم دیدم بهش خوبی خیلی میکنن احترامشم دارن !
خودش بمن میکف من خونواده شوهرم دوس ندارم نمیذارم اول تا حالا بچه هام با اونا بگردن اونوقت چقدر وقت پیش زنگ زده بود خونم گله میکرد چرا بچت دیرباما باز میشه بهش گفنم تو که اخلاق بچه منو میدونی با همه دیر باز میشه زمان میبره با ینفر یکی بشه مادرشدهرم میکه ن تو یادش میدی خیلی از اخلاقای پسرمم دست تو هست میگم شما اخلاق پسرتم میدونی میگه ن تو یادش میدی!خلاصه روز بروز دارم دیونه میشم از حرفاش هفته ای یبار میرم پدرشدهرم محاکمم میکنه چرا نمیای در مورد حرفایی که مادرشدهرم میزنه بی اطلاع هس ولی اگه اطلاع هم داشته باشه هنیشه طرفدار مادرشدهرم هس
اینم بگم مادرشدهرم خیلی خیلی با سیاسته همه زنگایی که بمن میزنه گله که میکنه یواشکی هست میکه زنونه باید بگم نباید مرد بفهمه من یبار به شوهرم گفتم شوهرمم سربع زنگ به مادرش زد گف مادرشدهرم گف چرا گفتی من اگه بخوام میتونم پسر مو بر علیه تو بکنم ولی اینکارو نمیکنم
از ترفند های روانشناسی هم استفاده کردم مثلا بهم گفتن از مادرشوهرت پیش شوهرت تعریف کن یا به مادرشوهرت توجه کن همه اینا رو استفاده کردم دیدم بیشتر ازم سو استفاده کردن مثلا اگه کمکش میکردم اینو وظیفه من دونستن یا هر کاری کردم به چشم نیومد،
خلاصه بگم که کلا خانواده خودخواه خودبین هستن تقصیرا گردن دیگران میندازن
اینم اضافه کنم مادرشدهرم یکی از باعث و بانی های طلاق خواهرش هم شد چندباری هم دیدم زندگی دخترشم خراب کرده البته زندگی خودمم همین طور جالبه همیشه هم میگه تقصیر من نیس دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنن
یه مسئله دیگم هس که شب یلدا والدین منو باغشون دعوت کردن به پدر من گفتن جوجه بگیر درست کنیم یعنی شام با پدر من که مهمون بود بود واقعا جلوی خونوادم سنگ رو یخ شدم به شوهرمم گفتم حساب کن اونم مثل مادرش هست گف ول کن!مادرشدهرم اگه شامی چیزی به مهمون بده مثل فلافل و پیتزا چیزی پول اون غذا رو از حلقوم طرف میکشه بیرون !من خیلی با اینا فاصله فرهنگی دارم
الان خواهشا بهم بگید چکار کنم اعصابم داغون داغون گاهی اوقات پانیک میشم
احساس می کنم مادر خوبی نیستم، چه کار کنم؟
سلام وقت بخیر،مادر کودک ۲ ساله ای هستم که خیلی سختگیرم،همش اینکارو نکن به اون دست نزن و بیشتر این امر و نهی ها بخاطر ترس از آسیب دیدن فرزندمه،خیلی استرسی هستم همش میترسم آسیب ببینه همش مواظبشم
از بچگی کولیک و رفلاکس داشت کمکی نداشتم،همسرم اصلا و به هیچ وجه تو بچه داری کمکم نکرد،اصلا برای بچه وقت نمیذاره،خیلی دوسش داره ولی دریغ از ۲ دقیقه بازی کردن باهاش کلا در روز زیاد نمیبینتش ولی ببینه هم بهش توجه نمیکنه زیاد یا یه سره دعواش میکنه
وقتی به دنیا اومد کمک نداشتم بخاطر مشکلاتیم که داشت تا ۵ ماه نمیخوابید و فقط گریه میکرد به شدت افسرده بودم،حتی میترسیدم برم دستشویی یا غذا بخورم که بچم گریه نکنه فکر میکردم اگه بچم گریه کنه بدترین مادر دنیام،البته بیشتر از این میترسیدم که بگن چه مادر بدیه مخصوصا مادرشوهرم اینا که باهاشون تو یه آپارتمان زندگی میکنیم،
تا قبل به دنیا اومدن پسرم مشکلی باهاشون نداشتم ولی بعد از اون مادرشوهرم سوهان روحم شد تقریبا از اون اول که من شیر نداشتم و همش میگفت بچه همیشه گشنست و من زار زار گریه میکردم تا بعدها که تربیت فرزندمو مختل کرد و ... از همون اوایل به دنیا اومدنش مثلا یک ماهش بود سر بچم داد میزدم و میگفتم ساکت شو یا خب بگو چته،اینکه نمیدونستم بچم چشه دیوونم میکرد
گاهی پیش میومد از عصبانیت وقتی مینداختمش رو تشک ،نه اینکه پرتش کنم و حواسم خیلی بود که یواش بندازمش ولی خیلی دوست داشتم که پرتش کنم چون من از صداهای بلند بیزارم و چندتا صدا که با هم باشه اعصابم بهم میریزه طاقت صدا رو ندارم،خیلی دوست داشتم از اون وضعیت فرار کنم و بذارم برم
بیخوابی ذهنم رو مختل کرده بود،بزرگتر که شد میزدمش😭 هنوزم که یادم میاد دیوونه میشم،اونموقعم خیلی حواسم بود که مثلا تو سر یا صورتش نزنم و بیشتر پشتش میزدم چونومیدونستم پوشک داره و کمتر دردش میگیره،ولی این اواخر شده که محکم تو کمرشم زدم یا سیلی بهش میزنم که دستم بشکنه ایشالا، که یه بار زدمش اومد بغلم از ترس بهم بوس داد😭😭
خیلی دوست دارم بمیرم و راحت شم که بچه رو موقهی بدنیا آورد که روان خودم بهم ریخته بود،من آدم به شدت صبوری بودم ولی الان با کوچکترین چیزی بهم میریزم و نمیتونم خشممو کنترل کنم،
حتی غذا رو که میریزه رو لباسش عصبی میشم،با خودم میگم بچه باید بریز و بپاش کنه چرا دعواش میکنم و دفعه دیگه چیزی نمیگم ولی نمیتونم و باز دعواش میکنم😭 بچم خیلی ترسو شده،از صداهای بلند یا یهویی مثل باز کردن در میترسه
،از بعضی کاراکترای کارتونا میترسه و میاد بغلم،از بچگی از برف پاک کن میترسید و کلا خشکش میزد و میگفتم دورازجونش سکته کرد،قلبش تند تند میزد و جوری که دستاش رو هوا میموند و اصلا نمیذاشت دستاشو بیارم پایین،بچم داره بخاطر من روانش بهم میریزه توروخدا کمکم کنید نمیخوام اینجوری باشم،نمیخوام سالهای طلایی عمرش که تعیین کننده سلامت روانش رو اینطوری بگذرونه به دادم برسین
نمیدانم بین مادرم و ازدواج کدام را انتخاب کنم
دختری 40 ساله هستم مادر مریضی دارم که نیاز به مراقبت دارد نمیدانم بین ازدواج ومادرم کدام را انتخاب کنم احساس تنهایی وپوچ بودن میکنم البته خواستگار هم زیاد ندارم که آنها هم همه دارایی چندبچه وزن طلاق داده بودن لطفا راهنمایی بفرمایید
مادر زنم زیباتر از همسرم است و دارم از این موضوع اذیت میشم" چیکار کنم؟
سلام. من یک جوان 25 ساله هستم که دو سال است ازدواج کردم. همسرم 17 ساله است. متاسفانه مادرزن من از همسرم خیلی خیلی زیباتر و خوش اندام تر است(33 ساله است). که بنده با این قضیه از روز ازدواج کنار آمده بودم. اما همیشه با خودم میگفتم کاش همسرم شبیه مادرش بود. (چهره همسرم شبیه پدرش است)
بنده چند روز قبل برای حل یک مشکل کوچکی که با همسرم داشتم، تنهایی رفتم خانه مادرزنم. اون هم با لباس خانگی تنگ جلوم ظاهر شد که اصلا انتظارشو نداشتم (همیشه یه روپوش جلوم میپوشید وقتی پدرزنم و همسرم بودند ) بنده همون لحظه یه جوری شدم. متاسفانه از اون روز نگاهم بهش کلا تغییر کرده و افکار منفی و شیطانی میاد ذهنم. از اون روز همش فکرهای بد و شیطانی میاد به ذهنم. با اینکه آدم نماز خوان و چشم پاکی بودم نسبت به زنان نامحرم. اما الان بدجوری بهم ریخته روحیه م.
مخالفت مادر خواستگار با ازدواج، چه کنم؟
سلام وقت بخیر من 27 سالمه.به یکی از همکلاسی هام علاقه مند شدم ایشونم همینطور.ما چهار سالی هست که همو میشناسیم از حدود یکسال که رابطمون عاطفی شده.ایشون قصدشون از ارتباط با من و به خانوادشون گفتن و گفتن که قصد ازدواج دارن اما مادرشون مخالفن به چن دلیل اول اینکه من 5 ماه از پسرشون بزرگترم و دوم اینکه اعتقاد دارن ازدواج سنتی خوبه و دختری که با یه پسر در ارتباطه مناسب ازدواج و زندگی نیست. این مسئله روح و روان منو بهم ریخته توروخدا بگین چیکار کنم من این اقا رو خیلی دوس دارم تو خیلی مواردم باهم تفاهم داریم برنامه های مشترکی هم برا اینده با هم داریم اما مادرشون داره همه چیو به هم میریزه تورو خدا کمکم کنین
اصلا روم نمیشه مادر همسرم رو مامان صدا کنم
کمک کنید چطور مادرهمسرم رو صدا بزنم مامان روم نمیشه
نذر نام فرزند توسط مادر شوهر
سلام من سه ساله ازدواج کردم و بچه دار نمیشم، خودم خیلی نذر کردم که به شیرخوارگاه کمک کنم اگه بجه دار شم، اسمی رو نذر نکردم،اما چند تا اسم در ذهن دارم. مادر شوهرم گفته نذر کردم اگه پسردار بشی اسمش رو امیرعلی یا امیرعباس بذاری، با احترامی که براشون قائلم اما من نمیخوام، نمیدونم چجوری بگم این موضوع رو. خواستم بپرسم اگر هم اتفاقی افتاد، گناهه که من این اسامی رو روی فرزندم نذارم؟
ارتباط با مادر
سلام.من دائم از مادرم انتقاد میکنم و یا عیب و ایراد میگیرم،بابت کارهاش،رفتارهاش،حرفهاش،عملکردهاش و... ک از بچگی تا حالا باهام داشته ویا میگم فلان کارو برام کردی یا نکردی و دایم ازش انتظار و توقع دارم طوری ک همیشه ازم دلخور و ناراحت میشه،با هیچکس دیگه اینطور نیستم،با دوستانمم اونایی ک تو هردوره ای بودم و باهم صمیمیتر بودیم فقط اگه ب نیازهام پاسخ نمیدادند رهاشون میکردم همین، ولی ازشون انتقادنمیکردم.علتش چیه ک من اینطوریم؟چه راهکاری برا بهترشدنم هست؟ایا طبیعیه ک من اینطوریم؟