0
مسیر جاری :
درج لعلت دلگشاي مردم است عطار

درج لعلت دلگشاي مردم است

درج لعلت دلگشاي مردم است شاعر : عطار عکس ماهت رهنماي انجم است درج لعلت دلگشاي مردم است راستي نه مردمي نه مردم است مردم چشم تو با من کژ چو باخت تا بديدم چون قمر در...
غم بسي دارم چه جاي صد غم است عطار

غم بسي دارم چه جاي صد غم است

غم بسي دارم چه جاي صد غم است شاعر : عطار زانکه هر موييم در صد ماتم است غم بسي دارم چه جاي صد غم است کم ز کم نبود نصيبم زان کم است غم نباشد کانچه پيشان است و پس کور...
تا در تو خيال خاص و عام است عطار

تا در تو خيال خاص و عام است

تا در تو خيال خاص و عام است شاعر : عطار از عشق نفس زدن حرام است تا در تو خيال خاص و عام است دعوي يگانگيت عام است تا هيچ و همه يکي نگردد هر پختگيي که هست خام است ...
ره ميخانه و مسجد کدام است عطار

ره ميخانه و مسجد کدام است

ره ميخانه و مسجد کدام است شاعر : عطار که هر دو بر من مسکين حرام است ره ميخانه و مسجد کدام است نه در ميخانه کين خمار خام است نه در مسجد گذارندم که رند است بجوئيد اي...
سر عشقت مشکلي بس مشکل است عطار

سر عشقت مشکلي بس مشکل است

سر عشقت مشکلي بس مشکل است شاعر : عطار حيرت جان است و سوداي دل است سر عشقت مشکلي بس مشکل است دايما ديوانه‌اي لايعقل است عقل تا بوي مي عشق تو يافت پاي عاشق تا به زانو...
در دلم تا برق عشق او بجست عطار

در دلم تا برق عشق او بجست

در دلم تا برق عشق او بجست شاعر : عطار رونق بازار زهد من شکست در دلم تا برق عشق او بجست دل ز من بربود و درجانم نشست چون مرا مي‌ديد دل برخاسته ناوک سر تيز او جانم بخست...
حسن تو رونق جهان بشکست عطار

حسن تو رونق جهان بشکست

حسن تو رونق جهان بشکست شاعر : عطار عشق روي تو پشت جان بشکست حسن تو رونق جهان بشکست غمزه‌ي تو به يک زمان بشکست هر سپاهي که عقل مي‌آراست طاق ابروي تو کمان بشکست ناوک‌انداز...
چشم خوشش مست نيست ليک چو مستان خوش است عطار

چشم خوشش مست نيست ليک چو مستان خوش است

چشم خوشش مست نيست ليک چو مستان خوش است شاعر : عطار خوشي چشمش از آنست کين همه دستان خوش است چشم خوشش مست نيست ليک چو مستان خوش است هرچه کند چشم او ور ببرد جان خوش است ...
در سرم از عشقت اين سودا خوش است عطار

در سرم از عشقت اين سودا خوش است

در سرم از عشقت اين سودا خوش است شاعر : عطار در دلم از شوقت اين غوغا خوش است در سرم از عشقت اين سودا خوش است گر برون جان مي کند اعدا خوش است من درون پرده جان مي‌پرورم...
دوش ناگه آمد و در جان نشست عطار

دوش ناگه آمد و در جان نشست

دوش ناگه آمد و در جان نشست شاعر : عطار خانه ويران کرد و در پيشان نشست دوش ناگه آمد و در جان نشست او چرا در خانه‌ي ويران نشست عالمي بر منظر معمور بود گنج بود او در...