در سرم از عشقت اين سودا خوش است

در سرم از عشقت اين سودا خوش است شاعر : عطار در دلم از شوقت اين غوغا خوش است در سرم از عشقت اين سودا خوش است گر برون جان مي کند اعدا خوش است من درون پرده جان مي‌پرورم جمله‌ي آفاق نابينا خوش است چون جمالت برنتابد هيچ چشم هر که در خون مي‌نگردد ناخوش است همچو چرخ از شوق تو در هر دو کون صد کمر بر بسته بر جوزا خوش است بندگي را پيش يک بند قبات زاهد خلوت نشين رسوا خوش است جان فشان از خنده‌ي جان‌پرورت اشک خون آلود من گويا خوش است گر زبانم...
شنبه، 6 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
در سرم از عشقت اين سودا خوش است
در سرم از عشقت اين سودا خوش است
در سرم از عشقت اين سودا خوش است

شاعر : عطار

در دلم از شوقت اين غوغا خوش استدر سرم از عشقت اين سودا خوش است
گر برون جان مي کند اعدا خوش استمن درون پرده جان مي‌پرورم
جمله‌ي آفاق نابينا خوش استچون جمالت برنتابد هيچ چشم
هر که در خون مي‌نگردد ناخوش استهمچو چرخ از شوق تو در هر دو کون
صد کمر بر بسته بر جوزا خوش استبندگي را پيش يک بند قبات
زاهد خلوت نشين رسوا خوش استجان فشان از خنده‌ي جان‌پرورت
اشک خون آلود من گويا خوش استگر زبانم گنگ شد در وصف تو
گرچه دل مي‌سوزدم اما خوش استچون تو خونين مي‌کني دل در برم
تو بسي، مه اين مه آن يکتا خوش استاين جهان فاني است گر آن هم بود
تو تمامي با توام تنها خوش استگر نباشد هر دو عالم گو مباش
بي وجودم گر بري آنجا خوش استماه‌رويا سيرم اينجا از وجود
کان تماشا بي وجود ما خوش استپرده از رخ برفکن تا گم شوم
صد هزاران بي سر و بي پا خوش استالحق آنجا کفتاب روي توست
واله‌ي آن طلعت زيبا خوش استصد جهان بر جان و بر دل تا ابد
ذره‌ي سرگشته ناپروا خوش استپرتو خورشيد چون صحرا شود
گر شدم چون سايه ناپيدا خوش استچون تو پيدا آمدي چون آفتاب
قصد صحرا مي‌کنم صحرا خوش استاز درون چاه جسمم دل گرفت
اين زمان دريا شدم دريا خوش استدي اگر چون قطره‌اي بودم ضعيف
بانگ مي‌دارم که استسقا خوش استواي عجب تا غرق اين دريا شدم
اين چه سودايي است اين سودا خوش استغرق دريا تشنه مي‌ميرم مدام
ديده پر خون و دلي شيدا خوش استز اشتياقت روز و شب عطار را


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط