غلامي ميکنم تا زنده باشم
غلامي ميکنم تا زنده باشم شاعر : اوحدي مراغه اي بميرم، همچنانت بنده باشم غلامي ميکنم تا زنده باشم روان گردان،...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
چو بشنيد اين سخن، بر زاري او
چو بشنيد اين سخن، بر زاري او شاعر : اوحدي مراغه اي بتنديد از پريشان کاري او چو بشنيد اين سخن، بر زاري او ولي...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
کسي کو آزمود، آنگاه پيوست
کسي کو آزمود، آنگاه پيوست شاعر : اوحدي مراغه اي نبايد بعد از آن خاييدنش دست کسي کو آزمود، آنگاه پيوست ز حيرت...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
شبي پروانه‌اي با شمع شد جفت
شبي پروانه‌اي با شمع شد جفت شاعر : اوحدي مراغه اي چو آتش در فتادش خويش را گفت شبي پروانه‌اي با شمع شد جفت بنه...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
اگر با عقل داري آشنايي
اگر با عقل داري آشنايي شاعر : اوحدي مراغه اي جدايي جوي ازين ياران، جدايي اگر با عقل داري آشنايي شکيبايي و دوري...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تو اي مهجور سر گردان، کدامي؟
تو اي مهجور سر گردان، کدامي؟ شاعر : اوحدي مراغه اي کسي نامت نميداند، چه نامي؟ تو اي مهجور سر گردان، کدامي؟ که...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تومينالي و کس را زان خبر نه
تومينالي و کس را زان خبر نه شاعر : اوحدي مراغه اي وزان زاري ترا خود درد سر نه تومينالي و کس را زان خبر نه ز من...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
مرا جويي و از من دور ماني
مرا جويي و از من دور ماني شاعر : اوحدي مراغه اي چو دل گرمي کنم رنجور ماني مرا جويي و از من دور ماني ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
چو بشنيد اين حديث از هوش رفته
چو بشنيد اين حديث از هوش رفته شاعر : اوحدي مراغه اي بيفتاد اين سخن در گوش رفته چو بشنيد اين حديث از هوش رفته ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
ضرورت خود يقينست اين و آن را
ضرورت خود يقينست اين و آن را شاعر : اوحدي مراغه اي که کس دشمن ندارد دوستان را ضرورت خود يقينست اين و آن را که...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
خبر دادند مجنون را که: ليلي
خبر دادند مجنون را که: ليلي شاعر : اوحدي مراغه اي ندارد با تو پيوندي و ميلي خبر دادند مجنون را که: ليلي وفاي...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
دگر نوبت، چو باد نوبهاري
دگر نوبت، چو باد نوبهاري شاعر : اوحدي مراغه اي به عاشق برد بوي دوستداري دگر نوبت، چو باد نوبهاري نوشت اين چند...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
مگر با ما سر ياري نداري؟
مگر با ما سر ياري نداري؟ شاعر : اوحدي مراغه اي که ما را در مشقت ميگذاري؟ مگر با ما سر ياري نداري؟ مکن، کز پرده...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
نمي‌يابم برت چندان مجالي
نمي‌يابم برت چندان مجالي شاعر : اوحدي مراغه اي که در گوش تو گويم حسب حالي نمي‌يابم برت چندان مجالي و گر هر روز...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
بگويم با تو سر سينه‌ي خويش
بگويم با تو سر سينه‌ي خويش شاعر : اوحدي مراغه اي بپردازم غم ديرينه‌ي خويش بگويم با تو سر سينه‌ي خويش ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
چو آن شيرين سخن اين نامه بر خواند
چو آن شيرين سخن اين نامه بر خواند شاعر : اوحدي مراغه اي در آن بيچارگي کردن فرو ماند چو آن شيرين سخن اين نامه بر...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
به قدر حسن خوبان دلفروزند
به قدر حسن خوبان دلفروزند شاعر : اوحدي مراغه اي چو خوبي بيش باشد، بيش سوزند به قدر حسن خوبان دلفروزند که ياري...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
گدايي گشت با شهزاده‌اي جفت
گدايي گشت با شهزاده‌اي جفت شاعر : اوحدي مراغه اي بدان جرمش چو ميکشتند، ميگفت گدايي گشت با شهزاده‌اي جفت که: پا...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
دل آن ماه نيز اين فکر ميکرد
دل آن ماه نيز اين فکر ميکرد شاعر : اوحدي مراغه اي کزان عاشق به خواري ذکر ميکرد دل آن ماه نيز اين فکر ميکرد به...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
زهي، سوداي من گم کرده نامت
زهي، سوداي من گم کرده نامت شاعر : اوحدي مراغه اي بسوزانم بدين سوداي خامت زهي، سوداي من گم کرده نامت نميدانم:...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390