شهيد محراب
فضاى كوفه غمبار است امشب غم از هرسو پديدار است امشب سحاب غم گرفته روى مه را زمين و آسمان تار است امشب همه ذرّات عالم بى‌قرارند
چهارشنبه، 2 تير 1395
شرح ماتم
دلى دارم پر از خون از جفاى روزگار امشب كه روزم تيره گرديده است از شام تار امشب هزاران زخم در دل دارم از يك زخم اى مردم چه گويم من ز زهر و جور...
چهارشنبه، 2 تير 1395
شب قدر على عليه السلام
پيشانى عدل و عدالت را شكستند آن دسته‌اى كه با على پيمان ببستند معصوم را ديدى كه مظلومانه كشتند در سجده گاهى ناجوانمردانه كشتند يا رب چه صبحى...
چهارشنبه، 2 تير 1395
سر به گریبان تواند
نه فقط مسجدیان سر به گریبان تواند نخل و چاه و شب و صحرا همه گریان تواند دامنت با چه گنه سرخ شد از خون سرت ای که خلق دو جهان بسته به دامان تواند...
چهارشنبه، 2 تير 1395
سَحَر جانكاه
كاش امشب را سحرگاهى نبود صبح ماتم‏خيز و جانكاهى نبود كاش امشب آن جنايتكار را سوى محراب على راهى نبود كاش گم مى‏كرد راه كوفه را
چهارشنبه، 2 تير 1395
راز شب
قرص خورشید از فراز نخل‌ها لنگ لنگان سوی مغرب می‌خزید آسمان با رنگ گلگون افق خون شب را در فضا می‌گسترید
چهارشنبه، 2 تير 1395
خون فَلَق
نيست جز بر اثر كوكبه طاعت حق كه به محراب شب تيره شود مه منشق اختر از ديده مهتاب چكد وقت سحر شب سيه پوش كند هيمنه خون شفق
چهارشنبه، 2 تير 1395
چلچراغ اشک
اى آسمان غم زده، امشب، شب على است مطلوب اولياى خدا، مطلب على است امشب به كوفه ديده بيدار اختران مثل هميشه محو نماز شب على است
چهارشنبه، 2 تير 1395
تیغ جان ستان
ای تیغ جان ستان که شکستی سر مرا بنشانده‌ای به داغ پدر دختر مرا ای تیغ جانگداز چه بودی که زهر تو چون شمع آب کرد همه پیکر مرا
چهارشنبه، 2 تير 1395
تسبیح زخمهای تو
تسبیح زخمهای تو تصویر می‌شود تا دانه دانه اشک تو زنجیر می‌شود اندوه کعبه بود، ترک خورد از غمت دارد به شکل قلب تو تصویر می‌شود
چهارشنبه، 2 تير 1395
بال شوق
گذر دارد زمان بر جاده شب سوگوار امشب مه از غم كرده روى خويش پنهان در غبار امشب چه افتاده است يا رب در حريم گنبد گردون كه می‌ريزند انجم اشك حسرت...
چهارشنبه، 2 تير 1395
باز امشب منادی کوفه
باز امشب منادی کوفه، از امامی غریب می‌خواند گوشه‌ی خانه دختری تنها، دارد اَمن یجیب می‌خواند مثل این‌که دوباره مثل قدیم، چشم اَز خون دل تری دارد...
چهارشنبه، 2 تير 1395
امير دادگستر
از تيغ زهرآلود دژخيمى ستمگر محراب شد يادآور درياى احمر ديگر چه كس داد ضعيفان را ستاند افتاد از پا آن امير دادگستر شب باوران خورشيد را در خون...
چهارشنبه، 2 تير 1395
امام عاشقان
شد امشب شمع جمع كودكان بينوا خاموش عدالت شد يتيم و گشت كانون وفا خاموش ز بانگ قَدقُتِل جبريل آورده پيام خون شده نور هدى از صرصر جور و جفا خاموش...
چهارشنبه، 2 تير 1395
داماد سلطان و پیرزن بالدار
روزگاری زن و شوهری بودند كه تنها یك پسر داشتند. شبی پسر در خواب دید كه داماد سلطان شده است. چون صبح از خواب برخاست به پدر و مادر خود گفت:
سه‌شنبه، 1 تير 1395
كولی چگونه اسبش را فروخت
كولی‌ای اسبی داشت كه چندان پیر گشته بود كه بدشواری قدم برمی‌داشت چه رسد به چهار نعل و یورتمه. مرد بر آن شد كه او را بفروشد و این بار نیز سر خریدار...
سه‌شنبه، 1 تير 1395
ارو و قاضی
ارو گاوچران قاضی شده بود و هر روز گاوان او را برای چرا به چراگاه می‌برد و گاو خود را نیز با آنها می‌برد. روزی گاو او با یكی از گاوان قاضی به...
سه‌شنبه، 1 تير 1395
پسر بچه و كره اسب
روزگاری مردی بود كه همسرش درگذشته و پسر كوچكی برای او باقی گذاشته بود. مرد با خود اندیشید كه برای او و پسرش بهتر این است كه او دوباره زن بگیرد،...
سه‌شنبه، 1 تير 1395
ارو و تزار
هر سال ارو مقداری از بهترین میوه‌های باغ خود را برای تزار به ارمغان می‌برد. روزی او به زن خود گفت: -می خواهم فردا مقداری از این به‌ها را برای...
سه‌شنبه، 1 تير 1395
پری كوچك
روزگاری شاهی بود كه تنها یك پسر داشت. شاه و شهبانو پسر خود را بسیار دوست داشتند. چون پسرشان به سن بلوغ رسید جشنی برپا كردند و مردم را نیز دعوت...
سه‌شنبه، 1 تير 1395