0
مسیر جاری :
آقا حسنك داستان

آقا حسنك

در زمان‌های قدیم بیوه زنی بود كه چند تا بچه داشت. اسم بزرگه آقا حسنك بود. زنه كه نان آوری نداشت، روزی پسره را برد به دكان بزازی تا شاگرد اوستا شود و دست كم بتواند شكم خودش را سیر كند. شب كه بزاز شال و...
آسوكه‌ی مرد تاجر داستان

آسوكه‌ی مرد تاجر

یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم تاجری بود كه سه تا پسر و یك دختر داشت. روزی این بابا با زن و پسرهاش بار سفر را بست و رفت به حج و دخترش را گذاشت تو خانه و به عموی دختره سفارش كرد كه در نبود او، مواظب...
پیه سوز طلا داستان

پیه سوز طلا

یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پسر جوانی بود و هفت تا دخترعمو داشت. یكی از یكی خوشگل‌تر. هرچه مردم می‌گفتند كه یكی از دخترعموهات را بگیر، گوشش به این حرف بدهكار نبود. پسره كه سر و بری داشت و خوشگل...
پسر و گرگ داستان

پسر و گرگ

در زمان‌های قدیم زنی بود و پسری داشت و چند تا گوسفند. پسرش روزها گوسفندها را می‌برد بیابان می‌چراند. یك روز گرگی آمد و به پسره گفت: «ای پسر! خودت را بخورم یا گوسفندهات را؟»
سه برادر داستان

سه برادر

یكی بود،‌یكی نبود. پادشاهی بود و سه پسر داشت. دو تا كور كور بودند و آن یكی چشم نداشت. پسری كه چشم نداشت، روزی خواست كه به شكار برود. رفت به اسلحه خانه‌ی پدرش. سه تا تفنگ دید. دو تاش شكسته‌ی شكسته بود و...
كچل و شیطان داستان

كچل و شیطان

یكی بود، یكی نبود. كچلی بود كه برای مردم گاو می‌چراند و همه از كارش خیلی راضی بودند. روزی كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از این در و آن در حرف می‌زدند، صحبت كشید به كاردانی و لیاقت كچل. یكی گفت: «بیایید...
حضرت سلیمان و جغد کوچولو داستان

حضرت سلیمان و جغد کوچولو

روزی بود، روزگاری بود. حضرت سلیمان که فرمانروای تمام جانوران بود، با زنی ازدواج کرد. روزی این زن به حضرت سلیمان گفت: «یک قالیچه‌ی قشنگ و یک رختخواب نرم از پر پرنده‌ها برایم درست کن».
مردی كه به آن دنیا رفت و برگشت داستان

مردی كه به آن دنیا رفت و برگشت

در زمان‌های قدیم، مردی تو دهی زندگی می‌كرد و كارش سلمانی بود. ثروت این مرد از حد و حساب گذشته بود و تو این دنیا هیچ غم و غصه‌ای نداشت، جز این كه اجاقش كور بود و از اولاد بی‌نصیب بود. روزی كه حسابی غصه...
جن و شاطر داستان

جن و شاطر

در زمان‌های خیلی قدیم، مرد شاطری زندگی می‌كرد و این بابا مقداری گندم داشت. یك روز صبح از خانه بیرون رفت و زمینش را شخم زد. غروب كه به خانه برگشت، زنش گفت: ‌«مرد! دیگر نان نداریم. آردمان تمام شده و نتوانسته‌ام...
سگ پاكوتاه داستان

سگ پاكوتاه

روزی بود، روزگاری بود. سه تا خواهر بودند كه تمام مال و منالشان یك نردبان بود و یك آسیاب دستی و یك سگ پا كوتاه. نردبان را خواهر بزرگه برداشت و گفت: «این چیز خوبی است. آن را به هركس بدهم، كارش را می‌كند...