پايان کار زمين
مردي که فرمانده سفينه خوانده مي شد، از پنجره بزرگ اتاقش به بيرون زل زده بود. پسر بچه اي جلو آمد و خواست با تکان دادن پاچه شلوار فرمانده، نظر...
پنجشنبه، 3 فروردين 1391
آب عقل
هر چيزي که انسان نديده يا نشنيده است براي او عجيب و شگفت انگيز مي نمايد. از سوي ديگر بايد اين واقعيت را پذيرفت که هر چه نديده ايم يا نشنيده ايم...
پنجشنبه، 3 فروردين 1391
فریب شیطان
پیرمرد نشست و سرچشمه‌ی پُر آب، تنی به آب زد. سر و صورت خود را شست، دلش را صفا داد و زیر سایه‌ی درختی دراز کشید. بعد خوب نگاه کرد به آسمان و در...
چهارشنبه، 2 فروردين 1391
اختر چر خ ادب
12در 25 اسفند 85 هجری شمسی، «رخشنده اعتصامی» مشهور به پروین اعتصامی در شهر تبریز دیده به جهان گشود. او تنها دختر خانواده در کنار چهار برادر دیگرش...
سه‌شنبه، 1 فروردين 1391
داستان کودکانه
در روزگاران قديم، در جايي در يک جنگل سرسبز و قشنگ، دختري شجاع به نام سارينا به همراه پدر پيرش، سرهاد در نزديکي روستايي به نام ادنا زندگي مي کردند....
دوشنبه، 29 اسفند 1390
عفريته هاي شيطاني
ماريناي بيست وسه ساله مدت زيادي به علت بيماري اعصاب و هذيان گويي هاي فراوان تحت نظر روانشناسان حاذق قرار داشت. علت بيماري او ترس شديد به دنبال...
دوشنبه، 29 اسفند 1390
در چشم بر هم زدني، ورق زندگي مان برگشت
زياده خواهي هايم مرا به خاک سياه نشاند. شوهرم، مجيد وضع مالي بسيار خوبي داشت و ما زندگي مرفهي داشتيم. همين مسأله باعث شد بدون توجه به موقعيت...
شنبه، 27 اسفند 1390
باعث و باني اين تفرقه و جدايي...
تحت تأثير نوع و شيوه زندگي والدينم به خصوص مادرم که مطلقاً تمايلي به رفت و آمد با اقوام پدرم نداشت، روش زندگي خانوادگي ام را انتخاب کردم. من...
شنبه، 27 اسفند 1390
قايم باشک
همه چيز در اتاق بازي للچکا زيبا و نشاط آور و با روح بود. صداي شيرين للچکا دل مادرش را مي برد وصورت دوست داشتني وشيريني داشت . مادرش سرافيما...
چهارشنبه، 24 اسفند 1390
تخران
آنجا مي چرخيدم و منتظر اتفاقي بودم که بايد داستانش را مي نوشتم. خانه سه خوابه نسبتاً بزرگي در طبقه سوم يک آپارتمان بود که دکوراسيون آن خيلي هماهنگ...
سه‌شنبه، 23 اسفند 1390
قصه هاي مثنوي به نثر
نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي، از هنر و مهارت خود سخن مي گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت:...
دوشنبه، 22 اسفند 1390
تاريخ تاراج (19)
چنين گفت تاريخ: اي خوب ترين خواننده ها! برايتان تعريف کردم که رستم براي رهايي از کيکاووس که گرفتار ديوسفيد بود، به سوي مازندران رفت. براي رسيدن...
دوشنبه، 22 اسفند 1390
تماشاگه راز
مجنون و عيب جو به مجنون گفت روزي عيبجويي که پيدا کن به از ليلي نکويي که ليلي گرچه در چشم تو حوري است به هر جزيي ز حُسن او قصوري است ز حرف...
دوشنبه، 22 اسفند 1390
يک کاروان آهو
يازدهمين اثر از مجموعه شعر«در سايه سار آفتاب» بوي گندم بيا با گوي گندم، خو بگيريم سراغ لاله از شب بو بگيريم به هر صياد و صيدي که رسيديم سراغ...
يکشنبه، 21 اسفند 1390
قاب عكس
وقتي خورشيد بال و پرش را از پوست تفتيده كوير گرفت، خاكستري هوا توي تن شهر ريخت. خاموشي توي كوچه پس كوچه ها سنگيني كرد و خانه هواي شب سرد مرده...
شنبه، 20 اسفند 1390
وقتي آنها بزرگ شدند
شهرزاد وارد خانه شد و هنوز روپوش مدرسه را درنياورده بود كه سراغ تورج را گرفت: «بابا برنگشت؟» سعي كردم حواسش را پرت كنم: «هم استيك درست كردم و...
شنبه، 20 اسفند 1390
فقط يك دوست
مازيار داشت نفسهاي آخر را مي كشيد. مي دانستم كه تا صبح دوام نمي آورد به همين خاطر هم ظهر او را از بيمارستان ترخيص كرده بودند. پزشك معالجش دور...
شنبه، 20 اسفند 1390
قاچاقچي كوچك
وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم آقاي بهاري حق دارد گاهي اوقات بداخلاق شود و به هيچ صراطي مستقيم نشود، مخصوصاً موقعي كه پاي آبروي حرفه اي اش در ميان...
شنبه، 20 اسفند 1390
خودش را گم كرد
زندگي خوبي داشتيم. من و سامان يك زوج خوشبخت بوديم، پنج سال بود كه زير يك سقف زندگي مي كرديم و صاحب يك پسر دوساله به نام مهران بوديم. سامان در...
شنبه، 20 اسفند 1390
آتش سركش
حرفهاي آتنا در واقع يك نوع اتمام حجت بود. دو سال بود كه با هم همكار بوديم و شش- هفت ماه بود كه به همديگر علاقه مند شده بوديم. هر دو از زندگي...
شنبه، 20 اسفند 1390