تا دردي درد او چشيديم

تا دردي درد او چشيديم شاعر : عطار دامن ز دو کون در کشيديم تا دردي درد او چشيديم در کنج فنا بيارميديم با هم نفسي ز درد عشقش زهري به گمان دل چشيديم بر بوي يقين که بو که بينيم گه در هوسش به سر دويديم گه در طلبش ز دست رفتيم آوازه‌ي او بسي شنيديم در عالم پر عجايب عشق کين درد به جان و دل خريديم درمان چه‌کنيم درد او را صد پرده به يک زمان دريديم عشقش چو به ما نمود ما را خود را ز فروغ آن بديديم نور رخ او چو شعله‌اي زد از هر دو برون...
شنبه، 6 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
تا دردي درد او چشيديم
تا دردي درد او چشيديم
تا دردي درد او چشيديم

شاعر : عطار

دامن ز دو کون در کشيديمتا دردي درد او چشيديم
در کنج فنا بيارميديمبا هم نفسي ز درد عشقش
زهري به گمان دل چشيديمبر بوي يقين که بو که بينيم
گه در هوسش به سر دويديمگه در طلبش ز دست رفتيم
آوازه‌ي او بسي شنيديمدر عالم پر عجايب عشق
کين درد به جان و دل خريديمدرمان چه‌کنيم درد او را
صد پرده به يک زمان دريديمعشقش چو به ما نمود ما را
خود را ز فروغ آن بديديمنور رخ او چو شعله‌اي زد
از هر دو برون رهي گزيديمديديم که ما نه ز آب و خاکيم
در پرده‌ي غيب ناپديديمچه خاک و چه آب کانچه ماييم
از خود نه ازو بدو رسيديمچون پرده ز روي کار برخاست
از ننگ وجود او بريديمپيوستگيي چو يافت عطار
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط