0
ویژه نامه ها

وجدان

اي وجدان! اي تنها يار بي رياي من! بر من بتاب! از آتش خشمت مرا شعله ور کن. افسار مرا بر دست بگير و رامم کن تا پايم را درازتر از حق خود برندارم ! مرا در پناه خود گير. اي آينه وجودم عذابم ده اگر مي بيني حقي را زير پا مي گذارم. خواب را بر چشمانم حرام کن اگر مي بيني حرامي پا به زندگيم مي گذارد من راضيم که آه تو وجود مرا بسوزاند تا آه کسي ! پس اي راهنماي بي خطا! مرا درياب و به من رحم کن و مرا به حال خود رها مکن.
وجدان

وجدان
وجدان


 

نویسنده:ثريا تقي زاده




 
اي وجدان! اي تنها يار بي رياي من! بر من بتاب! از آتش خشمت مرا شعله ور کن. افسار مرا بر دست بگير و رامم کن تا پايم را درازتر از حق خود برندارم ! مرا در پناه خود گير. اي آينه وجودم عذابم ده اگر مي بيني حقي را زير پا مي گذارم. خواب را بر چشمانم حرام کن اگر مي بيني حرامي پا به زندگيم مي گذارد من راضيم که آه تو وجود مرا بسوزاند تا آه کسي ! پس اي راهنماي بي خطا! مرا درياب و به من رحم کن و مرا به حال خود رها مکن.
* عذاب وجدان آتشي است که هستي را خاکستر خواهد کرد. از اين آتش سهمناک بهراسيد.»
«حضرت علي (ع)»

وجدان
 

کازانتزکيس نويسنده يوناني تعريف مي کند که در زمان کودکيش، روزي در بالاي يک درخت متوجه پيله اي مي شود که پروانه خود را آماده خارج شدن از آن مي کرد. وي مدت زماني را منتظر مي ماند، اما چون پروانه مزبور در خروجش تأخير افتاده بود، خودش تصميم گرفت تا به آن عمل سرعت ببخشد. لاجرم شروع کرد تا با نفسهاي خود آن پيله را گرم کند. سرانجام پروانه مزبور از آن پيله خارج شد، اما هنوز بالهايش بسته بود و چند لحظه بعد نيز مُرد.
براي آن که پروانه زنده بماند، نياز به يک بلوغ صبورانه توسط خورشيد داشت و من نتوانستم منتظر بمانم.
نويسنده مي گويد: «آن جنازه کوچک، تا به امروز يکي از سنگين ترين وزنه هايي است که بر وجدانم سنگيني مي کند. اما هم او بود که به من اين مطلب را آموخت که چه چيز واقعاً يک گناه سنگين مي باشد: فشار آوردن بر روي قوانين بزرگ جهان. بايستي حوصله به خرج داد، و با اطمينان از ريتم و راهي که خداوند براي زندگاني ما انتخاب کرده است، در ساعت مقرر خود، مراقبت و پاسداري نمود.

گلچيني از باغ معرفت
 

* وجدان هرگز ما را نمي فريبد بلکه راهنماي حقيقي ماست. او راهنماي روح است. چنانچه غرايز راهنماي جسمند.
* اي وجدان! بدکاري هاي ما همه از چشم پوشي و گذشتهاي بي جاي توست.
«محمد حجازي»
* براي بدست آوردن خوشبختي روي کره خاکي دو راه وجود دارد: يکي اين است که وجداني پاک و روشن داشته باشيم و ديگر آنکه اصلاً وجدان نداشته باشيم.
* چه بخواهيم و چه نخواهيم، وجدان بر ما غلبه دارد يا بر ضد ما يا به نفع ما.
«لامارتين»
* وجدان بزرگترين فيلسوف است.
«ژان ژاک روسو»
* دانش بدون وجدان جز ويراني نيست.
«رابله»
*در سينه ما خدايي است که وجدان نام دارد.
«مناندر»
* رضايت وجدان فقط بعد از انجام وظيفه حاصل مي شود و بدون هدايت و راهنمايي وجدان افکار بزرگ و عالي تنها به مثابه نوري هستند که موجب گمراهي انسان مي گردد.
«اسمايلز»
* سرزنش وجدان، مجازات گناهان ماست و پشيماني، جريمه اي است که براي آن مي دهيم.
«لرد اويبوري»
* عذاب وجدان، بدتر از مرگ در بيابانِ سوزان است.
«هوگو»
* کسي که در باطن خود آسايش ندارد، بيهوده آن را در خارج جست وجو مي کند.
* معلم نفس خود و شاگرد وجدان خويش باش.
«ارسطو»
* وجدان، صداي خداوندي است که از دل انسان خارج مي شود.
«لامارتين»
* وجدان مانند آئينه است، نه تملق مي گويد نه تحقير مي نمايد.
«جرج واشنگتن»
* يک وجدان خوب، به هزار شمشير مي ارزد.
«ناپلئون»
* در عالم دو چيز است که از همه چيز زيباتر است: آسمان پر ستاره و وجدان آسوده.
«امانوئل کانت»
* شما همانگونه و با همان معيارهايي محاکمه مي شويد که ديگران را محاکمه کرده ايد.
«پائولوکوئيلو»
* شيطان را پرسيدند که کدام طايفه را دوست داري؟ گفت: دلالان را. گفتند چرا؟ گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم، ايشان قسم دروغ نيز بدان افزودند.
«عبيد زاکاني»

آشنايي با فرهنگ ملل
 

* اگر وجدان پاک داري پس چرا غصه مي خوري؟ تو که چيزي کم نداري.
«مثل هندي»
* جهنم واقعي، وجدان مخرب است.
«مثل آلماني»
* کسي که وجدانش پاک باشد، زود خوابش مي برد.
«مثل آمريکايي»
* کسي که شرم ندارد، وجدان هم ندارد.
«مثل آمريکايي»
* وجدان اگر زخمي شد، خوب شدني نيست.
«مثل چيني»
* وجدان محکمه اي است که در آن به وکيل دادگستري احتياجي نيست.
«مثل انگليسي»
***
به نداي دلت گوش کن که بهترين راه کاميابي است، به همان ندايي گوش کن که به درستي آن باور داري.
The best way to make it through... is to listen to your heart heart. Listen to what you know is right. " B. S. Brevik"
***
آن گاه که احساس مي کنيد همه چيز خوب است، وجدان در درد و رنج است.
Conscience is what hurts when ecery thing else feels so good.
***
وجدان سگي است که نمي تواند گاز بگيرد ولي پارس کردن را هيچگاه متوقف نمي کند. .Conscience is the dog that can't bite, but never to stop barking.
***
شهامت بدون وجدان به غولي وحشي مي ماند.
Courage without Conscience is a wild beast. "R. G. Ingersll"
***
تنها چيزي که از اصل اکثريت تبعيت نمي کند، وجدان انسان است.
The one thing that doesn't abide by majority rule is the person's Conscience. "Harper Lee"
***

جاودانه ها
 

ناپلئون بناپارت در سن 26 سالگي به درجه ژنرالي رسيد. او بسيار جاه طلب بود و پس از به قدرت رسيدن همسر اول خود، ژوزفين را طلاق داد و با پرنسسي اتريشي ازدواج کرد. او به لشکرکشي به سرتاسر دنيا مبادرت کرد ولي زمستان سخت روسيه او و افرادش را از پاي در آورد و در نهايت او مجبور به کناره گيري از مقام خود شد. نکته جالب راجع به زندگي او غير از بازگشت از تبعيد و حکومت کوتاه بر فرانسه قبل از شکست واترلو، اين است که در يکي از جنگها در برابر يکي از سرداران انگليسي قرار گرفت، سردار انگليسي به او گفت: «ما به خاطر شرافت و وجدانمان به جنگ با شما آمده ايم اما شما براي غارت اموال ما مي جنگيد. ناپلئون نيز رو به او کرد و پاسخ داد: کاملاً درست است! هر کس براي آن چيزي که ندارد، مي جنگد.

با هم بينديشيم
 

روزي مرد فقيري به محکمه قاضي رفت و گفت: اي قاضي عادل، دستم به دامنت.
قاضي گفت: اي مرد خجالت بکش من دامن به پاي ندارم، مرد گفت: بي سوادي مرا ببخش، دستم به شلوارتان. قاضي گفت: نمي خواهد به نقطه اي از ما آويزان شوي، حرفت را بزن. مرد فقير گفت: اي قاضي عادل ديروز خر بي وجدان من نصف انبار جو را خورد. قاضي گفت: خوب من چه کنم؟ مرد فقير گفت: آخر نصف ديگرش را نيز گاو بي وجدانم خورد. قاضي گفت: ابله، خر و گاو حيوانند. من که نمي توانم بر عليه آنها حکمي صادر کنم. مرد فقير گفت: آخر بز بي وجدانم هم تمام کلمهاي باغچه را خورد. قاضي عصباني شد و فرياد زد: اي ديوانه اگر از حيوان ديگري شکايت داري نزد دامپزشک برو، اينجا محکمه عدالت است و وجدان بازيچه دست حيوانات تو نيست. مرد فقير گفت: باشد. بر عليه حيواناتم حکمي ندهيد. حيوانات وجدان ندارند ولي ديروز حاکم با وجدان شهر آمد و خر وگاو و بز بي وجدانم را با خود برد، اين را چه مي گوييد؟ قاضي دستي به ريشش کشيد و بر جايش نشست و از شرم خاموش شد.
«فرزان انگار»
***
در مجلسي گروهي از مردان نشسته بودن عارفي از آن ميان گفت: اگر کسي حقيقتي را بگويد من او را اسبي مي بخشم کسي با تعجب پرسيد: چرا اسب؟ عارف گفت: براي آن که سوار شود و از اينجا بگريزد!
***
روزي عارفي به سه شاگردش گفت: اکنون به بازار رويد و هر کدام يک مرغ زنده خريده و در جايي که هيچ کس نباشد سر بريده و در خانه طبخ کرده و فردا صبح به اينجا آورده تا با هم بخوريم.
فردا صبح سه شاگرد به منزل معلم عارف خود آمدند و عارف مشاهده کرد که دو نفر از شاگردان مرغ ها را آماده کرده اند ولي شاگرد سوم مرغ را زنده با خود آورده است. معلم با حيرت از شاگرد پرسيد: چرا شما مرغ را زنده آورديد؟
شاگر پاسخ داد : شما فرموديد که جايي مرغ را سر ببرم که هيچ کس نباشد ولي من هر جا رفتم خدا آنجا بود.!
***
منبع:کتاب گنجينه ما و شما




 



نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما