ده توماني ها
1شيخ ابراهيم آخرين سطر را پاک نويس کرد.کاغذ را مرتب تا زد، با دقت در جيب جليقه اش گذاشت و از جا بلند شد.نگاهش دور اتاق چرخيد و روي لباس هايش...
دوشنبه، 8 آذر 1389
آدم هاي پير در پارک
بعد از ظهر يک روز آفتابي در پاييز خشک و برگ ريز، من براي مطالعه به پارک رفته بودم.روي نيمکت هميشگي ام نشسته بودم و نگاهم به کتابم بود.از دور...
دوشنبه، 8 آذر 1389
هيزم تر
ديشب خاله نرگس و خانواده اش آمده بودند خانه ما. پيش از شام، حسابي با دختر خاله هايم بازي کردم. بهاره يک سال از من بزرگتر است و شراره هم دو سال...
دوشنبه، 8 آذر 1389
به دست باد مي سپارد
بيرون آمد. دور و برش را حسابي نگاه کرد. بهترين راه را انتخاب کرد.به سمت سقف رفت. سرش را يک لحظه برگرداند و نگاهي به پايين انداخت. زنداني هنوز...
دوشنبه، 8 آذر 1389
آقاي سليمي
- ببخشيد آقا! مي شه يک لحظه موبايل تون رو بدين يه زنگ کوتاه بزنم؟ -شارژش تموم شده. تلفن عمومي که هست. - مرد گفت:« خيلي ممنون!» آقاي سليمي...
دوشنبه، 8 آذر 1389
غذا را اين جوري بخور
در اطراف ما پر از چيزهايي است که براي ادامه حيات مان نياز به مصرف کردن آن داريم.از آب و هوا و غذا بگير تا مسائل روحي و رواني.اگر اين ها نباشد،...
دوشنبه، 8 آذر 1389
يخچال
روي زمين جلو باد کولر دراز کشيده ام. انگشت هايم را دور چشمم حلقه کرده و عينک درست کرده ام و از لاي انگشت هايم تلويزيون تماشا مي کنم. باد کولر...
دوشنبه، 8 آذر 1389
هديه آسماني
نگاهش به آسمان بود، به ابر تيره‌اي كه آرام در حركت بود. قطرات خيس باران بر صورت غمزده‌اش نشست و انگار در لابلاي ابرها گم شد. رؤياي زيباي پرواز...
يکشنبه، 7 آذر 1389
قلبي به وسعت دريا
پيرزن، با ابرواني گره كرده در چارچوب در ايستاده و با تحكم داشت. با زن و شوهر، مستأصل و درمانده اتمام حجت مي‌كرد: «بهرحال، تا به امروز به خاطر...
يکشنبه، 7 آذر 1389
تصميم آخر
چشمانش دو دو مي‌زد. مدام اين پا و آن پا مي‌كرد و ساعتش را نگاه مي‌كرد. مثل هميشه تأخير داشت. ياد روزهاي اول آشنايي‌شان افتاد: - ماشينم خراب...
يکشنبه، 7 آذر 1389
مهمان‌هاي ناخوانده
براي هزارمين بار، بليت‌هاي سفر ماه‌عسل را از توي جيبم درآوردم و وقتي از بودن‌شان مطمئن شدم، نفس راحتي كشيدم. وقتي از اتوبوس پياده شدم و چشمم...
يکشنبه، 7 آذر 1389
داستان پليسي
در واپسين ساعات اداري يك روز شنبه، در دفتر كارم نشسته و درحال تنظيم گزارش پرونده‌ي سرقتي بزرگ بودم كه توسط يكي از مأمورين، از حضور ارباب رجعي...
يکشنبه، 7 آذر 1389
كاش مرا ببخشيد
شش خواهر و برادر از ازدواج‌هاي متعدد مادر بوديم. من، كوچكترين آنها بودم. مادرم پير و ناتوان بود و تا آنجايي كه يادم مي‌آيد، حضور فردي كه نام...
يکشنبه، 7 آذر 1389
ازدواج پرماجرا
من و جمشيد، تصميم گرفته بوديم با دو خواهر دوقلو ازدواج كنيم. دوقلوهايي همسان كه درسته مثل ما، كاملاً شبيه به هم باشند. ما دو برادر، به قدري شبيه...
يکشنبه، 7 آذر 1389
ناگهان شب آمد
اواخر تابستان بود كه عموعباس از شهر آمد و آن خبر خوش را كه مدّت‌ها پدر منتظر آن بود، برايش آورد: - ابراهيم برايت كار پيدا كردم. نگهباني از...
يکشنبه، 7 آذر 1389
چشم انتظار
خيلي وقت بود كه بيدار شده و مرتب از اين دنده به آن دنده غلتيده بود، اما خوابش نبرده بود. ساعت مچي‌اش را از زير بالش برداشت. عادت داشت شب‌ها موقع...
يکشنبه، 7 آذر 1389
قلب مهربان
ديروز سالروز تولد «تامي» بود. بازهم مثل تمام پنج‌سال گذشته بر سر مزارش رفتم. صليب روي قبر، انگار روز به روز، كهنه‌تر مي‌شود. هميشه وقتي كنارش...
يکشنبه، 7 آذر 1389
ماسك
از جلوي اسباب‌بازي فروشي كه رد شدم از ديدن ماسك وحشتناكي كه پشت ويترين بود، نزديك بود قالب تهي كنم. چند دقيقه ايستادم و تصميم احمقانه‌اي گرفتم....
يکشنبه، 7 آذر 1389
تقديري نامهربان
«آخرخدا را خوش نمي‌آيد، مگر اين زن بيچاره چه گناهي كرده كه اينطور عذابش مي‌دهي، چرا مي‌خواهي تيشه بزني به ريشه‌ي بيست سال زندگي؟» اينها را مرد...
يکشنبه، 7 آذر 1389
«راه گران» در شعر حافظ
اين بيت از غزل حافظ نيز مانند بسياري از بيت هاي او، که به وسيله ي کاتبان در زمانهاي مختلف نسخه برداري شده بخصوص در مصراع دوم، داراي تفاوت هائيست...
يکشنبه، 7 آذر 1389