فرمانده لشگر قايق ران!
در يکي از عمليات ها همراه با 40 نفر از زبده ترين افراد گردان، وظيفه ي صف شکني و وارد آوردن ضربه ي نخستين را بر نيروهاي دشمن به عهده گرفت. کمي...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
به مرگ مي خنديدند
اما خاطره ي کربلاي پنج. اين عمليات تا حوالي ساعت هشت و نيم - نه صبح، صحنه اش مثل کربلاي چهار بود. ترس اين بود که بچّه ها برگردند عقب، کار مشکل...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
حلقه ي محاصره را شکست
در يک مرحله از برنامه هاي شناسايي شبانه که به حالت خزيده، خودمان را به منطقه ي دشمن کشيده و در حال جلو رفتن بوديم، در طول راه ناگهان پاي يکي...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
بي اعتنا به گلوله هاي توپ
يکي از بچّه ها بي اعتنا به حرفهايي که گفته بودند « اينجا ماهي نيست » قلّاب دست سازي را به آب انداخته و چشم به حرکت آرام آب دارد. بچّه ها مي گويند:...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
بسيجي التماس مي کرد
خود من وقتي مأموريتي بيست روزه از دفتر تبليغات قم داشتم که بروم جبهه، البته قبلش هم حضور پيدا مي کردم ولي بيشتر توفيق حضور در لشکر امام حسين...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
سوخت ولي کوچکترين صدايي نکرد
جلسه ي کوچکي بود. از شهيد کلهر، شهيد ميريزدي، بنده و برادر عزيزمان آقاي توکلي و ساير عزيزان هم در محل ديگر جمع بودند که بعد از گزارشي که محضر...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
از روي من عبور کنيد!
در خط زيد مستقر شديم. مسؤوليت شناسايي ميدان مين و خنثي سازي مينها و باز کردن معبر را بر عهده داشتيم. مسؤول ما برادر نم نبات بود. يک روز در سنگر...
سه‌شنبه، 18 آذر 1393
اول خودم روي مين مي روم
ساختمان قرارگاه مهندسي خاتم در اهواز، در امتداد پليس راه جاده ي انديمشک به طرف فلکه ي چهار شير قرار گرفته بود. ساختمان دو طبقه با سيصد متر زيربنا...
دوشنبه، 17 آذر 1393
تازه ابتداي خط عشق است
تنها راه ورود به تنگه ي چزّابه زير آتش شديد توپخانه قرار گرفته بود و يکي از معدود افرادي که توانسته بود، از اين مسير خطرناک عبور کند و وارد چزّابه...
دوشنبه، 17 آذر 1393
با لودر به جنگ تيربار رفت
با اينکه ما کمترين امکانات هجوم را داشتيم و دشمن هم که جلوي شما بود، بيش از سه لشکر بود، عمليات موفق شد. شما ديدي که شانه به شانه ي تانک بود....
دوشنبه، 17 آذر 1393
اينها ترکش هستند
مخابرات خيلي شلوغ بود. خواستم منصرف بشوم ولي ايستادم. طاقت نداشتم صبر کنم. دلم مي خواست از زنم و حال بچّه خبردار شوم. مي خواستم خبر پدر شدنم...
دوشنبه، 17 آذر 1393
اهميت آمادگي روحي
پس از عمليات آزادسازي بستان، بسياري از نيروها براي تجديد قوا به مرخصي برگشتند، امّا شهيد پايدار حاضر نبود جبهه را ترک کند و اگرچه تا عمليات بعدي...
دوشنبه، 17 آذر 1393
تمام زندگي ام در سنگر است
بلبشوي غريبي بود. تونل عبور نيروهاي پياده هنوز باز نشده بود. انگار تمام کارها گره خورده بود. حرکت کرديم. سيّد، جلوي بقيّه بود. آرپي جي در دست،...
دوشنبه، 17 آذر 1393
دست از خميني بر نمي دارم
حميد در عمليات فتح المبين، اواخر عمليات مدتي مفقود شد. بعدها از خودش شنيديم که اسير شده. به قول خودش به خاطر قراردادي که با امام زمان داشته،...
دوشنبه، 17 آذر 1393
با يک کمر نارنجک خط را شکست
ضعيف شده بود؛ ولي سرپا بود. گاهي پاي زخمي اش اذيتش مي کرد. اصرار داشتم ترکش پيشاني اش را درآورد. مي گفت: « بايد بماند و روز قيامت شهادت بدهد....
دوشنبه، 17 آذر 1393
امروز روز آسودگي نيست
ما در مهاباد در مقري مستقر شديم که نزديک ارتش بود. حاج مهدي گفت: « اگر بفهمند تعدادمان کم است بيکار نمي نشينند. نبايد بگذاريم که بفهمند چند نفر...
دوشنبه، 17 آذر 1393
من نزدم، خدا زد
روزي بينا با يک سطل آب افتاد به جان بچّه ها. چند نفر را خيس کرد. فهميديم ميل مزاح دارد. گفتيم: « الآن وقت بيکار نشستن نيست. » دست به کار شديم....
دوشنبه، 17 آذر 1393
با يک دست کارهايش را انجام مي داد
پيش از عمليات فتح المبين، هر واحدي روي تپه هاي منطقه ي پشت ارتفاعات « تيه شکن »، در جايي مستقر بود. چادر ما نيز روي تپه اي بلند قرار داشت. در...
دوشنبه، 17 آذر 1393
شب به ياد ماندني
شب از نيمه گذشته بود همه در پشت نخلها، در گُصبه ي آبادان روبروي رودخانه ي پرتلاطم اروند استقرار يافتيم. منتظر بوديم که آب بالا بيايد و باصطلاح...
دوشنبه، 17 آذر 1393
دانشگاهی که شاه می‌خواست!
دانشگاه با آغاز نوسازی دوره‌ی پهلوی دوم، اگرچه خود قالبی بود برای سکولاریزه کردن جامعه‌ی ایران و بنا بود زمینه‌ی سکولاریزه کردن جامعه را در...
يکشنبه، 16 آذر 1393