پیرمرد دنیا دیده
از جبهه که می آمد کلی تک و تعریف داشت که بکند؛ حتی حمام هم نمی رفت یک راست می رفت بالای منبر و شروع می کرد به تعریف کردن ماجراهای جبهه. برادرهایش...
يکشنبه، 10 فروردين 1393
محمد ژانگولر
سفره پهن بود و بشقاب ها مقابلشان منتظر بودند تا شهردار آن روز غذا را بیاورد. مهم نبود چه رنگی و چه مزه ای باشد هر چه بود به جانشان می نشست، ساعت...
يکشنبه، 10 فروردين 1393
بهانه ای برای لبخند زدن
آبگرمکن خانه آتش گرفته بود. همه به این طرف و آن طرف می دویدند و سعی داشتند آتش را خاموش کنند. بهمن گفت: «من می دانم چی کار باید کرد»
يکشنبه، 10 فروردين 1393
من با کسی شوخی ندارم
میثمی نمی خواست او برود. جای خالی اش را چه طور پر می کرد؟ اما خانواده اش نمی خواستند شیراز بمانند. برایشان سخت بود. پایشان را کرده بودند توی...
يکشنبه، 10 فروردين 1393
بیا خواستگاری خواهر من!
شهید مهدی زین الدین آمده بود مرخصی بگیره. یک نگاهی بهش کرد و گفت: «می خواهی بری ازدواج کنی؟» گفت: «آره، می خواهم برم خواستگاری.» درنگی کرد و...
يکشنبه، 10 فروردين 1393
انقلاب اسلامی و استحکام بخشی ساخت درونی قدرت
انقلاب اسلامی با رهبری حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) و با تکیه بر شعار نه شرقی و نه غربی محصول پیروزی رویکرد ساخت درونی قدرت و اتکا به ظرفیت...
شنبه، 9 فروردين 1393
پنج پسر یکی اش خُمس است!
شهید سیّدمحمّدحسین نواب اوایل دهه هفتاد و در جبهه بوسنی، به شهادت رسید. روایتی که از زندگی و سیره این شهید بزرگوار ملاحظه می فرمایید، تلفیق چهار...
دوشنبه، 12 اسفند 1392
راهی که هر شب می رفت!
سیدابوالفضل برخلاف من، کار کردن را بسیار دوست داشت. مشغول ساختمان سازی بود که به نزدش رفتم. آن روز، کت و شلوار تازه ام را پوشیده بودم.
دوشنبه، 12 اسفند 1392
چهار شبانه روز بدون خستگی می جنگید!
مرحله ی سوم عملیات کربلای پنج، پای آقا مهدی تا زانو در گچ بود. آثار جراحت و زخم در جسم ایشان لبریز وجود داشت و پزشکان بر استراحت مطلق ایشان...
دوشنبه، 12 اسفند 1392
بسته ی پر از گرمکن
همت و پشتکارش بی نظیر بود. همکلاسی های ابتدایی اش می گفتند که وقتی مدرسه می رفتیم هر بار که تصمیم می گرفت کاری را انجام دهد، تمام همتش را روی...
دوشنبه، 12 اسفند 1392
همیشه در حال دویدن!
با آنکه سن و سالی از ایشان گذشته بود، بچه های کوچک و نوجوان را جمع می کرد، برای آنها کلاس های عقیدتی- سیاسی می گذاشت. حتی به آنها آموزش های نظامی...
دوشنبه، 12 اسفند 1392
شلیک های روحیه بخش
« روزی در حیاط اداره، مشغول کار بودیم با سر و رویی خاکی؛ دو سه نفر از خانمهای معلم آمدند و پرسیدند که« آقای فخاری هستند؟» آنها را به داخل ساختمان...
دوشنبه، 12 اسفند 1392
سینه خیز روی برف ها
با صد و بیست نفر افراد خارجی مباحثه کردم، می نشستم و برایشان از انقلاب می گفتم، از اهداف امام می گفتم، از کارهایی که در ایران واقع شده و آنها...
يکشنبه، 11 اسفند 1392
شناسنامه برای پلهای مناطق جنگی!
صدای در زدنش را شناختم. دویدم از پله ها پایین رفتم و در را باز کردم. خودش بود. آمد تو، سلام کرد و همان جا روی پله ها نشست. گفت که دنبال چند نفر...
يکشنبه، 11 اسفند 1392
احداث چهار جاده در یک نیمه شب!
دست راست کاوه مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آیت الله خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بودند. وقتی که آقا او را دیدند، خیلی گرم با او معانقه و...
يکشنبه، 11 اسفند 1392
روزها جلسه، شبها حمله
جلسه ی فرماندهان در قرارگاه تیپ برگزار شده بود. همه آمده بودند جز آقا ولی. سابقه نداشت آقا ولی بدقولی کند و یا تأخیر داشته باشد. جلسه هم که بدون...
يکشنبه، 11 اسفند 1392
شب تا صبح سنگر می کندند
امام فرمان جهاد سازندگی دادند و محمد هم به ما فرمان داد که باید حرف امام را اطاعت و برای جهادسازندگی اقدام کنیم. اول به بافت رفتیم و بعد به روستای...
يکشنبه، 11 اسفند 1392
کیلومتری می خوابید!
نیروها را برای عملیات از اردوگاه خارج کرده بودند. ما تازه از آموزش آمده بودیم، به همین خاطر قرار نبود که در عملیات شرکت کنیم. فقط می بایست در...
يکشنبه، 11 اسفند 1392
سه بار خوابش برد تا...
آقا مهدی گفته بود. باید کانالی کنده می شد. بعد آب می انداختند توش که جلوی تانکها را بگیرند. سه روز از عملیات خیبر می گذشت. آقا مهدی یک لحظه آرام...
شنبه، 10 اسفند 1392
سرش روی نقشه افتاد!
در عملیات خیبر چنان فشار روی ایشان بود که برادر صفوی کاملاً در جریانند. مأموریت خیلی سنگینی به ایشان واگذار شده بود و واقعاً هم کارهای سنگین...
شنبه، 10 اسفند 1392