از مرده صدا نيايد
روباه و ميموني، هم‌چنان که با هم به سفر مي‌رفتند، از اصل و نسب و دودمان دور و دراز خود حرف مي‌زدند. ميمون در ميانه‌ي راه ايستاد، به محلي در کنار...
پنجشنبه، 22 تير 1396
بدي به جاي نيکي
روباهي وارد خانه‌ي هنرپيشه‌اي شد و تمام وسايل او را به دقت زير و رو کرد. روباه در ميان وسايل هنرپيشه به نقاب شيطانکي برخورد که بسيار استادانه...
پنجشنبه، 22 تير 1396
دوست يا دشمن؟
روباهي هنگام بالا رفتن از پرچين باغي سُر خورد. براي آن‌که به زمين نيفتد، به بوته‌ي رونده‌ي نسترني چنگ زد. تيغ‌هاي نسترن رونده پنجه‌هاي او را...
پنجشنبه، 22 تير 1396
انگور ترش
درخت انگوري به درخت ديگري تکيه داد و از آن بالا رفت. روباه گرسنه‌اي خوشه‌هاي انگور را ديد که از درخت آويخته بود و سعي کرد خود را به آنها برساند؛...
پنجشنبه، 22 تير 1396
دست و زبان
xروباهي که از دست شکارچيان مي‌گريخت، از هيزم‌شکني خواست تا او را پنهان کند. هيزم‌شکن به روباه گفت در کلبه‌ي او مخفي شود. به زودي شکارچيان از...
پنجشنبه، 22 تير 1396
شکيبايي
روباهي گرسنه، نان و گوشت چوپاني را در شکاف درخت بلوطي يافت. او که از شدّت گرسنگي نيمه‌جان شده بود، به درون شکاف خزيد و هر چه را ديد، خورد. امّا...
پنجشنبه، 22 تير 1396
موشک استثنايي
در سراسر کشور، شادي و شور موج مي‌زد و همه در تدارک جشن عروسي تنها پسر پادشاه بودند. شاهزاده‌ي جوان آن روز قرار بود پس از يک سال انتظار، عروس...
پنجشنبه، 22 تير 1396
غول خودخواه
باغ غول، زيباترين و بزرگ‌ترين باغ دهکده بود و بچّه‌ها هر روز بعد از مدرسه براي بازي به آن جا مي‌رفتند.
پنجشنبه، 22 تير 1396
دوستان وفادار
يک روز صبح، موش آبي پير با چشمان ريز و درخشنده و نافذ، سبيل پرپشت خاکستري و دم دراز و سياه از سوراخش بيرون آمد. در کناره‌ي برکه، چند اردک کوچک...
پنجشنبه، 22 تير 1396
حکايت بلبل و گل سرخ
او گفته بود: «اگر مهر مرا مي‌خواهي، شاخه‌اي گل سرخ به من هديه کن تا در مهماني شاهزاده در کنارت باشم.»
پنجشنبه، 22 تير 1396
بلبل
لازم است بدانيد که امپراتور چين، مردي چيني است و همه‌ي دوروبري‌هاي او هم چيني هستند. اين داستان سال‌ّ‌ها پيش اتّفاق افتاده ولي اتّفاقاً به همين...
پنجشنبه، 22 تير 1396
شاهزاده‌ي خوشبخت
شاهزاده از فراز سکويي در بلنداي شهر به مردم مي‌نگريست. او در واقع مجسمه‌ي شاهزاده‌اي خوش‌اقبال و کامروا بود که روزگاري در اين شهر مي‌زيسته و...
پنجشنبه، 22 تير 1396
آن‌چه مي‌شود خلق کرد
روزي روزگاري، مرد جواني بود که مطالعه مي‌کرد تا داستان‌نويس شود. مرد مي‌خواست تا عيد پاک آن سال داستان‌نويس شود و زن بگيرد و با داستان‌نويسي...
پنجشنبه، 22 تير 1396
توک کوچولو
بله، اسم پسرک توک کوچولو بود. البته اسم واقعي‌اش توک نبود امّا وقتي نمي‌توانست درست حرف بزند مي‌گفت اسمم توک است و منظورش "چارلي" بود، و اگر...
چهارشنبه، 21 تير 1396
جک خله
در منطقه‌اي دوردست، در قلب کشوري يک عمارت اشرافي قرار داشت. در اين عمارت، مالکي با دو پسرش زندگي مي‌کرد؛ پسرهايي که فکر مي‌کردند عقل کل هستند....
چهارشنبه، 21 تير 1396
داستان يک مادر
مادر کنار بچّه‌ي کوچکش نشست: خيلي غصه مي‌خورد. مي‌ترسيد بچّه‌اش بميرد. رنگ از صورت کوچولوي کودک پريده و چشم‌هايش بسته بود. نفس‌نفس مي‌زد. گاهي...
چهارشنبه، 21 تير 1396
هر کاري پيرمرد مي‌کند درست است
مي‌خواهم داستاني براي‌تان بگويم که در بچگي شنيده‌ام. هر بار که به اين داستان فکر مي‌کنم به نظرم قشنگ‌تر مي‌آيد چون داستان‌ها هم مثل خيلي از مردم...
چهارشنبه، 21 تير 1396
جوجه اردک زشت
تابستان بود و هواي روستا دلچسب بود. خوشه‌هاي گندم طلايي و دانه‌هاي جو هنوز سبز بودند. علف‌هاي خشک را در سراشيبي علف‌زارها روي هم کپه کرده بودند....
چهارشنبه، 21 تير 1396
لباس جديد امپراتور
سال‌ها پيش امپراتوري زندگي مي‌کرد که عاشقِ لباس‌هاي نو بود، طوري‌که همه‌ي پول‌هايش را خرج لباس مي‌کرد. امپراتور فقط موقعي به سربازها، تئاتر و...
چهارشنبه، 21 تير 1396
درخت کاج
در نقطه‌ي دوردستي از جنگل، درخت کاج کوچولو و قشنگي زندگي ‌مي‌کرد. امّا با اين‌که آفتاب گرم بر درخت مي‌تابيد و نسيم پاک بر او مي‌وزيد، کاج خوشحال...
چهارشنبه، 21 تير 1396