صوت ربا
چیزی به چهاردهم ماه نمانده. می روم خیلی صریح به پدرم می گویم که نمی خواهم روز تولدم توی خانه بماند. قضیه خیلی ساده است. پدرم پیر شده و حرف هایش...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تلویزیونی
از هر دو طرف که به خانواده ام نگاه کنی ژن آرتیستی توش هست اما مقدارش کمه. برای رسیدن به یه گوله نمک، یه ذره قناسی باید چاه عمیق بزنی. یه رگه...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
نقره ای
چهار پنج ماه بود که آمده بودیم خانه جدید و هنوز با محل آشنا نبودیم. می خواستم موهای دخترم را کوتاه کنم. رفتیم به نزدیک ترین آرایشگاهی که نزدیک...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
اشتها
اوضاع آن طور که فکرش را می کردم پیش نرفته بود. دیر وقت دوشنبه شب، مزاحم رئیسم شده بودم که خیلی محترمانه تقاضای اضافه حقوق کنم اما بحث یک جوری...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
اگر زنبورها نبودند
گفت: «پنج دقیقه پشت سر هم بگوید پنگال!» گفتم: «پنگال، پنگال، پنگال، پنگال، پنگال.» پرسید: «سوپو با چی می خوری؟»گفتم:«چنگال!»
دوشنبه، 27 شهريور 1391
اعترافات یک تَردست
چند روز پیش دخترم از پیش دبستانی اش کتابی امانت گرفت به اسم «مادر شاغل من». روی جلد کتاب، کاریکاتور یک جادوگر بود. همان طور که سعی کردم بی تفاوت...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
قصه های جامانده
زونکن بزرگ کارت‌های دانشجویی پیدا شده در ماه مهر، گونی چترهای پیدا شده در فصل بهار، ظرف و لباس‌های نوی پیدا شده در اسفند، کتاب‌های جامانده از...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
اسکوپ های خوشحالی
رو به روی مغازه پر از شهرک است؛ دریاکنار و خزرشهر ولی پشت مغازه روستاست، اسلام آباد و اوجاکسر. پشت مغازه پر از مرغ و خروس و احشام و شالیزار است
دوشنبه، 27 شهريور 1391
اسکندر در شهر عجایب
در اولین شماره از روایت در منبر گفتیم که نمی‌شود از انواع روایتگران داستان حرف زد و داستان گویان شفاهی و نمونه‌اش اهل منبر را فراموش کرد. منبر...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
واقون به هوا رفت
در سالون کشتی هر کس به کاری مشغول. یکی روزنامه می‌خواند. دیگری پیانو می‌زند. یکی با یکی صحبت دارد و چون دو نفر فرنگی پرگویی خیلی حرف می‌زنند....
دوشنبه، 27 شهريور 1391
عزیزم! ملالی نیست
کارت پستال برای ما نشان از جایی است که مسافرمان رفته، اگر برج ایفل بفرستد یعنی رفته پاریس، اگر سقف کلیسای سیستین بفرستد یعنی رفته رم. اگر ابوالهول...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
بیست و هفت سال در رهنِ تفنگ
در میانه ی جنگ‌های ایران و روس و زمان سلطنت فتحعلی شاه دو برادر انگلیسی برای فروش کالا و مایحتاجِ جنگی وارد ایران شدند، چارلز و ادوارد. چارلز...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
باغ وحش
بچه‌ها همیشه در ماه آگوست خوشحال بودند، به خصوص وقتی که بیست و سوم ماه نزدیک می‌شد. در این روز سفینه نقره ای بزرگی که حامل باغ وحش بین سیاره...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
سارق حومه شیدی هیل
اسمم جانی هیک است. سی و شش ساله‌ام، قدّم با جوراب پنج فوت و یازده، وزنم بی لباس صد و چهل و دو پوند. در هتل سنت رگیس نطفه‌ام را بستند، در بیمارستان...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
نجات یافتگان مثلث برمودا
من توی یک ساندویچی نشسته‌ام و جگر سفارش داده‌ام. وقت دارد می‌گذرد و قرار است فردا صبح همه چیز به هم بریزد. بالای سرم یک وسیله، شبیه به یک مهتابی...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تارای سفید
خاله بدری، با این که چهل و یک سال از سنش می‌گذشت، یک دختر بچه بود - زن کودک - ظریف و شیرین و دوست داشتنی. به آسانی گریه می‌کرد، به آسانی می‌خندید،...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
ساقه پلاتین
وقتی رسیدم پشت در انبار، پیرمرد پیدا نبود. صندلی چوبی‌اش خالی بود. بوی زغال افروخته، بوی خاکه سیگار، بوی آهن زنگ زده از شکاف در می‌زد بیرون....
دوشنبه، 27 شهريور 1391
بهشت ممنوعه
من دختری را می‌شناسم که دلش می‌خواست با یک فلفل دلمه ای ازدواج کند، با یکی از آن سبزهای خیلی درخشانش که وقتی انگشتت را به پوستش می‌کشی از فرط...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
اورهانِ دیگر
از همان خردسالی گمان می‌کردم که دنیای من پهنه‌ای دارد ورای آن چه که می‌بینم: جایی در خیابان‌های استانبول، در خانه‌ای شبیه خانه خودمان، اورهان...
دوشنبه، 27 شهريور 1391
خاکِ نوچ
شبیه دعوتی است به مهمانی. آگهی فوت سیاه و سفید را گوشه‌ای از روزنامه پیدا می‌کنم. نوشته که به درخواست خدابیامرز، برای مراسم دَفنش همه سفید بپوشند...
دوشنبه، 27 شهريور 1391