هر روز مرا عشق نگاري به سر آيد
در باز کند ناگه و گستاخ درآيد هر روز مرا عشق نگاري به سر آيد ره جويد و چون مورچه از خاک برآيد ور در به دو سه قفل گرانسنگ ببندم او شب کند...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
يمين دولت شاه زمانه با دل شاد
به فال نيک کنون سوي خانه روي نهاد يمين دولت شاه زمانه با دل شاد حصارهاي قوي بر گشاده لاد از لاد بتان شکسته و بتخانه‌ها فکنده ز پاي دويست...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
چندانکه جهانست ملک شاه جهان باد
با دولت پاينده و با بخت جوان باد چندانکه جهانست ملک شاه جهان باد همواره چنان شهرده و شهرستان باد تا بود ملک شهرده و شهرستان بود جان و تن...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
از همه ترکان چون ترک من امروز کجاست ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست مشک با زلف سياهش نه سياهست و نه...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
دل او وقت عطا دادن بحريست فراخ
که مه زود رو اندر طلب معبر اوست دل او وقت عطا دادن بحريست فراخ نتوان گفت که درهاي دگر جز در اوست نتوان گفت که درياي دمان را دگرست اين سرشتيست...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
گر چون تو به ترکستان اي ترک نگاريست
هر روز به ترکستان عيدي و بهاريست گر چون تو به ترکستان اي ترک نگاريست نقاش بلا نقش کن و فتنه نگاريست ور چون تو به چين کرده ز نقاشان نقشيست...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
من ندانم که عاشقي چه بلاست
هر بلايي که هست عاشق راست من ندانم که عاشقي چه بلاست دو رخ لعلفام و قامت راست زرد و خميده گشتم از غم عشق اينهمه درد و سختي از دل خاست ...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
اي ملک گيتي، گيتي تراست
حکم تو بر هرچه تو خواهي رواست اي ملک گيتي، گيتي تراست هر چه درين گيتي مدح و ثناست در خور تو وز در کردار تست نام چنين بايد با فعل راست ...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
ز آفتاب جدا بود ماه چندين شب
همي‌دويد به گردون بر آفتاب طلب ز آفتاب جدا بود ماه چندين شب نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب خميده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم نشاط کرد...
پنجشنبه، 1 مرداد 1388
اصل موضوع را فراموش نكن!
مرد قوي هيكل، در چوب‌بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند. روز اول 18 درخت بريد. رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد. روز...
چهارشنبه، 31 تير 1388
يک شب/ يک روز
مرد سيگارش را نصفه خاموش کرد و تند و بي ملاحظه از بين صف طويل مردمي که منتظر تاکسي کنار خيابان اين پا و آن پا مي کردند گذشت. قبل از آنکه به ازدحام...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو آگاه شد شاه کامد پسر
کلاه کيان برنهاده به سر چو آگاه شد شاه کامد پسر همه زندو استا به نزديک خويش مهان و کهان را همه خواند پيش پس آن خسرو تيغ‌زن را بخواند همه...
چهارشنبه، 31 تير 1388
برآمد بسي روزگاران بدوي
که خسرو سوي سيستان کرد روي برآمد بسي روزگاران بدوي کند موبدان را بدانجا گوا که آنجا کند زندواستا روا پذيره شدش پهلوان سپاه چو آنجا رسيد...
چهارشنبه، 31 تير 1388
يکي روز بنشست کي شهريار
به رامش بخورد او مي خوشگوار يکي روز بنشست کي شهريار گوي نامجو آزموده به رزم يکي سرکشي بود نامش گرزم ندانم چه‌شان بود آغاز کار به دل کين...
چهارشنبه، 31 تير 1388
بدان روزگار اندر اسفنديار
به دشت اندرون بد ز بهر شکار بدان روزگار اندر اسفنديار که جاماسپ را کرد خسرو گسي از آن دشت آواز کردش کسي بپيچيد و خنديدن اندر گرفت چو آن...
چهارشنبه، 31 تير 1388
کي نامبردار زان روزگار
نشست از بر گاه آن شهريار کي نامبردار زان روزگار بزرگان و شاهان مهتر نژاد گزينان لشکرش را بار داد به دست اندرون گرزه‌ي گاوسار ز پيش اندر...
چهارشنبه، 31 تير 1388
کي نامبردار فرخنده شاه
سوي گاه بازآمد از رزمگاه کي نامبردار فرخنده شاه سوي کشور نامور کش سپاه به بستور گفتا که فردا پگاه بزد کوس و لشکر بنه بر نهاد بيامد سپهبد...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو ترکان بديدند کار جاسپ رفت
همي آيد از هر سوي تيغ تفت چو ترکان بديدند کار جاسپ رفت به پيش گو اسفنديار آمدند همه سرکشانشان پياده شدند قباي نبردي برون آختند کمانهاي...
چهارشنبه، 31 تير 1388
بدو داد پس شاه بهزاد را
سيه جوشن و خود پولاد را بدو داد پس شاه بهزاد را سيه رنگ بهزاد را بر نشست پس شاه کشته ميان را ببست نشسته بر آن خوب رنگ سياه خراميد تا رزمگاه...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو باز آوريد آن گرانمايه کين
بر اسپ زريري برافگند زين چو باز آوريد آن گرانمايه کين به سه بهره کرد آن کياني سپاه خراميد تازان به آوردگاه پس آن سپهدار فرخ نژاد از آن...
چهارشنبه، 31 تير 1388