چو اسفنديار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن چو اسفنديار آن گو تهمتن به زاري به پيش اندر افگند سر از آن کوه بشنيد بانگ پدر ز پيش پدر سرفگنده نگون خراميد و...
چهارشنبه، 31 تير 1388
پس آگاهي آمد به اسفنديار
که کشته شد آن شاه نيزه گزار پس آگاهي آمد به اسفنديار کنون کين او خواست خواهد همي پدرت از غم او بکاهد همي بخواهد نهد پيش دشمنش روي همي...
چهارشنبه، 31 تير 1388
بيامد سر سروران سپاه
پس تهم جاماسپ دستور شاه بيامد سر سروران سپاه بماننده‌ي پور دستان سام نبرده سواري گراميش نام يکي گامزن باره‌ي بي‌گزند يکي چرمه‌يي برنشسته...
چهارشنبه، 31 تير 1388
دو هفته برآمد برين کارزار
که هزمان همي تيره‌تر گشت کار دو هفته برآمد برين کارزار سمندي بزرگ اندر آورده زير به پيش اندر آمد نبرده زرير چو اندر گيا آتش و تيز باد ...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت
فرود آمد از تخت و بربست رخت چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت که يزدان پرستان بدان روزگار به بلخ گزين شد بر آن نوبهار که مر مکه را تا زيان اين...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو اندر گذشت آن شب و بود روز
بتابيد خورشيد گيهان فروز چو اندر گذشت آن شب و بود روز همي ديد زان کوه گشتاسپ شاه به زين برنشستند هر دو سپاه کجا برنشستند گردان به زين ...
چهارشنبه، 31 تير 1388
تير و تيغ است بر دل و جگرم
درد و تيمار دختر و پسرم تير و تيغ است بر دل و جگرم غم وتيمار مادر و پدرم هم بدينسان گدازدم شب و روز از غم و درد آن دل و جگرم جگرم پاره...
چهارشنبه، 31 تير 1388
عمرم همي قصير کند اين شب طويل
وز انده کثير شد اين عمر من قليل عمرم همي قصير کند اين شب طويل همچون نياز تيره و همچون امل طويل دوشم شبي گذشت چه گويم چگونه بود؟ بر سوک...
چهارشنبه، 31 تير 1388
تا کي دل خسته در گمان بندم
جرمي که کنم بر اين و آن بندم تا کي دل خسته در گمان بندم بر گردش چرخ و بر زمان بندم بدها که ز من همي رسد بر من گر آب در اصل خاکدان بندم...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو عزم کاري کردم مرا که دارد باز؟
رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز چو عزم کاري کردم مرا که دارد باز؟ دري که چرخ ببندد کنم به دانش باز شبي که آز برآرد کنم به همت روز وگر بدارم،...
چهارشنبه، 31 تير 1388
دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر
جز از ستاره نديدم بر آسمان لشکر دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر چو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر چو حاجبان زمي از شب سياه پوشيده چو دو فريشته‌ام...
چهارشنبه، 31 تير 1388
دلم ز انده بي‌حد همي نياسايد
تنم ز رنج فراوان همي بفرسايد دلم ز انده بي‌حد همي نياسايد ز ديدگانم باران غم فرود آيد بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم ازين پس ايچ غمي...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو مردمان شب ديرنده عزم خواب کنند
همه خزانه‌ي اسرار من خراب کنند چو مردمان شب ديرنده عزم خواب کنند چو ماه و مهر سر و روي در نقاب کنند نقاب شرم چو لاله ز روي بردارند چو تيره...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چو سوده دوده به روي هوا برافشانند
فروغ آتش روشن ز دود بنشانند چو سوده دوده به روي هوا برافشانند که چشم‌هاي جهان را همه بخسبانند سپهر گردان آن چشم‌ها گشايد باز زند ستامي...
چهارشنبه، 31 تير 1388
احوال جهان بادگير، باد!
وين قصه ز من يادگير ياد احوال جهان بادگير، باد! کردار همه باژگونه باد چون طبع جهان باژگونه بود وز خاري باشد گشاده خاد از روي عزيزي است...
چهارشنبه، 31 تير 1388
نشنود دل اگر بوم خاموش
نکند سود اگر کنم فرياد نشنود دل اگر بوم خاموش هر يک اندر همه هنر استاد، گرچه اسلاف من بزرگانند نه چو خاکسترم کز آتش زاد نسبت از خويشتن...
چهارشنبه، 31 تير 1388
چون مني را فلک بيازارد
خردش بي‌خرد نينگارد؟ چون مني را فلک بيازارد گرچه بر من چو ابر غم بارد هر زماني چو ريگ تشنه‌ترم بر دل من چو مار بگمارد چون بيفسايدم چو...
چهارشنبه، 31 تير 1388
اين عقل در يقين زمانه گمان نداشت
کز عقل راز خويش زمانه نهان نداشت اين عقل در يقين زمانه گمان نداشت چون بنگرم عجايب گيتي کران نداشت در گيتي‌اي شگفت کران داشت هرچه داشت ملکي...
چهارشنبه، 31 تير 1388
امروز هيچ خلق چو من نيست
جز رنج ازين نحيف بدن نيست امروز هيچ خلق چو من نيست در باغ، شاخ و برگ و سمن نيست لرزان تر و ضعيف‌تر از من اشکم جز از عقيق يمن نيست انگشتري...
چهارشنبه، 31 تير 1388
مو احوالم خرابه گر تو جويي
جگر بندم کبابه گر تو جويي مو احوالم خرابه گر تو جويي قيامت هم حسابه گر تو جويي ته که رفتي و يار نو گرفتي تير عشقت بجانم روته‌تر بي زخور...
سه‌شنبه، 30 تير 1388