قطره خون آخر
و اما شاعران نسل سوم نيز هنوز سوسويي از نگاه حماسي پدرانشان را در ديده دارند. تنها مويه نمي کنند و از خاطرات دور نمي گويند، بلکه اتفاقا به خونخواهي...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
هيچ نمي شود...
لحن و زباني تلخ و معترض ، جملاتي بريده بريده که گويي از دهان بي حوصله اي خارج مي شود، موضعي انتقادي اما ظريف و گاه طنز آلود ، و ابهامي پر رنگ...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
اين راه ناتمام
آهنگ و سرود لب تان سوختن است انديشه ي روز و شب تان سوختن است اين چيست ميان تو پروانه و شمع کز روز ازل مذهبتان سوختن است
يکشنبه، 30 خرداد 1389
زمان کوتاه است
پژواکي، انسان ها را در گرما گرم روزمرگي و مدرنيته به خويش مي خواند. سرو صداي شهر، پژواک را در خود فرو برده است. ديگر گوش ها تاب شنيدن ندارد،...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
آمريکايي! يابه من آزادي بده يا مرگ!
درون چشمانم بنگر! و به من بگو چه مي بيني؟ چيز بدي نخواهي ديد که نتواني به من بگويي تو اختلافات ما را نمي بيني زندگي من در تو هيچ حسي را بر نمي...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
بوي داغ ترنج
يک شهر بزرگ بود با يک رود بزرگ. از رنگ رودخانه خوشم آمد. سبز و آبي اش قاطي شده بود. گفت: «داستان، کنار همين رود اتفاق مي افتد.» اما کنار رود...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
دلنوشته‌هایی درباره‌ی معلم
ردیف نیمکت ها، با نظم و ترتیب، در سکوت، منتظر نشسته اند. آن مستطیل سبز رنگ، در کنار گچ های بریده بریده، به اتفاقی فکر می کنند که ناگهان، دیوارها...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
بر گليم اعتکاف
الها! اي کريمي که يادت، دل را مي ربايد و نامت، سينه را مي شکافد؛ اکنون و در ميان پاکان سجاده نشين، زبان به ذکر جميلت گشوده ايم و سرخوش از باده...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
رنگ و بوي تو را مي خواهم
الهي! قلب ما را جلا ده و صقالت بخش تا سر ما از زنگار طبيعت و صفات بشري صاف شود، صفات روحاني در آن جلوه کند و انوار غيبي بر جان ما بتابد. جان...
يکشنبه، 30 خرداد 1389
شعرا به هنگام تخيل ، مفاهيم را سبک و سنگين کنند
قوام و خمير مايه ي شعر ، همين خيالي است که شما آن را پرواز مي دهيد. شما چيزهايي را مي بينيد که چشم معمولي آنها را نمي بيند . آن رقت خيالتان،...
شنبه، 29 خرداد 1389
آرمان روزي در آرمان شهري
انتظار، مفهومي مجرد و کلي است که بدون مصداق مشخص، در حد مدلولي ذهني باقي مي ماند. شعر کلاسيک، عرصه طرح اين مفهوم و مفاهيم کلي و ذهني از اين دست...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
شايد زل زدم به چشم هايت ... نمي دانم
داري آب مي ريزي روي سرم؟ حس من که اين است. از وقتي که قدم گذاشته ام روي خاک که برسم به خاکت و ببوسم ات، حس کردم تمام ذره هاي هوا شده اند ذره...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
قاليچه روضه
حيران رسيد مغازه بعد. در دکان پيرمردي نشسته بود و خوش داشت ره گذران سرا را خوب بپايد. مرد را قاليچه به دست که ديد، انگار که ماهي شکم سيري، طعمه...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
هوا
به به! چه حياط پر از تنفسي! چه قدر بهشت تو، درخت و بلبل دارد! چه قدر فواره هاي بلند! چه صدايي که ممزوج چه چه پرنده و قهقه مستانه قطره...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
آسمان زير ابر
اين شعرها، از مجموعه در دست انتشار «آسمان زير ابر» انتخاب شده اند. همه شعرهاي اين مجموعه، در حال و هواي زيارت امام رضا (ع) سروده شده است.
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
کنار نام تو
طلوع مي کند آن آفتاب پنهاني ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني دوباره پلک دلم مي پرد، نشانه چيست؟ شنيده ام که مي آيد کسي به مهماني کسي...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
چراغ را روشن کن
به من دروغ گفته بودند . به من گفته بودند تو رفته اي آسمان . و من هر شب تا صبح مي نشستم لب ايوان خانه و آن بالا را نگاه مي کردم . نبودي . ستاره...
چهارشنبه، 26 خرداد 1389
غم وشادي
عکس رااز روي تاقچه برمي دارم.جلو چشمم باشه.توعکس،من کوچيکم.مامان خيلي جوان است.بابا هم همين طور. پيش توهستيم حضرت معصومه .ميخ هاي ريز سياه وبنفش...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
امروزجشن تولد است
پايم را بلند مي کنم و مي نشينم روي کبوتر.بدنش نرم نرم است. مي گويم:«کجا مي خواهي بروي؟»کبوتر مي پرد واز روي زمين بلند مي شويم:«يک جاي خوب، فقط...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
مانند مرواريد
نرگس پيش ازپدرش آمدوگفت:«پدرجان چند روزاست دراين فکرم که چرا ما نبايد مثل پسرها بدون حجاب باشيم.ببين حسين چه راحت به کوچه مي رود.» پدردستي به...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389