زنگ ورزش هميشگي ست
يک،دو،سه.....زنگ ورزش است. زنگ پرواز،زنگ پريدن به سوي شادابي،سلامتي و همه لحظه هاي خوب. يک،دو،سه. زنگ مدرسه مي خورد.اين زنگ چه زنگي است؟ حدس...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
عجله نکن
اوه اوه،چه غذاهاي خوش مزه اي ! مامان جون چه سفره رنگي و قشنگي چيده.ازپلو خورش بگيرتا سبزي و.... کي دلش مي يادچشم روي اين همه غذا ببنده؟ امروزمامان...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
نامه به کودکان فلسطيني
نويسنده:سعيد نشسته بود جلوي تلويزيون. تلويزيون داشت مادري را نشان مي داد که کودکي را روي دست هايش بلند کرده وگريه مي کرد.سعيد همان طورکه بچه...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
شکستن شاخ غول
غروب که مي شود،پرندگان به آشيانه باز مي گردند،گنجشک ها به خانه هايي که ديروز ساخته بودند، ماهي ها زير سنگ هايي که آنها را درخود پناه مي دهد،...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
من دختر عجيبي نيستم
من دختر عجيبي نيستم،ولي مي دانم بچه ها ي محله مان اين طور فکر مي کنند.يک کوله پشتي عروسکي مي اندازم پشتم که تويش پرازکتاب داستان است.اينکه عجيب...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
ناشنواي مهربان
بچه ها يکي را دوره کرده بودند وبا هر حرکت و صداي او مي خنديدند.برايم جالب بود بدانم او کيست ودارد چه کارمي کند. رفتم جلو.جواني ناشنوا بود که...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
چشم هاي شنوا
امروز قراربود ليلا و مامانش به مهماني بروند.مامان گفت:«دخترم! دوستم خانم جليلي ناشنواست . سعي کن به او و حرکات دست هايش نخندي!» ليلا گفت:«اگرخانم...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
ناشنوايي که با دلش مي شنود
وقتي به دنيا آمد،مثل يک فرشته زيبا بود.دستان کوچک خود را باز و بسته مي کردودنبال دستي مي گشت تاباآن آرامش بگيرد.او گريه مي کرد،ولي من صدايش را...
سه‌شنبه، 25 خرداد 1389
بازي خطرناک
آفتاب ازلابه لاي درختان بلند جنگ برزمين مي تابيد.فصل تابستان بود.هواگرم شده بود.محسن وعلي که همراه خانواده شان به شمال رفته بودند،درميان راه...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
بهترين بابا،بهترين آتش نشان
من بابا را خيلي دوست دارم.از وقتي يادم مي آيد هميشه بابايي همراه من بوده است. من واومثل دوتا دوست خوب هستيم.وقتي بابا ناراحت است يا مشکلي دارد،بامن...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
برنامه هفتگي
بعدازچند هفته که از روزهاي مهرماه مي گذرد،تازه مي خواهند به ما برنامه هفتگي بدهند. من و چند تايي از دوستانم که ازاين موضوع بسيار ناراحت شديم،به...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
چرا گريه مي کنيد؟
چقدرمحيط بدي بود.من آنجا را نمي شناختم.اولين باربود که پابه محيط جديدي مي گذاشتم.بچه هايي را مي ديدم که دست پدريا مادرشان را گرفته بودند و لبخند...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
ديگرناراحت نيستم
آن شب خيلي دلم گرفته بود. چند بار تصميم گرفتم گريه کنم تا همه بفهمند ناراحتم و فکري به حالم بکنند،ولي يادم افتاد مامان زهره هميشه مي گفت:«دختري...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
سال جديد-مدرسه نو
روشنک فرياد زد:«من مدرسه قديمي نمي روم». مامان به آرامي گفت:«خوب اينکه دعوا ندارد.» روشنک کتابش را ازروي ميز برداشت و گفت:«مامان همه دوستانم...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
معلم تازه
روزاول مهربود. چشم هاي دانش آموزان به راه بود.همه از درکلاس سرک مي کشيدند تا قيافه معلم تازه شان را ببينند.يکي مي گفت:«قد کوتاه است.» ديگري مي...
دوشنبه، 24 خرداد 1389
قصه گوي کوچک
مامان بزرگ هرشب برايم قصه مي گفت. اگرشبي برايم قصه نمي گفت،خوابم نمي برد، ولي ديگرقصه هاي مامان بزرگ تکراري شده بود.وسط قصه ها خوابش مي برد....
دوشنبه، 24 خرداد 1389
مدرسه
عصرديدم سارها آسمان را سايه کرده اند . ازمامان پرسيد:«اين سارها ازکجا مي آيند؟» مامان گفت:«ازمدرسه.» گفتم:«مگرسارها مدرسه دارند؟»
دوشنبه، 24 خرداد 1389
حديث عهد و وفا شد فسانه در كشور
محمدتقي بهار معروف به ملك‌الشعراي بهار (1266 ـ 1330 شمسي) بدون شك يكي از بزرگ‌ترين شاعران قصيده‌پرداز در تاريخ معاصر ايران است. استحكام و استواري...
پنجشنبه، 20 خرداد 1389
فال حافظ
فال حافظ با دیوان حافظ در بین ایرانیان یک رسم عمومی است. دیوان شعر خواجه شمس الدین حافظ شیرازی از پر طرفدارترین کتبی است که در خانه هر ایرانی...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر يار خاکسار شدم رقيب نيز چنين...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389