پاهايم فداي امام
در اردوگاه موصل 3 از نظر مقرراتي حق نداشتيم نوحه خواني و عزاداري کنيم، مخصوصا در ايام محرم، اما کسي به اين حرف ها گوش نمي داد. يک روز يک فرمانده...
شنبه، 9 آبان 1388
شمر و صدام و يارانش
ناغافل نوک شمشير گرفت به بندي که کنار چادر بود و بند کشيده شد و فانوس از بالا افتاد روي سر وحيد. وحيد که قرار بود نقش صدام را بازي کند. جا به...
شنبه، 9 آبان 1388
از کربلا تا کربلا!
شهادت حسين بن علي (ع) و ياران باوفايش، واقعه اي مربوط به زمان و مکان خاص نبود؛ بلکه درسي بود ماندگار و عاشقانه براي تمامي اعصار و عالم هستي....
شنبه، 9 آبان 1388
شوخ طبعي هاي جبهه
همه دور هم نشسته بوديم. يکي از بچه ها که زيادي اهل عدد و رقم و حساب و کتاب بود و دلش مي خواست از کنه هر چيز سر دربياورد و با ارتباط دادن مسائل...
شنبه، 9 آبان 1388
جز زيبايي چيزي نديدم
توي قرار گاه سرپل ذهاب، مدتي از رفتن «سيد» مي گذشت و از آمدنش خبري نبود. فکرم پيش او بود . سعي کردم يه جوري خودم رو مشغول کنم، نشد. بي قراري...
شنبه، 9 آبان 1388
خاطرات شنيدني
سردار شهيد «جواد صراف» با آن که جثه اي ضعيف و لاغر داشت در پادگان دوکوهه آن هم در گرماي تابستان روزه مي گرفت. بعد از ظهرها که گرما اوج مي گرفت...
شنبه، 9 آبان 1388
روزگاري جنگي بود...
- عروس و داماد همديگر را پسنديده بودند، همه چيز داشت خوب پيش مي رفت که پدر عروس گفت:« فقط يه شرط دارم. ايشان حق نداره بره کردستان.» احمد زير...
شنبه، 9 آبان 1388
دختر صدام برايمان نقاشي نكشيد
يوسف‏زاده در خاطراتش نوشته است: صدام كه خشممان را ديد براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مى‏خواهد براتان يك لطيفه...
شنبه، 9 آبان 1388
چطور با دست مصنوعي « پاسور» بازي مي‌كنند
دوره‌مان كرده‌اند. بي‌اعتنا نگاهشان مي‌كنم. علي هيچ نمي‌گويد. مثل من. بي‌اعتنا از كنارشان مي‌گذريم. سه تايي به احتياط از خيابان رد مي‌شويم. من...
شنبه، 9 آبان 1388
آشنايي من با « غلامعلي پيچك »
هواي تازه‌اي كه به صورتم خورد متوجه‌ام ساخت كه هليكوپتر روي زمين نشسته و درهايش باز شده، بيرون را نگاه كردم بلي همين جاست پادگان بانه است. اوضاع...
شنبه، 9 آبان 1388
زندگي براي يک سلام
اسمش قدرت الله بود. قدرت الله حسين زاده. سني نداشت. نصف صورتش سوخته بود. خيلي گوشه گير بود و از جمع فاصله مي گرفت. همه اش تسبيح دستش بود و ذکر...
شنبه، 9 آبان 1388
شهيدي که به پدرش کمک کرد
پدر شهيد حسين اکي تعريف مي کرد: يک روز براي دروي گندم از يک نفر کمک خواستم. او که بابت اين کار حق الزحمه هم دريافت مي کرد با طعنه گفت: برويد...
شنبه، 9 آبان 1388
قبر اين گل بوي گلاب مي دهد
دستمال را آرام کشيدم به سنگ . آوردم جلو رو به روي صورتم نگه داشتم و نفس عميقي کشيدم . بوي گلاب ، همه وجودم را معطر کرد . دوباره خم شدم روي...
شنبه، 9 آبان 1388
وصیت نامه شهید علی قمی کردی
شهید علی قمی کردی ، قائم مقام لشکر ویژه شهداء به سال هزار و سیصد و سی و نه در شهر مقدم قم بدنیا آمد و بیست و چهار سال بعد در کردستان به درجه...
پنجشنبه، 7 آبان 1388
درس هايي از نبردهاي هوايي و موشكي در جنگ ايران و عراق (6)
از شواهد چنين به نظر مي رشد كه هيچيك از دو كشور در آينده نزديك به سلاح هاي هسته اي دست نخواهند يافت اما طرفين جنگ به طور فعال در تلاش بودند تا...
چهارشنبه، 6 آبان 1388
درس هايي از نبردهاي هوايي و موشكي در جنگ ايران و عراق (5)
كردزمن:در ماههاي آخر جنگ عراق از تسليحات شيميايي بسياري استفاده كرد طي ماههاي آخر قبل از آتش بس ، عراق در حملات خود به مواضع ايران در مهران...
چهارشنبه، 6 آبان 1388
بچه هايي كه پدر خود را گم كردند
خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي كشمكش هاي پوچ مدفون نشوم. (شهيد مصطفي چمران ) اين كه خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنيوي،...
يکشنبه، 3 آبان 1388
با اجازتون اين دفعه ديگه شهيد مي شم
برگه اعزام ميان انگشتان دستم تاب مي‌خورد آفتاب گرم تير ماه سال شصت و يك بي‌محابا بر سر و رويم مي‌تابيد. علي در حالي كه سعي مي‌كرد با برگه اعزام...
يکشنبه، 3 آبان 1388
تيربارچي از كمر به دو نيم شد
خودروها با صداي بلند صلوات و تكبير برادران براه افتاد و من كه در جلوي ماشين و در كنار راننده نشسته بودم بدون اختيار اشك از چشمانم جاري شده بود...
يکشنبه، 3 آبان 1388
به لحظه لحظة اين فصل خون و خاكستر
چه نخلها كه در اين خاك خشك بي‌سر شد چه لاله‌ها كه در اين دشت تشنه پرپر شد به لحظه لحظة اين فصل خون و خاكستر چه خاطرات غريبانه‌اي مكررشد...
يکشنبه، 3 آبان 1388