0
ویژه نامه ها

آزادی انسان، چیستی، چگونگی

روشن است که آزادی به معنای گسترده اش، بدون مرز بندی، هرگز به دست نیامده؛ نه مقدور است و نه مطلوب، زیرا انسان که محدود است، هرگر نمی تواند رهای مطلق باشد؛ لیکن همین مفهوم جامع که تفسیر آن بعداً می آید، اقسام
آزادی انسان، چیستی، چگونگی
آزادی انسان، چیستی، چگونگی

نویسنده: آیت الله عبدالله جوادی آملی




 
آزادی، مفهومی گسترده دارد، به گونه ای که معنای کلی آن، رهایی از هر بند است. آزادی با این جامعیت، اطلاق ذاتی دارد.
روشن است که آزادی به معنای گسترده اش، بدون مرز بندی، هرگز به دست نیامده؛ نه مقدور است و نه مطلوب، زیرا انسان که محدود است، هرگر نمی تواند رهای مطلق باشد؛ لیکن همین مفهوم جامع که تفسیر آن بعداً می آید، اقسام مختلفی دارد که به اجمال به آن ها اشاره می شود.
این واژه، مفهومی عقلی دارد که در مباحث کلامی و فلسفی از آن بحث می شود و مفهومی اخلاقی که در کتاب های اخلاقی بدان می پردازند و مفهومی عرفانی که اهل معرفت، در آثار عرفانی خویش به آن توجه می کنند و معنایی حقوقی که حقوق دانان آن را در مباحث حقوقی تجزیه و تحلیل می کنند. نیز دارای مفهومی سیاسی است که حاکمان سیاسی در مباحث اجتماعی و روابط بین جوامع به کار می گیرند و...؛ اما هر یک به فراخور ظرفیت اندیشه و مرزهای حاکم بر عقیده خویش، رنگی از رنگین کمان بلند آزادی را می بینند و چون افق دید آن ها به گستره آغاز و انجام انسان محدود است، تنها بخشی از طول طویل و عرضِ عریض و عمق عمیق آزادی را عرضه می کنند و همه آن را آزادی می انگارند و برای همگان نسخه می پیچند؛ در حالی که نهایت درک آنان، نه همه آزادی است؛ نه برای همه ی آزادگان؛ از این رو می توان گفت که خود آزادی، اسیرانه تحلیل شده و می شود.

آزادی در فلسفه

در آثار فلاسفه و متکلمان این بحث آمده است که آیا انسان مجبور است یا به خود وانهاده شده است؟ محققان از حکما و متکلمان اسلامی، انسان را نه مجبور می دانند تا اِسناد کارهایش به او مجازی باشد و نه مفوّض، تا اسناد کارها و افعال به وی به شکل استقلال باشد، زیرا موجودی که در اصل هستی خود محتاج علت است و بی ایجاد آن یافت نمی شود، چگونه در اثر گذاری خود از علت بی نیاز خواهد بود، بنابراین هم جبر باطل است و هم تفویض.
حق «امر بین الامرین» است که از آن به «اختیار و آزادی در انتخاب» تعبیر می شود، چون جبر و تفویض نقیض هم نیستند تا ارتفاع هر دو محذور داشته باشد. اعتقاد حکمای اسلامی این است که انسان در افعال خویش، حدّ اعلای آزادی را دارد و این بر خلاف تفکر غربی ها یا برخی فرقه های اهل سنت (مانند اشاعره) است.
نفی جبر و تفویض و اثبات آزادی، از مباحث عقلی است که بعضی ادله ی نقلی، مانند برخی آیات قرآن مبیّن آن است: (إِنَّا هَدَینَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا) (1)؛ (وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیکْفُرْ) (2).
در همین باره بحث شده که آیا کرامت انسان با آزادی تأمین می شود یا با عبودیت؛ پاسخ این است که منزلت انسان با عبودیت خدای سبحان، آزادی و اختیاری تأمین می شود که در مسیر تعالی انسانی باشد.

آزادی در اخلاق

آزادی اخلاقی، یعنی رهایی از بند رذایل اخلاقی و خواستن فضایل انسانی؛ رهایی از قید و بندهای هوا و هوس و امیال و خواهش های نفسانی که بردگی انسان را در پی دارد.
در علم اخلاق، انسان آزاد کسی است که هیچ یک از وابستگی های دنیوی و خواهش های نفسانی، او را در بند خود محصور و محدود نکرده باشد، چون زندان هوای نفس پست ترین درکات روح است که انسان را از هر گونه گام نهادن یا رو کردن به سوی تعالی باز می دارد. انسان گرفتار در زندان نفس، قطعاً از سیر صعودی بسیار دور است و آن که از بند حرص و بخل نفس رهاست، انسانی آزاد و حُرّ است: («من ترک الشهوات کان حراً» (3)؛ انسان آزاد کسی است که هوای نفس را ترک گوید.
این معنا را قرآن کریم در چند مورد بازگو می کند که رستگاری برای کسی است که از بخل و حرص هوای نفس آزاد باشد: (وَمَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (4)، پس آزادی حقیقی در روح انسان است؛ نه جسم او. اگر انسان بخواهد روحش آزاد باشد، نمی تواند در قید تن باشد.

آزادی عرفانی

آزادی عرفانی، یعنی انسان از آنچه رنگ تعلق و تعیّن پذیرد، آزاد و هیچ چیزی، جز ذات اقدس حق برای او جاذبه نداشته باشد.
آزادی اخلاقی که در کتاب ها و آثار اخلاقی از آن بحث می شود، شمّه ای از آزادی عرفانی و یافته های اهل معرفت است. عارفِ کامل، آزادی خود را در فنای خویش می داند، به گونه ای که از یک سو هرگز غیر خدا را نبیند و از سوی دیگر نزد پروردگار خود حضور دائمی داشته باشد و اراده و اختیار خود را با اراده الهی پیوند زند.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است (5)

تعریف آزادی در علم حقوق

انسان در زندگی اجتماعی حقوقی دارد که به آزادی در ابعاد مختلف آن باید توجه کرد. آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی مسکن، آزادی شغل، آزادی فعالیت های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی از جمله اموری است که انسان ها در جامعه از آن برخوردارند.
انسان، در حیات اجتماعی اسلام، افزون بر محدودیت های طبیعی، دارای برخی محدودیت های قانونی است. محدودیت طبیعی او این است که حتی اگر بخواهد به تنهایی زندگی کند، نمی تواند به شکل دل خواه بر اساس خواست شخصی خود عمل کند یا اراده گزاف داشته باشد. محدودیت قانونی انسان نیز این است که چون بهره برداری از مواهب طبیعی برای همگان است، اگر کسی بخواهد به دلخواه خود، آزادانه از آن استفاده کند، به گونه ای که به حقوق دیگران تجاوز کند یا مزاحمتی برای دیگران ایجاد کند، قانون اجازه آن را به او نمی دهد.
لازم است به این نکته فاخر عنایت تام شود که بحث آزادی در تبیین ساختار نظام مند انسان با جریان آزادی در مسائل حقوقی او فرق دارد، زیرا یکی، از مطالب حکمت نظری است و دیگری از مباحث حکمت عملی؛ یعنی یکی به حکمت و کلام مربوط است و درباره بود و نبود سخن می گوید و دیگری به فقه، اخلاق و حقوق ارتباط دارد و از باید و نباید بحث می کند.

تفسیر آزادی

آزادی برای انسان، امری ممدوح و مطلوب است؛ مانند کمال و سعادت که اصلی مطلوب برای همگان است؛ ولی از آن مهم تر، تفسیر آزادی است. این واژه، یکی از اوصاف نفسانی است که به دلیل تفاسیر مختلف از ماهیت و حقیقت انسان، معنای آن نیز همچنان در هاله ای از ابهام مانده و بیش از دویست معنا برای آن بر شمرده اند. (6) به همین دلیل در طول تاریخ از آن سوء استفاده های زیادی شده است.
نباید غافل بود که آزادی به معنای رهایی است و در هم شکستن همه حدود و مرزها، مستلزم نفی آزادی است، از این رو هر مکتبی کوشیده است تا حدود آن را در مباحث نظری معیّن و تصویری رسا از آن ارائه کند.
دیدگاه تمامی مکاتب را می توان در دو اندیشه خلاصه کرد: مکاتبی که جهان بینی الهی و توحیدی دارند و مکاتبی که جهان بینی مادی دارند. جهان بینی الهی معتقد است که جهان را مبدأ و معادی است و انسان با توجه به روح الهی، در آن به مسافری می ماند که عوالمی را پشت سر گذاشته، تا وارد این عالم شده است و نیز عوالمی پیش رو دارد که با مفارقت روح از تن خاکی، وارد آن خواهد شد؛ اما جهان بینی مادی می پندارد که همه وجود و حقیقت انسان در همین عالم ماده خلاصه شده و هیچ حقیقتی جز آن نیست و حیات انسان به میلاد و مرگ محدود است: (إِنْ هِی إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا) (7).
بر مبنای این دو بینش، دو تفسیر از مفهوم آزادی وجود دارد: اندیشه مادی رهایی از همه قیود دینی را معنای آزادی می داند؛ امّا تفکر الهی، صیانت همه حدود دینی را برای انسان کمال و سعادت می داند و اختیار و آزادی را برای او امری تکوینی به شمار می آورد و وی را در برگزیدن آن ها آزاد می داند که انسان بی جبر تکوینی آن ها را می پذیرد و الزام شرعی، تنها برای حفظ هویت و سعادت اوست.
در جهان بینی توحیدی، آزادی به معنای رهایی است و انجام دادن هر عمل حیوانی، به معنای بردگی، زیرا در این صورت، انسان از قید خرد رها و در مقابل آن به زنجیر اسارت هوای نفس گرفتار می شود. چنین انسانی آزاد و وارسته نیست، بلکه اسیر و وابسته است: «عبد الشهوه أذل من عبد الرق» (8)؛ بنده شهوت فرومایه تر از بنده برده است.

مفهوم آزادی در اسلام

چون اساس اسلام بر توحید است، انسان را از بردگی همه قیود آزاد می سازد و به بندگی خالقی که به او حیات بخشیده است، آگاه می کند، زیرا بندگی خدا، انسان را از وابستگی و بردگی جز او می رهاند.
آزادی در اسلام، به معنای اجرای احکام عقلانی است، نه اِعمال خواسته های نفسانی، انسانی آزاد است که مطیع غرایز حیوانی خود نباشد، چون آزادی در مقابل بردگی است. آزاد کسی است که پیرو حکم فطرت و عقل باشد، نه تسلیم نفس و شهوت، فلسفه اصلی جعل تکالیف الهی، رهایی از قیدهای بشری است؛ نه محدودیتی برای آزادی.
دین، انسان را از دو نوع بردگی و اسارت نجات می دهد: نخست بندگی هواهای نفسانی که عقل، او را از درون به اسارت می گیرد، چنان که امام علی (ع) فرمود: «کم من عقل أسیر تحت هوی» (9). دوم بندگی حاکمان ستمگر که از بیرون او را به بردگی می کشاند: (وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ) (10).
بر این پایه در فرهنگ آسمانی اسلام، آزادی با عبودیت حق عجین و اسارات با تبعیت از هوای نفس قرین است، بنابراین برای نجات از مغالطه آزادی و رهایی، تفطّن به این نکته ضروری است که آزادی به معنای بی بند و باری و تبه کاری نیست که تعدّی به حقوق دیگران، لازمِ حتمی آن است، بلکه اسلام می گوید: انسان باید بندگی کسی را در سر داشته باشد که به او حیات بخشیده است. این بندگی، ملایم طبع و فطرت اوست و هر گونه بندگی دیگران، در جهت خلاف مسیر فطرت انسانی است: (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ) (11).
برای حیوانات، رهایی از هر حدّ و حصار جغرافیایی و بیرون بودن از هر گونه حریم اجتماعی و قانونی، بسیار زیباست؛ چنان که وجود هر میزان محدودیت و مرزبندی و ایجاد هر نحوه قید و بند قانونی برای آن ها نارواست؛ اما همین قاعده حیوانی را اگر نسبت به انسان مطرح کنیم، به حقارت او برخاسته ایم.

حقیقت آزادی و آزادی حقیقی

اکنون باید دید که حقیقت آزادی و آزادی حقیقی در نگاه اسلام کدام است و در این مقوله مهم، گزارش های نظری و جهل علمی از یک سو و گرایش های انسانی و جهالت عملی از سوی دیگر، چه نقشی دارد؟
این بحث اساسی از مواردی است که تفکر اسلامی را با دیگر شیوه های فکری و اندیشه های بشری، کاملاً متمایز می سازد و واکنش های خشونت بارِ غیر منطقی و غیر علمی مستکبران را در برابر برهان های حکیمانه و موعظه های حسنه و جدال های اَحسن قرآن بر می انگیزد: (ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَدِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ) (12).
در این باره، نخست باید توجه داشت که معنای آزادی از صنف مفهوم است و نه ماهیت و مراتب فراوانی دارد که از والاترین مرتبه آغاز می شود و در منتها الیه خویش، بخش هایی از انسان ها را در بر می گیرد و تنها از راه تحلیل مفهومی می توان به معنای آن پی برد.
بالاترین مرحله و مرتبه آزادی که هیچ محدودیتی نمی پذیرد و نهایتی ندارد، از آنِ ذات مقدس ربوبی جل و علا است که حریّت محض است و در او هیچ شائبه ای از محدودیت راه ندارد و هرگز چیزی بر او حاکم نیست، بلکه تصوّر محدودیت و محکومیت او نیز به هر میزان، محال و نامیسّر است. در مرتبه بعدی، آزادی وافر از آنِ فرشتگان بزرگ الهی، عقول عالیه و ارواح متعالی انبیا و معصومان است که از قید شهوت و غضب رهایند و چون از احرارند، جز صبغه ی عبودیت محض، هیچ رنگ دیگری بر ساحت وجودشان سایه نیفکنده است. دیگر فرشتگان که زیر مجموعه ملائکه ی بزرگ خدایند نیز چنین هستند که در اوج کرامت و ادب ملکوتی از یک سو، اوامر خدا را فرمانبری می کنند: (وَ قَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُکْرَمُونَ * لَا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ و هُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ) (13) و از سوی دیگر، هیچ گونه عصیانی در برابر خدا نسبت به مأموریت های ویژه خود ندارند و در این راه با شدت و سخت گیری ویژه به انجام وظیفه خویش مشغول اند: (... عَلَیهَا مَلَائِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ یفْعَلُونَ مَا یؤْمَرُونَ) (14)؛ پس این فرشتگان الهی نیز یک سره در قید عبودیت و عبادت و اطاعت خدای سبحان به سر می برند و جز این از هر قید و بندی آزادند.
پس از فرشتگان در میان انسان ها، هر کس از بند تن و قید طبیعت رها شده تر و با کمالات علمی و عملی هم آغوش تر باشد، سهم بیشتری از آزادی و حریت حقیقی خواهد داشت.
به این ترتیب، تبعیت از خدای سبحان و پیروی از فرستادگان و رسولان او، گر چه ظاهراً مؤمنان را در چارچوب احکام و قوانین الهی قرار می دهد؛ اما در حقیقت، همه قید و بندهای آنان را پاره می کند و از اسارات طولانی و تاریخی نجاتشان می بخشد: (... وَ یضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلَالَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیهِمْ...) (15). در مقابل نیز کفر و عصیان و مخالفت با خدای سبحان، عین بردگی و اسارت است که از یک سو در دنیا گردن گیر کافران و عاصیان است: (أُولَئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولَئِکَ الْأَغْلَلُ فِی أَعْنَاقِهِمْ) (16) و از سوی دیگر در آخرت هم، چیزی جز سلسله و زنجیر و سعیر در انتظارشان نیست: (إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ سَلَاسِلا وَ أَغْلَالًا وَسَعِیرًا) (17).
با این بیان های روشن قرآنی، هم حقیقت آزادی معلوم می شود، هم آزادی حقیقی از اسارت های آزادی نما باز شناخته می گردد و هم به لحاظ مراتب مختلف داشتن حقیقت آزادی، راه برای عروج و صعود در مراتب ملکوتی آن و حرکت از پایین ترین حدّ حریّت، تا فراترین مرتبه ممکن آن هموار می شود.
بر اساس اندیشه اسلامی، انسان از ابتدای پیدایش آزاد است و با توجه به این سخن امیر مؤمنان (ع) می توان گفت که آدمی و آزادی هم زادند و یک جا متولد شده اند: «و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً» (18)؛ یعنی با اینکه خداوند آزادت آفریده است، هرگز بنده دیگری مباش.
این آزادی، هم قابل ترقی است و هم تنزّل پذیر. اگر انسان بر دانش و گرایش فطری صالح خویش بیفزاید، به اوج بیشتری نایل شده، آزادی خود را شکوفا تر می کند؛ اما اگر از نظر گزارش های علمی دچار جهل و از حیث گرایش های عملی گرفتار جهالت شود، از آزادی حقیقی خویش فاصله می گیرد و بر قید و بندهای خود می افزاید و چون عبودیت او، نه به سوی خدا، بلکه به سوی دنیاست، آزادی او یک جا به اسارت می انجامد و دنیایش این گونه تباه می شود.
در قیامت نیز مأموران دوزخ، از این فروافتادگان به جهنم می پرسند؛ آیا بیم دهنده ای به سوی شما فرشتاده نشد و آنان با حسرت پاسخ می گویند: آری، اما ما به تکذیب فرستادگان الهی پرداختیم و...: (کلَّمَا أُلْقِی فِیهَا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یأْتِکُمْ نَذِیر * قَالُوا بَلَى قَدْ جَاءَنَا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنَا...) (19). این قید و بند و اسارت راستین، نمود همان آزادی دروغین است که شخص فریب خورده ی جهل، و مغرورِ جهالت در دنیا، بدان دلخوش بود؛ اما از این نکته غافل ماند که انسان، پیش از ارتکاب هر کار خطایی صاحب اختیار آن کار بوده و نسبت به آن واقعاً آزاد است، زیرا اگر آن خطا از سنخ گفتار است، زمام گفتن و خاموش ماندن، هر دو به دست اوست و اگر آن خطا از قبیل رفتن، خوردن، دیدن، شنیدن و... است، عنان انجام دادن و رها کردن هر دو تحت اراده ی اوست و در این آزادی پیش از عمل تردیدی نیست؛ اما پس از هر کار ناروا زمام اختیار از کف او بیرون است و از آن پس، خود انسان در گرو آن کار قرار می گیرد و برده و اسیر آن خواهد بود.

بهره وری از آزادی

بنابراین انسان آزاد است؛ اما کیفیت بهره برداری از این آزادی، آینده ی انسان را رقم می زند. اگر به راه صدق و حق و عدل گام نهاد، اصل آزادی خود را شکوفاتر می کند و بر دامنه ی حریّت خویش می افزاید؛ چونان پرنده ای که از فضای کوچک یک باغ، به گلستانی وسیع پر می کشد و از این پرواز، لذت بیشتری می برد. چنین کسی دنیای ظاهراً زیبا را از سر عبرت می بیند و دست به دست شدن آن را از گذشته های دور تاکنون، با دیده تحقیق می نگرد و آن را تنها به صورت باز مانده غذای میان دهان و دندان دیگران می یابد که چنین طعمه ای، نه تنها شوق را در او بر نمی انگیزد که با تنفّر و تحقیر از آن می گذرد. از این روست که امیر مؤمنان (ع) گذشتن از دنیای به ظاهر شیرین و رنگین را نیازمند آزادگی می خواند: «ألا حر یدع هذه اللماظه لأهلها إنه لیس لأنفسکم ثمن إلا الجنه فلا تبیعوها إلا بها» (20)؛ یعنی آیا آزاده ای یافت می شود که از این پس مانده ی دهان و دندان گذشتگان چشم پوشد؟! همانا جان های شما را جز بهشت بهایی نیست؛ مبادا به غیر این بهای ملکوتی خود را بفروشید!
آری، چنین است که قرآن کریم عاقبت هر انسانی را در گرو اعمال خویش می داند و او را گرفتار آن می شمارد: (کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ) (21) و در جای دیگر، پس از تصریح بر این گرفتاری می فرماید: همگان چنین هستند، مگر آنان که از میمنت و برکت الهی بهره برده، به آزادی حقیقی بار یافته اند: (کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ * إِلَّا أَصْحَابَ الْیمِینِ) (22). دقت در این آیات، حقیقت آزادی و اسارت را از دیدگاه قرآن کریم نمایان تر می کند.
کدام بند و بردگی، فراتر از آنکه جان انسان و نه مال و فرزند و...، به گروگان رود و چه آینده ای هولناک تر از آینده این انسان که در پی شقاوت و دوری جستن از هدایت پیامبران به دام آتشی گرفتار می آید که نه در آن می میرد تا راحت شود؛ نه زنده سالم می ماند تا از حیات طرفی ببندد: (وَیتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى * الَّذِی یصْلَى النَّارَ الْکُبْرَى * ثُمَّ لَا یمُوتُ فِیهَا وَ لَا یحْیى)(23).
به دیگر بیان، جهل علمی و جهالت عملی، همچون میله های آهنی از طبیعت انسان قفسی می سازد و هر اندازه بر میزان آن افزوده شود، گرفتاری آدمی در این قفس نیز افزایش می یابد تا جایی که خطاهای ناشی از جهل تاریک و جهالت تیره، انسان را کاملاً احاطه می کند و در نتیجه، چنین خطا پیشه ای را نه تنها اهل آتش می سازد، بلکه او را از همراهان همیشگی آتش قرار می دهد: (بَلَى مَنْ کَسَبَ سَیئَةً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِیتُهُ فَأُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ) (24).
گناه و فرار از دستورهای خدای سبحان، نشانه ی آزادی یا زمینه ساز آن نیست، بلکه مایه ی اسارت انسان و زمینه بردگی و حقارت اوست. آن که می گوید: آزادم تا آنچه بخواهم انجام دهم، از آزادی کاذبی سخن می گوید و هر آزادی دروغین؛ عین بردگی و اسارت راستین است. چنین اسارتی در معاد از هر نحوه بردگی رسمی در دنیا حقارت بارتر است؛ چون کسی که رسماً به بردگی درآمده و مالکیتش در اختیار دیگران است، لااقل مالک اراده خویش است و هستی خود را عمداً به آتش نمی کشد؛ در حالی که انسان شهوت زده، بی آنکه از آزادی خویش طرفی ببندد، خود را در امواج شهوت نابود می سازد و یا انبوه خطاهای علمی و عملی، همه روزنه های امید را بر خود می بندد.
از این رو، امیر مؤمنان (ع) شهوت رانان را خوارتر و گرفتارتر از بردگان زر خرید می دانند: «عبد الشهوه أذل من عبد الرق» (25)، زیرا بنده شهوت به احاطه گناهان در می آید و در قیامت نیز همین امر، به شکل احاطه جهنم ظهور می کند و او را همراه با دیگر کافران به محاصره آتش در می آورد؛ (إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَفِرِینَ) (26) و هر گناهی که با توهّم آزادی مرتکب شده و بی توبه از آن گذشته است، حلقه ای از زنجیر اسارت حقیقی را تشکیل می دهد و سرانجام نیز او را با فرمان خدای قهّار به دوزخ می افکنند و در زنجیرها و سلسله های آتشین به بند می کشند: (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُکُوهُ) (27)؛ اما در نقطه مقابل، گزارش های علمی و گرایش های عملی صالح، نه تنها انسان را از احاطه قید و بندهای تیره و تار، و جهل و جهالت های زیانبار می رهاند و از محاط بیرون نجات می دهد، بلکه او را در محدوده ای وسیع، «محیط» کمال و جمال می سازد.

نهادهای متقابل آزادی و اسارت

از نمودهای متقابل آزادی و اسارت حقیقی در قرآن کریم، جریان صعود و هبوط انسان است که از یک سو پیرامون بالا و پایین یا اوج و حضیض سخن می گوید و از سوی دیگر، به مسئله عروج و معراج و نقطه مقابل آن می پردازد و مبدأ قیاس را نیز ذات مقدس ربوبی تبارک و تعالی قرار می دهد، زیرا هر اوج و حضیضی نیازمند مبدأ قیاس است و در این بحث اساسی، آن کس که حریّت محض از آنِ اوست، بلکه خود او عین حریت و آزادی است، خدای سبحان است، پس هر که آزاد شود و پر پرواز به دست آرد، به سوی او اوج می گیرد و بدو نزدیک می شود و هر کس که پر و بالش بسته و شکسته و به اسارت و بردگی درآمده است، از آن فراسو در می غلتد و از خدای سبحان فاصله می گیرد.
برجسته ترین موردی که در قرآن کریم از هبوط و سقوط سخن رفته، پیرامون ابلیس است که به پنداری ناروا دچار آمد و خود را بهتر از آدم (ع) خواند و با منطقِ (أنا خیر منه) (28)، از جنبه نظری به گزارش علمی باطل و از حیث عملی به گرایش ناصواب استکباری گرفتار شد و نخستین نتیجه تلخ این سلوک باطلِ علمی و عملی، سقوط وی از جایگاه ملکوتی و هبوط از مقام والای نزد خدای بودن بود: (فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا) (29).
هر کس در قبال نعمت الهی خضوع نکند و او را به جای مستند ساختن به مبدأ فاعلی و ولی نعمت حقیقی، یعنی خدای سبحان، به مبدأ قابلی نسبت دهد و خود را منشأ آن پندارد، خویش را برتر می انگارد و اندیشه خامِ (أنا خیر منه) را در سر می پروراند و گفتار نابخردانه (خلقتنی من نار) (30) بر زبان می راند. در قبال این هبوط و سقوط، سخن از ترقی، عروج و صعود است: (إِلَیهِ یصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُهُ) (31)؛ یرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ) (32) و...
در تاریخ نمونه های فراوانی از آزادگان را می توان یافت که در لذت های دنیا غرق بودند و زمانی بر تخت فرمانروایی نشسته، همه ی شخصیت خود را در مال و مقام دنیا می دیدند و در اسارت جهل علمی و جهالت عملی به سر می بردند؛ اما با گوشه چشمی از سوی «ملیک مقتدر»، احساس غربت و حبس در قفس به آنان دست داد، از این رو یک باره بندها را بریدند و آزاد و رها به سوی دوست پر کشیدند و همه غبارهای جهل و جهالت و تیرگی های اسارت را پشت سر انداختند و با اتصال به معدن نور و نیل به خورشید حقیقت، چنان درخشیدند که نه تنها پیرامون خویش که آفاق تاریخ را نیز نورانی کردند.
کدامین آزادی، شگفت انگیزتر و شورانگیزتر از این رهایی عارفانه و عاشقانه است که انسان را در عین برخورداری، کامرانی و فرمانروایی، از دنیا و همه شیرینی هایش منصرف می کند و او را در پی محبوب راستین به بیابان گردی و درویشی می خواند؟! اگر آدمی معنای (إِلَیهِ یصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُهُ) را دریابد، ممکن نیست در آلودگی دنیا و پستی و حقارت آن به سر برد؛ حتی اگر بر سریرِ پادشاهی تکیه زده باشد، زیرا تحت فرمانروایی و تلاش برای به دست آوردن آن، علامتی روشن از عزت خواهی انسان است و آدمی با رهایی از جهل و جهالت، قائمه ی عزت را می یابد و با شهود معدن عظمت، از هر چه بزرگی و عزت ظاهری است، روی بر می تابد، بلکه هر عظمت و عزّتی را در برابر رب العالمین، عین حقارت و ذلت می یابد: (من کان یرید العزه فللّه العزه جمیعا). یعنی اگر همه ی عزت، بی کم و کاست از آنِ خدا باشد، کوشیدن در هر چیز دیگری ، مانند فرمانروایی و پادشاهی، فاصله گرفتن با عزت حقیقی است و فاصله با عزت واقعی، چیزی جز حقارت و ذلّت نیست. از این سو نیز برای رسیدن به عزت واقعی، باید به سوی خدا رفت و این رفتن و نزدیک شدن هم، جز با کلمه طیب و عمل صالح میسّر نیست: (إِلَیهِ یصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُهُ) (33) و در واقع آزادی واقعی، چیزی جز ذوب شدن در ذات اقدس اله نیست.

پی نوشت ها :

1- سوره انسان، آیه 3.
2- سوره کهف، آیه 29.
3- تحت العقول، ص 89.
4- سوره حشر، آیه 9.
5- دیوان حافظ، غزل شماره 37.
6- چهار مقاله درباره آزادی (آیزایا برلین)، ص 236.
7- سوره مؤمنون، آیه 37.
8- غرر الحکم و درر الکلم، ص 304، شماره 6965.
9- نهج البلاغه، حکمت 211.
10- سوره نحل، آیه 36.
11- سوره ذاریات، آیه 56.
12- سوره نحل، آیه 125؛ با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به [شیوه ای] که نیکوتر است مجادله نمای. در حقیقت، پروردگار تو به [حال] کسی که از راه او منحرف شده داناتر، و او به [حال] راه یافتگان [نیز] داناتر است.
13- سوره انبیاء ، آیات 26 و 27.
14- سوره تحریم، آیه 6.
15- سوره اعراف، آیه 157.
16- سوره رعد، آیه 5.
17- سوره انسان، آیه 4.
18- نهج البلاغه، نامه 31.
19- سوره ملک، آیه 8 و 9.
20- نهج البلاغه، حکمت 465.
21- سوره طور، آیه 21.
22- سوره مدّثّر، آیات 38 و 39.
23- سوره اعلی، آیات 11 -13.
24- سوره بقره، آیه 81.
25- غرر الحکم و درر الکلم، ص 304.
26- سوره توبه، آیه 49.
27- سوره حاقّه، آیات 30- 32.
28- سوره اعراف، آیه 12.
29- سوره اعراف، آیه 13.
30- سوره اعراف، آیه 12.
31- سوره فاطر، آیه 10؛ سخنان پاکیزه به سوی او بالا می رود، و کار شایسته به آن رفعت می بخشد.
32- سوره مجادله، آیه 11؛ کسانی که دانشمندند [بر حسب] درجات بلند گرداند، و خدا به آنچه می کنید، آگاه است.
33- سوره فاطر، آیه 10.

منبع: جوادی آملی، عبدالله، (1389)، انسان از آغاز تا انجام، قم، نشر اسراء، چاپ دوم.

 

 



نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما