مهدوی

چه خوشست من بمیرم به ره ولای مهدی

چه خوشست من بمیرم به ره ولای مهدی سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی همه نقد هستی خود بدهم به صاحب جان که یکی دقیقه بینم رخ دلگشای مهدی

مهدوی

دل از تو شکستیم؛ ولی دل نبریدیم

یک عمر دویدیم و به کویَت نرسیدیم دل از تو شکستیم؛ ولی دل نبریدیم روی تو گل انداخت ز شرمِ گنهِ ما ما از گل روی تو خجالت نکشیدیم

مهدوی

من دلشکسته هر دم به امید در نشستم

چه کنم چه چاره سازم که دل رمیده من نکند هوای دیگر به جز از هوای مهدی من دلشکسته هر دم به امید در نشستم که مگر عیان ببینم رخ دلشگای مهدی

مهدوی

تسلی دل امت، خدا کند که بیایى

رسیده جان به لب از انتظار طولانی تسلی دل امت، خدا کند که بیایى به شیعیان تو دنیا شده است همچو جهنم شمیم روضه‌ی جنّت، خدا کند که بیایى

مهدوی

نشسته ام سر ره تا که یار باز آید

نشسته ام سر ره تا که یار باز آید خزان شدم که دوباره بهار باز آید ستاره های شب تیرگی نوید آرند که ماه مردم چشم انتظار باز آید

مهدوی

در دل خود کشیده ام نقش جمال یار را

در دل خود کشیده ام نقش جمال یار را پیشه خود نموده ام حالت انتظار را ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن صید نموده مرغ دل برده از او قرار...

مهدوی

در فراقت روز و شب از دیده گریانم هنوز

در فراقت روز و شب از دیده گریانم هنوز پیر شد روح جوان از درد بیمارم هنوز کاش می شد گویمت ای مامن و ماوای من تا سحر بهر وصالت چشم در راهم هنوز

مهدوی

نشسته‌اند گروهی به آرزوی نگاهی

نشسته‌اند گروهی به آرزوی نگاهی سحاب جود و کرامت، خدا کند که بیایى تو اصل صوم و صلاتی، تو مایه‌ی برکاتی تویی خلاصه‌ی خلقت، خدا کند که بیایى

مهدوی

نسیم صبح سعادت، خدا کند که بیایى

نسیم صبح سعادت، خدا کند که بیایى رسیده شب به نهایت، خدا کند که بیایى جهان ز دود ستم شد سیاه در بر چشمم فروغ صبح سعادت، خدا کند که بیایى

مهدوی

کاش شام غم او را سحری می آمد

کاش شام غم او را سحری می آمد ز سفر کرده ام اکنون خبری می آمد کاش ز آن یوسف گم گشته به ما بی خبران الله الله خبر تازه تری می آمد