اسکلت شیر
صدها سال پیش، چهار دوست در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. آن‌ها همدیگر را خیلی دوست داشتند. سه نفر از آن‌ها دانشمند بودند و فکر می‌کردند همه چیز...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
رؤیا
در روزگاران قدیم، مردی فقیر زندگی می‌کرد. او مجبور بود برای تهیه غذای خودش گدایی کند، اما بعضی روزها گرسنه می‌ماند وقتی که در کوچه‌ها راه می‌رفت...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
كلاغی در شهری بزرگ زندگی می‌كرد و روزی تصمیم گرفت تا بچه‌دار شود. كلاغ درختی را در نظر گرفت و شروع به جمع آوری شاخه و برگ‌‎های خشك كرد تا بتواند...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
باد آورده را باد می‌برد
چند صد سال پیش جنگی میان ایران و امپراطوری رم درگرفت و بهانه‌ی شروع جنگ میان این دو امپراطوری این بود كه گویا در یكی از درگیری‌های مرزی میان...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
بابات هم زبانش دراز بود كه مجبور شدم بخورمش
روزی روزگاری در جنگلی بزرگ حیوانات زیادی در كنار هم زندگی می‌كردند در آن جنگل هم حیوانات وحشی بودند كه حیوانات دیگر را می‌خوردند و هم حیوانات...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
با همه بله، با ما هم بله
روزی روزگاری، مرد تاجری كه در تمام معامله‌هایش ضرر می‌كرد و این ضررها باعث شده بود تمام دارایی‌هایش را از دست بدهد. پس از مدتی مرد به فكرش رسید...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
با یك تیر دو نشان زدن
یكی بود یكی نبود، سال‌ها پیش كه مثل امروز خبری از مداد و خودكار و خودنویس نبود مردم برخی كشورها از پَر پرندگان برای نوشتن استفاده می‌كردند و...
چهارشنبه، 4 آذر 1394
کتابشناسی فلسفه تعلیم و تربیت
در زمینه‌ی تعلیم و تربیت اسلامی به طور عام و درباره‌ی فلسفه یا مبانی نظری تعلیم و تربیت اسلامی به طور خاص، آثار متنوع و متعددی نوشته شده است؛...
سه‌شنبه، 3 آذر 1394
با شیطان ارزن كاشته
روزی روزگاری شیطان از دره‌ی خوش آب و هوایی كه روستایی در آن قرار داشت می‌گذشت. مردم آن روستا به دلیل داشتن آب كافی و زمین حاصلخیز كشاورزی پررونقی...
سه‌شنبه، 3 آذر 1394
اتّحاد
آسمان صاف بود. کبوترها برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون آمدند و به سوی آسمان پر کشیدند. آن‌ها پریدند و پریدند، اما چیزی برای خوردن پیدا نکردند....
سه‌شنبه، 3 آذر 1394
موش‌های آهن‌خوار
روزی بود، روزگاری بود. در شهری بازرگان ثروتمندی زندگی می‌کرد، اما روزگار با او یار نبود، چون بعد از مدتی تمام ثروت خود را از دست داد و به عده‌ای...
سه‌شنبه، 3 آذر 1394
الاغ بی‌مغز
دوشنبه، 2 آذر 1394
لاک‌پشت و غازها
لاک‌پشتی با دو غاز دوست بود. آن‌ها سال‌های سال کنار برکه‌ای زندگی می‌کردند و روزهایشان با شادی می‌گذشت، اما یک سال خشکسالی شد. مدت‌ها باران نبارید،...
دوشنبه، 2 آذر 1394
با دُم شیر بازی نكن
روزی روزگاری، شیری كه در جنگلی سرسبز زندگی می‌كرد حسابی از دست گرما كلافه و عصبانی شده بود و زیر شاخه‌ی یكی از درختان جنگل نشسته بود. شیر چشم‌هایش...
دوشنبه، 2 آذر 1394
این شتر را جای دیگری بخوابان
در زمان‌های قدیم، مرد راهزنی كه خیلی زرنگ و چابك بود. سالیانه فقط یكبار و به تنهایی راهزنی می‌كرد و بقیه سال را با پولی كه به دست می‌آورد، می‌گذراند....
دوشنبه، 2 آذر 1394
ایراد بنی اسرائیلی می‌گیرد
برطبق قرآن مجید پسران حضرت یعقوب و پیروان آیین یهود را قوم بنی اسرائیل می‌نامند. در زمانی كه حضرت موسی (علیه السلام) به پیامبری رسیدند، این قوم...
دوشنبه، 2 آذر 1394
این امامزاده را كه با هم ساختیم
در گذشته‌های دور، دو مرد حیله‌گر كه برای به دست آوردن پول بی‌زحمت به هر كاری دست می‌زدند، نشستند فكرشان را روی هم گذاشتند و راه‌حلی برای پیدا...
دوشنبه، 2 آذر 1394
اگر پیش همه شرمنده‌ام، پیش دزد روسفیدم
روزی روزگاری، مرد ثروتمندی صاحب فرزندی شده بود و به مناسبت تولد فرزندش میهمانی بزرگی را ترتیب داد. او از تمامی تاجران، درباریان، ثروتمندان و...
دوشنبه، 2 آذر 1394
اگر بشود، چه شود
روزی، ملانصرالدین به شهری ساحلی سفر كرد. ملا كه تا آن موقع دریا را ندیده بود، وقتی به كنار دریا رسید خیلی تعجب كرد و از دیدن این همه آب، كه انتهایش...
دوشنبه، 2 آذر 1394
استخوان لای زخم گذاشتن
در روزگاران گذشته، در شهری كوچك، قصابی مشغول كار با ساتورش بود كه ناگهان ضربه را به جای گوشت روی دستش زد و دستش را زخمی كرد.
دوشنبه، 2 آذر 1394