در بهاران سري از خاک برون آوردن
خنده‌اي کردن و از باد خزان افسردن در بهاران سري از خاک برون آوردن پس دريغ اي گل رعنا غم دنيا خوردن همه اين است نصيبي که حياتش نامي کز پيش...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
رفتم و بيشم نبود روي اقامت
وعده‌ي ديدار گو بمان به قيامت رفتم و بيشم نبود روي اقامت يک نظرم جلوه‌کن بدان قد و قامت گر تو قيامت به وعده دور نخواهي در خم محراب ابروان...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
هيچ آفريده‌ئي به جمال فريده نيست
اين لطف و اين عفاف به هيچ آفريده نيست هيچ آفريده‌ئي به جمال فريده نيست فرد و فريد هست و ليکن فريده نيست آن سروناز هم که به باغ ارم در است...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
شب به هم درشکند زلف چليپائي را
صبحدم سردهد انفاس مسيحائي را شب به هم درشکند زلف چليپائي را موسي دل طلب و سينه‌ي سينائي را گر از آن طور تجلي به چراغي برسي اشک سيمين طلبي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي ماه شب دريا اي چشمه‌ي زيبائي
يک چشمه و صد دريا فري و فريبائي اي ماه شب دريا اي چشمه‌ي زيبائي در پرده نه زيبنده است با آنهمه زيبائي من زشتم و زنداني اما مه رخشنده غوغاي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
فريب رهزن ديو و پري تو چون نخوري
که راه آدم و حوا زده است ديو و پري فريب رهزن ديو و پري تو چون نخوري ولي سپيده‌دمان ميرسد پرده‌دري به پرده‌داري شب بود عيب ما پنهان برون...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
ندار عشقم و با دل سر قمارم نيست
که تاب و طاقت آن مستي و خمارم نيست ندار عشقم و با دل سر قمارم نيست که دست بردي از اين بخت بدبيارم نيست دگر قمار محبت نمي‌برد دل من به غير...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
خوشست پيري اگر مانده بود جان جواني
ولي ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جاني خوشست پيري اگر مانده بود جان جواني کزان کرانه بهاري گذشت يا که خزاني چو من به کنج رياضت خزيده را...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
بلبل عشقم و از آن گل خندان گويم
سخن از آن گل خندان به سخندان گويم بلبل عشقم و از آن گل خندان گويم غزل خود به غزالان غزلخوان گويم غزل‌آموز غزالانم و با ناي شبان که پريشان...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اگر چه رند و خراب و گداي خانه به دوشم
گدائي در عشقت به سلطنت نفروشم اگر چه رند و خراب و گداي خانه به دوشم توئي که چشمه‌ي نوشي من از تو چشم نپوشم اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
تيره‌گون شد کوکب بخت همايون‌فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من تيره‌گون شد کوکب بخت همايون‌فال من آشنايا با تو گويم گريه دارد حال من خنده‌ي بيگانگان ديدم نگفتم درد دل...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
شبي را با من اي ماه سحرخيزان سحرکردي
سحر چون آفتاب از آشيان من سفرکردي شبي را با من اي ماه سحرخيزان سحرکردي که چون شمع عبيرآگين شبي با من سحرکردي هنوزم از شبستان وفا بوي عبير...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
شنيده‌ام که به شاهان عشق بخشي تاج
به تاج عشق تو من مستحقم و محتاج شنيده‌ام که به شاهان عشق بخشي تاج به دولت سرت از آفتاب دارم تاج تو تاج‌بخشي و من شهريار ملک سخن بر آن سر...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
چو ابرويت نچميدي به کام گوشه‌نشيني
برو که چون من و چشمت به گوشه‌ها بنشيني چو ابرويت نچميدي به کام گوشه‌نشيني برو که چون سر زلفت به خود قرار نبيني چو دل به زلف تو بستم به خود...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
صداي سوز دل شهريار و ساز حبيب
چه دولتي است به زندانيان خاک نصيب صداي سوز دل شهريار و ساز حبيب چو در ولايت غربت دو همزبان غريب به هم رسيده در اين خاکدان ترانه و شعر که...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
دامن مکش به ناز که هجران کشيده‌ام
نازم بکش که ناز رقيبان کشيده‌ام دامن مکش به ناز که هجران کشيده‌ام پاداش ذلتي که به زندان کشيده‌ام شايد چو يوسفم بنوازد عزيز مصر کز اين...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يک‌لاقبايان را زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را ره ماتم‌سراي ما ندانم از...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
کار گل زار شود گر تو به گلزار آئي
نرخ يوسف شکند چون تو به بازار آئي کار گل زار شود گر تو به گلزار آئي گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئي ماه در ابر رود چون تو برآئي لب بام...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
عشقي که درد عشق وطن بود درد او
او بود مرد عشق که کس نيست مرد او عشقي که درد عشق وطن بود درد او بس شعله‌ها که بشکفد از آه سرد او چون دود شمع کشته که با وي دميست گرم پروانه‌ي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
مسافري که به رخ اشک حسرتم بدواند
دلم تحمل بار فراق او نتواند مسافري که به رخ اشک حسرتم بدواند کنار من ننشيند که آتشم بنشاند در آتشم بنشاند چو باکسان بنشيند چو ماه نوسفر...
سه‌شنبه، 8 دی 1388