شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد
بدين شتاب خدايا شباب مي گذرد شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد شتاب کن که جهان با شتاب مي‌گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقي نشسته‌ام لب جوئي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
بي‌تو اي دل نکند لاله به بار آمده باشد
ما در اين گوشه زندان و بهار آمده باشد بي‌تو اي دل نکند لاله به بار آمده باشد چه بهاري که گلش همدم خار آمده باشد چه گلي گر نخروشد به شبش بلبل...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم خمار و سست ولي سخت بي‌قرار تو بودم نسيم زلف تو پيچيده بود در سر و مغزم...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اين همه جلوه و در پرده نهاني گل من
وين همه پرده و از جلوه عياني گل من اين همه جلوه و در پرده نهاني گل من و آن ندانيم که خود چيست تو آني گل من آن تجلي که به عشق است و جلالست...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت
بازار شوق پردگيان باز درگرفت برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت ابري به هم برآمد و ماهي به برگرفت شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آه سر بي‌خبر...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند
ز جوي آب بقا هم به چابکي بجهند سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند که جلوه‌گاه جلال و جمال پادشهند جلا و جوهر اين بوالعجب گدايان بين که خرقه‌ها...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي آفتاب هاله‌اي از روي ماه تو
مه برلب افق لبه‌اي از کلاه تو اي آفتاب هاله‌اي از روي ماه تو شمع شبي سياهم و چشمم به راه تو لرزنده چون کواکب گاه سپيده دم خورشيد و مه سري...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
کاش پيوسته گل و سبزه و صحرا باشد
گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد کاش پيوسته گل و سبزه و صحرا باشد بلبل شيفته، شوريده و شيدا باشد زلف دوشيزه‌ي گل باشد و غماز نسيم هر که...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد
خواب ديدم که خيال تو به مهمان آمد خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد گنجي از نو به سراغ دل ويران آمد گوئي از نقد شبابم به شب قدر و برات مردمي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند
به گوشم ناله‌ي بلبل هزاران داستان خواند بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند دگر سازش غم‌انگيز است و آواز خزان خواند به مرغان بهاري...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
يا رب مباد کز پا جانان من بيفتد
درد و بلاي او کاش بر جان من بيفتد يا رب مباد کز پا جانان من بيفتد درد آن بود که از پا درمان من بيفتد من چون ز پا بيفتم درمان درد من اوست...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
گر من از عشق غزالي غزلي ساخته‌ام
شيوه‌ي تازه‌اي از مبتذلي ساخته‌ام گر من از عشق غزالي غزلي ساخته‌ام چون نگاهش غزل بي‌بدلي ساخته‌ام گر چو چشمش به سپيدي زده‌ام نقش سياه با...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي چشم خمارين که کشد سرمه خوابت
وي جام بلورين که خورد باده‌ي نابت اي چشم خمارين که کشد سرمه خوابت از خواب برآرم که نبينند به خوابت خواهم همه شب خلق به ناليدن شبگير يارب...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
به چشمک اينهمه مژگان به هم مزن يارا
که اين دو فتنه بهم مي‌زنند دنيا را به چشمک اينهمه مژگان به هم مزن يارا نهفته‌اند شب ماهتاب دريا را چه شعبده است که در چشمکان آبي تو به...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
سپاه صبح زد از ماه خيمه تا ماهي
ستاره، کوکبه‌ي آفتاب خرگاهي سپاه صبح زد از ماه خيمه تا ماهي مه و ستاره طپيدن گرفته چون ماهي به لاجورد افق ته کشيده برکه‌ي شب خروس دهکده...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي صبا با توچه گفتند که خاموش شدي
چه شرابي به تو دادند که مدهوش شدي اي صبا با توچه گفتند که خاموش شدي چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدي تو که آتشکده‌ي عشق و محبت بودي که خود...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
ماهم که هاله‌اي به رخ از دود آهش است
دائم گرفته چون دل من روي ماهش است ماهم که هاله‌اي به رخ از دود آهش است شرح خزان دل به زبان نگاهش است ديگر نگاه، وصف بهاري نمي‌کند آورده...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
تو هم به شعشعه وقتي به شهر تبريز آي
که شهريار ز شوق و طرب کني لبريز تو هم به شعشعه وقتي به شهر تبريز آي بيا که طعنه به شيراز ميزند تبريز شب است و باغ گلستان خزان رياخيز ستاره،...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي چشم خمارين، تو و افسانه‌ي نازت
وي زلف کمندين من و شبهاي درازت اي چشم خمارين، تو و افسانه‌ي نازت با اشک غم و زمزمه‌ي راز و نيازت شبها منم و چشمک محزون ثريا بنشين و به...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
سايه جان رفتني‌استيم بمانيم که چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم که چه سايه جان رفتني‌استيم بمانيم که چه اين همه درس بخوانيم و ندانيم که چه درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست...
سه‌شنبه، 8 دی 1388