حالا ديگر غمي ندارم
يکي از برادران هيأت مؤتلفه و از همرزمان شهيد عراقي بيان مي کرد که روزي دو نفر از سربازخانه آمدند پيش ما و گفتند که ما مدّت سربازيمان تمام شده...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
اول اندرز، دوم شدت
او علاقه ي زيادي به پدر و مادر داشت. بارها والدين او به پادگان آموزش پلاژ آمده تا او را بهمراه خود به شهر بازگردانند. اما با خوشرويي تمام و متانت...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
اعلان بيعت با امام تا شهادت
در منطقه ي بيشه اردو زده بوديم و روزي براي خورشت ترشي به فکر تهيه ي غوره افتاديم. آن روز به اتفاق يکي از دوستان، از درختي که در آن حوالي بود...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
تغيير نگاه به زندگي
او حتي اينقدر پايبند مسائل شرعي بود که به خاطر مطالعاتش رساله ي ناطق شده بود و تا آنجا که مي توانست مسائل شرعي را به بچه ها آموزش مي داد و نيز...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
سزاي اهانت به امام
فکر مي کنم سال56 بود. من که خبر نداشتم چه اتفاقي افتاده است. فقط شب قبل مهدي به خانه برگشته بود و صبح در روستا ولوله افتاده بود. اعضاي سپاهي...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
سيم را قطع کرد تا ترانه پخش نشود
چشمم دنبال «قاسم» بود؛ ولي پيدايش نمي کردم. در پايگاه، يک دسته از بچّه ها گوشه اي جمع شده بودند. يک راست سراغشان رفتم. قاسم آن جا بود. داوود...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
پرداخت خمس، شرط رفت و آمد
ما هر دو براي آقاي کوپا کار مي کرديم. حاج يونس، هنگام ظهر، همان نيم ساعتي که مي توانست استراحت کند، مشغول خواندن درسش مي شد. دمِ غروب هم ده دقيقه...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
شيداي شريعت
در روستاي ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر مي کردند و يدالله به طور کلّي خيلي روي بچّه محلهايش تعصّب داشت و اگر کسي مزاحم آنان مي شد،...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
گر بر سر نفس خود اميري، مردي!
يکروز کت معلمهايش را برمي داشت و به جايش چادر مي گذاشت و روز ديگر عکس شاه و فرح را از اول کتابهايش مي کند. وقتي او را در حال کندن عکسها ديدم،...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
ديدار امام در نجف اشرف
با آن سن کمش مدام نگران حلال و حرام بود. هيچوقت نشد وقتي که براي جمع کردن علف مي رفت، ميوه اي از درختي بکند يا حتّي ميوه ي پوسيده اي از زير درخت...
سه‌شنبه، 27 آبان 1393
وقتي کمرمان شکست، ديگر تکليف ندارم
از ديگر خصوصيات شهيد خرازي اخلاص بود و اين در تمام اعمال و حرکات و رفتار او نمايان بود. حاج حسين اصلاً در فکر مقام و منصب و درجه و ارتقاء نبود...
پنجشنبه، 22 آبان 1393
مواظب باش خودت را گم نکني
با توجه به روحيه خاص شهيد در اصرار بر انجام فرائض، امر به معروف و نهي از منکر و فعاليتهاي نسبتاً زياد ارشادي در دانشگاه اروميه، بعنوان يک عنصر...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
طاقت ماندن ندارم
انسان به طور در ظرف اجتماع مي تواند دو جور زندگي کند: 1- خود را بدست روزگار و حوادث آن بسپرد، هر چه پيش آيد خوش آيد. 2- زندگي خود را براساس وظيفه...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
مي خواهمت بعد از خدا
با شروع جنگ زندگي ما رنگ ديگري به خود گرفت. حسين مرد جنگ شد و هيچ چيز جلودارش نبود. تصميم جبهه رفتن را گرفته بود. اما مسؤولان کارخانه، چند بار...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
جوانيم را فدايت مي کنم
خانم اجازه بده بره چه کارش مي شه کرد؟ براي اسلام و قرآن و رهبر مي خواهد بره ديگه. آرام شده بودم. سرم را پائين انداختم و سکوت کردم. پدرش خنديد...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
اسلام عزيز تر از همه چيز است
قلبها مي تپد. نفسها در سينه حبس شده اند. حسين خراّزي در سکوت عميقي است. آيا گردان امام رضا کجاست و چه مي کند؟ موحد دوست در چه حال است؟ خدايا...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
بين تکليف کجاست؟
چند ماه قبل از ازدواجش با هم صميمي شده بوديم. روزي به من گفت: «داود! مي خواهم ازدواج کنم و وظيفه ي ديني خودم را انجام بدم».
چهارشنبه، 21 آبان 1393
سنگر من، حجله ي من است
شب عمليات والفجر 8 خيلي به او اصرار کردم که برايم يادداشتي بنويس، چون از گريه ها ي شبانه اش معلوم بود که رفتني است. او در مقابل اصرار من مي گفت:...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
براي روي مين که خوبم!
يکي از دو شب مانده به عمليات شهيد «بدالحميد صالح نژاد» نيروها را جمع کرد و برايشان صحبت کرد. از امدادهاي غيبي و اميد به نصرت الهي و قيامت سخن...
چهارشنبه، 21 آبان 1393
تا آخرين نفس
در درگيريهاي بدو پيروزي انقلاب اسلامي که زاهدان از جهات مختلف ناامن بود، بار ها به حاج آقا پيشنهاد مي شد که :«براي حفظ جان خود لباس روحانيت را...
چهارشنبه، 21 آبان 1393