از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست

از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست شاعر : عطار مستم ز مي عشق و چو من مست دگر نيست از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست نقل من دلسوخته جز خون جگر نيست در جشن مي عشق که خون جگرم ريخت من ماندم و از ماندن من نيز اثر نيست مستان مي‌عشق درين باديه رفتند چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نيست در باديه‌ي عشق نه نقصان نه کمال است هيهات که گر باد شوم روي گذر نيست گويند برو تا به درش برگذري بوک جز بي‌خبريم از دل خود هيچ خبر نيست زين پيش دلي بود مرا عاشق و امروز...
شنبه، 6 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست
از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست
از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست

شاعر : عطار

مستم ز مي عشق و چو من مست دگر نيستاز قوت مستيم ز هستيم خبر نيست
نقل من دلسوخته جز خون جگر نيستدر جشن مي عشق که خون جگرم ريخت
من ماندم و از ماندن من نيز اثر نيستمستان مي‌عشق درين باديه رفتند
چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نيستدر باديه‌ي عشق نه نقصان نه کمال است
هيهات که گر باد شوم روي گذر نيستگويند برو تا به درش برگذري بوک
جز بي‌خبريم از دل خود هيچ خبر نيستزين پيش دلي بود مرا عاشق و امروز
از دادن صد جان دگرم بيم خطر نيستجانا اگرم در سر کار تو رود جان
کو در ره سوداي تو با دامن تر نيستدر دامن تو دست کسي مي‌زند اي دوست
خواهم که نخواهم، دگرم هيچ نظر نيستداني که چه خواهم من دلسوخته از تو
يک دم دل دل نيست زماني سر سر نيستعطار چنان غرق غمت شد که دلش را


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط