از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست شاعر : عطار مستم ز مي عشق و چو من مست دگر نيست از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست نقل من دلسوخته جز خون جگر نيست در جشن مي عشق که خون جگرم ريخت من ماندم و از ماندن من نيز اثر نيست مستان ميعشق درين باديه رفتند چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نيست در باديهي عشق نه نقصان نه کمال است هيهات که گر باد شوم روي گذر نيست گويند برو تا به درش برگذري بوک جز بيخبريم از دل خود هيچ خبر نيست زين پيش دلي بود مرا عاشق و امروز...