دوش آمد و گفت از آن ما باش شاعر : عطار در بوتهي امتحان ما باش دوش آمد و گفت از آن ما باش زنده به وجود جان ما باش گر خواهي بود زندهي جاويد گر وقت آمد از آن ما باش عمري است که تا از آن خويشي نعره زن و جان فشان ما باش مردانه به کوي ما فرود آي هم صحبت آستان ما باش گر محرم پيشگه نهاي تو جويندهي آشيان ما باش پريده زآشيان مايي فاني شو و بي نشان ما باش از ننگ وجود خود بپرهيز در پهلوي پهلوان ما باش ره نتواني به خود بريدن در...