غروب عمر شب انتظار نزدیک است طلوع مشرقی آن سوار نزدیک است

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

غیبت او ز نظرها بود از فرط ظهور عیب بینایی ما بوده به تصدیق فهیم

غیبتش‌عین‌حضورست وحضورش‌عین‌غیبت بی‌قرار از هجر او دل، و اندرون دل قرارش

غیاب اوست به عالم همیشه عین ظهور چنان که نور به چشم است و جان به تن است

غمگین مباش برادر که یار می‌آید دل نشسته به خون را قرار می‌آید

غروب جمعه دلگیر با دعای سمات دل شکسته من می‌زند دوباره صدات

غیر آبای تو نشناسد کسی قدر تو را قیمت گوهر که می‌داند به غیر از گوهری

غایبانه عرض حال خویشتن تا کی کنم؟ روبرو خواهم که گویم حال دل را بعد از این

غروب و انتظار و پنجره شد مال من، آقا کمی تعجیل کن، آشفته از این جمعه بازارم