مسیر جاری :
نادان با معاشران ستم کند و با زيردستان تعدي کند و به بزرگان تکبر فروشد...
نادان با معاشران ستم کند و با زيردستان تعدي کند و به بزرگان تکبر فروشد و بدون تمييز سخن گويد.
هر که با نادان در آويزد، آبروي خود ريزد. «سعدي»
هر که با نادان در آويزد، آبروي خود ريزد. «سعدي»
همان طور که از صد مرد احمق نمي توان يک مرد عاقل ساخت، همچنان صدمرد بزدل...
همان طور که از صد مرد احمق نمي توان يک مرد عاقل ساخت، همچنان صدمرد بزدل قادر نيستند تصميمي که احتياج به شجاعت دارد، بگيرند.
هنگامي رستگاري که دانائي را دوست خود و ناداني را دشمن خود بشماري. «سعيد...
هنگامي رستگاري که دانائي را دوست خود و ناداني را دشمن خود بشماري. «سعيد نفيسي»
هوشمند آن است که مراتب کليه منافع خود را مرتب و ملحوظ دارد و هر يک را در...
هوشمند آن است که مراتب کليه منافع خود را مرتب و ملحوظ دارد و هر يک را در جاي خويش به کار برد. «لارشفوکولد»
يک ديوانه سنگي به چاه مي اندازد که صدعاقل نمي توانند بيرون بياورند. «مثل...
يک ديوانه سنگي به چاه مي اندازد که صدعاقل نمي توانند بيرون بياورند. «مثل فارسي»
آدمي براي شک کردن آفريده نشده براي پرسيدن آفريده شده. «يانگ»
آدمي براي شک کردن آفريده نشده براي پرسيدن آفريده شده. «يانگ»
آدمي شاگردي است که درد و اندوه او را تعليم مي دهد و هيچ کس بدون احساس اين...
آدمي شاگردي است که درد و اندوه او را تعليم مي دهد و هيچ کس بدون احساس اين معلم قادر به شناسائي خود نيست. «آلفرد دوموسه»
آموزگار و دانش آموز بايد زندگي خود را نمونه و نشانه ي درخشان از آنچه مي...
آموزگار و دانش آموز بايد زندگي خود را نمونه و نشانه ي درخشان از آنچه مي آموزند قرار دهند وگرنه مانند کساني اند که راهي را شناخته اند ولي از آن...
از هر ابلهي مي توان چيزي آموخت. «محمد حجازي»
از هر ابلهي مي توان چيزي آموخت. «محمد حجازي»
گروه بندی
تازه های پیامک
ویژه نامه ها
بیشترین بازدید هفته
شب قدر، وقت شناخت قدر خويش است.
گفتمش نقاش را ، نقشی بکش از معرفت
با قلم نقش تو را ، با وسعت دریا کشید
تا زمین در گردش و تا آسمان در چرخش است
یاد یاران چون شما بر قلب ما آرامش...
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
نفس ها ناله های زار شد، آیا نمی آیی؟
فدایت ای گل زیبای هستی
نمی دانم کجا بی من نشستی
قشنگی های دنیایم تو هستی
یگانه...
مهارت های زندگی | اسرار علم و دانش: نکته ده
کهف التقی، بدر الشرف، نور الهدا، ابن الرضا
بانوی پهلو شکسته شِکوه از دردش نکرد
اگر از وصل تو دلدار نگویم چه کنم