حاشا! که دل از خاک درت دور شود یا جان ز سر کوی تو مهجور شود این دیدهٔ تاریک من آخر روزی از خاک قدم‌های تو پر نور شود

دل دیدن رویت به دعا می‌خواهد وصلت به تضرع از خدا می‌خواهد هستند شکرلبان درین ملک بسی لیکن دل دیوانه تو را می‌خواهد

ای از کرمت مصلح و مفسد به امید وز رحمت تو به بندگان داده نوید شد موی سفید و من رها کرده نیم در نامهٔ خود بجای یک موی سفید

یاری که نکو بخشد و بد بخشاید گر ناز کند و گر نوازد شاید روی تو نکوست، من بدانم خوشدل کز روی نکو به جز نکویی ناید

مازار کسی، کز تو گزیرش نبود جز بندگی تو در ضمیرش نبود بخشای بر آن کسی، که هر شب تا روز جز آب دو دیده دستگیرش نبود

ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟ در عالم جان رهگذرت نیست، چه سود؟ جز حرص و هوی، که بر تو غالب شده است اندیشهٔ چیز دگرت نیست، چه سود؟

در کوی تو عاشقان درآیند و روند خون جگر از دیده گشایند و روند ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم ورنه دگران چو باد آیند و روند

ملک دو جهان را به طلبکار دهند وین سود و زیان را به خریدار دهند بویی که صبا ز کوی جانان آورد وقت سحر آن را به من زار دهند

دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند جان جز به دو لعل آبدارش ندهند در بارگه وصل، جلالش می‌گفت: این سر که نه عاشق است بارش ندهند

در بند گره‌گشای می‌باید بود ره گم شده، رهنمای می‌باید بود یک سال و هزار سال می‌باید زیست یک جای و هزار جای می‌باید بود