در دور قمر چو ماه پیدا شده ‌ایم وز نور ظهور نیک بینا شده ‌ایم ما موج و حباب و قطره بودیم ولی جمع آمده ایم و جمله دریا شده ‌ایم

این درد همیشه من دوا می ‌بینم در قهر و جفا لطف و وفا می بینم در صحن زمین به زیر نه سقف فلک در هر چه نظر کنــم خدا می‌ بیـنم

زان باده نخورده ام که هشیار شوم آن مست نیم که باز بیدار شوم یک جام تجلّی بلای تو بَسَم تا از عدم و وجود بیدار شوم

ملک و ملکوت و جسم و جانند به هم وین سیّد و بنده شه نشانند به هم جامی ز حباب است و پر از آب حیات نیکو نظری کن که چو آنند به هم

پای چپ و راست دردمندند به هم وین هر دو عزیز مستمندند به هم بنگر که چگونه باشد ای یار عزیز حال دو شکسته را که بندند به هم

هر آینه ای که آید اندر نظرم تمثال جمال روی او می ‌نگرم در جام جهان نما نگاهی کردم مجموع کمال در یکی می‌ شمرم

تا جان دارم به می خوری می‌ کوشم در کوی مغان مدام می می‌ نوشم صد صومعه را به نیم حبه نخرم من دیر مغان به این بها نفروشم

تا جان باشد به می خوری می‌ کوشم خوش آب حیاتی است روان می ‌نوشم مویی ز سر زلف بتی یافته ام زنـــار کنم بـــه عـــالمی نــــفروشم

گفتم چه کنم که می گو چه کنم گفتم جویم گفت که می جو چه کنم گفتا می رو چنانکه من می کارم گفتــم آری اگر نــَرویم چه کنــــم

هر گه که دل از خلق جدا می‌ بینم احوال وجود با نوا می‌ بینم و آن لحظه که بی خود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر خدا می‌ بینم