خوش علم شریفی است نکو می ‌جویش این علم وی است رو از او می‌ جویش آن زلف نگار ما به دست آر چنان سودازدگان مو به مو می ‌جویش

رندانه بیا جام می صاف بنوش ور درد بود نوش کن از غیر بپوش می نوش تو چندان که شوی مست و خراب در کوی مغانت بکشند دوش به دوش

بردار نقاب و می نگر آن رویش دانی که نقاب چیست یعنی مویش موئی ز سر زلف نگارم به کف آر آنگه بنشین و خوش خوشی می بویش

فرزند عزیز قرةالعین پدر بی ما به هوای خود برد عمر به سر مشغول به دیگران و ما را مشغول نه میل پدر دارد و نه مهر پسر

ای یار بیار جام و کامی بردار کامی ز لب جام مدامی بردار کامل بنشین و عاشقانه برخیز در راه در آی چُست کامی بردار

مجنون و پریشان تو ام دستم گیر خود می دانی آن تو ام دستم گیر هر بی سر و پای دستگیری دارد من بی سر و سامان تو ام دستم گیر

ننشین بنشین وز همه عالم برخیز عالم چه بود ز بود عالم برخیز در کتم عدم بیا و با ما بنشین از بود وجود خویشتن هم برخیز

حکمی از او محال باشد پرهیز فرموده و امر کرده از وی مگریز آن کو به میان امر حکمش عاجز درماند و دلفکار ، کجدار و مریز

با ریش سفید میر رعناست هنوز و اندر طلب دلبر زیباست هنوز با ریش سفید و چشمهای سیهش اندر سر او مایهٔ سوداست هنوز

توحید دگر باشد و الحاد دگر خود بنده دگر باشد و آزاد دگر ار شکّر شیرین سخنی می گویم خسرو دگری باشد و فرهاد دگر