نه دار بماند و نه دیار نه یار بماند و نه اغیار نه جام بماند و نه باده نه مست بماند و نه هوشیار

واحد به کثیر گشته ظاهر کثرت معقول نزد ناظر غیرت داری ز غیر بگذر عینش می بین و باش ناظر

خلعتی خوش خدا به ما بخشید خوش نوائی به بینوا بخشید همه عالم به ما عطا فرمود پادشاهی به این گدا بخشید

مطلوب خود است و طالب خود چه جای خیال نیک یابد موجود بود عرض کدام است غیری او را چگونه یابد

آتش غیرتش برافروزد غیر خود را به یک نفس سوزد لیس فی الدار غیره دیار این سخن را به ما بیاموزد

در همه آئینهٔ اسما نگر بلکه با اسما مسمی را نگر خوش بیا با ما درین دریا در آ بحر را می بین و در دریا نگر

آن دلبر شوخ مست بنگر آن یار که با من است بنگر در دیدهٔ مست ما نظر کن کآئینهٔ روشن است بنگر

هرکه او از خدای ناترسد از من و تو دگر کجا ترسد ترسم از ذات اوست تا دانی دلم از دیگری چرا ترسد

عقل و علمش به ذات او نرسد ور تو گوئی رسد مگو نرسد تا ابد عاقل ار کند فکری حاصلش غیر گفتگو نرسد

صوفی با صفا وفا دارد لاجرم از وفا صفا دارد اگر آسان بود تصوف او که در این ره امام ما دارد