هر بزم که کردی همه بهروزی بود کار تو نشاط و مجلس افروزی بود هر رزم که کردی همه پیروزی بود هرچ آن دگری خواست تو را روزی بود

دجله ملکا زمان زمان بفزاید تا با تو به جود اخویش‌ا پهلو ساید چون دجله هزار اگر تو را پیش آید در جنب دل تو قطره‌ای ننماید

هر شب که رهی فال ز روی تو زند مرغی شود و بال به سوی تو زند هر نعره که پاسبان کوی تو زند گویی‌که زجان مهرجوی تو زند

ترکان ملک با خرد و باهوشند حور شَبَه زلف و دیو آهن پوشند دیوند چو روز رزم جان را کوشند حورند چو پیش تخت شه می‌نوشند

خصمان ملک چو جغد در ویرانند دایم همه را همچو مگس میرانند خود را چو همای از چه قِبَل می‌دانند کز چشم چو سیمرغ همی پنهانند

گر بر فلک از تاجوران راه کنند وز قدرت و قدر دست بر ماه کنند ور دست فلک ز دهر کوتاه کنند آخر همه خطبه بر ملکشاه کنند

ای شاه تورا ماه نگین خواهد بود زیرِ قدمت ملک زمین خواهد بود ملک تو ز روم تا به چین خواهد بود ما فال زدیم و همچنین خواهد بود

تیراندازان همه گرو در بستند بردند گمان که با ملک همدستند آخر همه عاجز و خجل بنشستند وز شرم ملک تیر و کمان بشکستند

خصمان تو لاف سپر زرد زدند شش پنج به‌ گاه ماندن نرد زدند گر سرد سخن شدند وا مرد زدند با دولت تو بر آهن سرد زدند

چون باز خیال تو پر و بال زند در جان رهی عشق تو چنگال زند آن کس‌ که نه از وصال تو نال زند شاید که ز چشم خویش قیقال زند