خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد عیش از دل غمدیده من یکسو کرد در زیر لبت سیاه کارانه نشست تا آن لب ساده دل ترا سوسو کرد

زلف تو، که صد سینه ز دل خالی کرد بر قامت همچون الفت دالی کرد گفتم: کشمش ببند، متواری شد سر در کمرت نهاد و که مالی کرد

در باغ شدی، سر و سر افشانی کرد سنبل ز نسیم تو پریشانی کرد گل روی ترا بدید، چون سجده نکرد مردم همه گفتند: به پیشانی کرد

بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟ در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد؟ با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت ورنه دل مسکین چه سپرها که نکرد؟

آن مه، که ز شعر زلف ذیلی دارد همچون دل من شیفته خیلی دارد گوید که: به کشتن تو دارم میلی المنة لله که میلی دارد!

ای ماه، غمت جامهٔ دل در خون برد نادیده ترا رخت دل ما چون برد؟ آن خال که بر گوشهٔ چشمست ترا خال لب خوبان به زنخ بیرون برد

گل گفت: مهل، که باد بویم ببرد چون خاک به هر برزن و کویم ببرد با وصل من آن آب چو آتش مینوش زان پیش که آتش آبرویم ببرد

گل شرم چمن به هیچ رویی نبرد از لاله خجالت سر مویی نبرد شب غنچه ازان نواله بر شاخ آویخت تا گربهٔ بید باز بویی نبرد

خورشید که خاک ازو چو زر می‌گردد از شوق رخ تو دربدر می‌گردد یک جرعه می‌ صاف تو در صافی ریخت شد مست و درین میان به سر می‌گردد

بر نطع تو اسب شیرکاری گردد فرزین تو پیل کارزاری گردد شطرنج چه بود؟ چوبکی چند، ولی از لعل تو چون عود قماری گردد