جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه بی یاد تو هر جا که نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد بار شکستم توبه

چشمم که سرشک لاله گون آورده وز هر مژه قطرهای خون آلوده نی نی به نظاره‌ات دل خون شده‌ام از روزن سینه سر برون آورده

ای نیک نکرده و بدیها کرده و آنگاه نجات خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده

زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده می خواره خجل که معصیت‌ها کرده ترسم که کند امید و بیم و آخر کار ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده

ای دل چو فراق یار دیدی خون شو وی دیده موافقت بکن جیحون شو ای جان تو عزیزتر نه‌ای از یارم بی یار نخواهمت زتن بیرون شو

ای در صفت ذات تو حیران که و مه وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به علت تو ستانی و شفا هم تو دهی یا رب تو به فضل خویش بستان و بده

اندر شش و چار غایب آید ناگاه در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه در هفتم و سوم بفرستد چیزی اندر نه و پنچ و یک بپردازد راه

ای خاک نشین درگه قدر تو ماه دست هوس از دامن وصلت کوتاه در کوی تو زان خانه گرفتم که مباد آزرده شود خیالت از دوری راه

ای زاهد و عابد از تو در ناله و آه نزدیک تو و دور ترا حال تباه کس نیست که از دست غمت جان ببرد آن را به تغافل کشی این را بنگاه

اینک سر کوی دوست اینک سر راه گر تو نروی روندگان را چه گناه جامه چه کنی کبود و نیلی و سیاه دل صاف کن و قبا همی پوش و کلاه