گر فضل کنی ندارم از عالم باک ور عدل کنی شوم به یک باره هلاک روزی صدبار گویم ای صانع پاک مشتی خاکم چه آید از مشتی خاک

پیوسته مرا ز خالق جسم و عرض حقا که همین بود و همینست غرض کان جسم لطیف را به خلوتگه ناز فارغ بینم همیشه ز آسیب مرض

ای بر سر حرف این و آن نازده خط پندار دویی دلیل بعدست بخط در جملهٔ کاینات بی سهو و غلط یک عین فحسب دان و یک ذات فقط

گشتی به وقوف بر مواقف قانع شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع هرگز نشود تا نکنی کشف حجب انوار حقیقت از مطالع طالع

کی باشد و کی لباس هستی شده شق تابان گشته جمال وجه مطلق دل در سطوات نور او مستهلک جان در غلبات شوق او مستغرق

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق چندان که رخت حسن نهد بر سر حسن شوریده دلم عشق نهد بر سر عشق

دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش در دیده تویی و گر نه جیحون کنمش امید وصال تست جان را ورنه از تن به هزار حیله بیرون کنمش

سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو دیده موج خون میزد دوش در نیم شبی خیل خیال تو رسید ورنه جانم خیمه برون میزد دوش

دارم گنهان ز قطره باران بیش از شرم گنه فگنده‌ام سر در پیش آواز آید که سهل باشد درویش تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

در خانه خود نشسته بودم دلریش وز بار گنه فگنده بودم سر پیش بانگی آمد که غم مخور ای درویش تو در خور خود کنی و ما در خور خویش