دل عادت و خوی جنگجوی تو گرفت جان گوهر همت سر کوی تو گرفت گفتم به خط تو جانب ما را گیر آن هم طرف روی نکوی تو گرفت

افسوس که ایام جوانی بگذشت دوران نشاط و کامرانی بگذشت تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت

سر سخن دوست نمی‌یارم گفت در یست گرانبها نمی‌یارم سفت ترسم که به خواب در بگویم بکسی شبهاست کزین بیم نمی‌یارم خفت

سیمابی شد هوا و زنگاری دشت ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت گر میل وفا داری اینک دل و جان ور رای جفا داری اینک سر و تشت

آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت دیوانهٔ عشق را چه هجران چه وصال از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت

هان تا تو نبندی به مراعاتش پشت کو با گل نرم پرورد خار درشت هان تا نشوی غره به دریای کرم کو بر لب بحر تشنه بسیار بکشت

از اهل زمانه عار میباید داشت وز صحبتشان کنار میباید داشت از پیش کسی کار کسی نگشاید امید به کردگار میباید داشت

روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت

کبریست درین وهم که پنهانی نیست برداشتن سرم به آسانی نیست ایمانش هزار دفعه تلقین کردم این کافر را سر مسلمانی نیست

دایم نه لوای عشرت افراشتنی‌ست پیوسته نه تخم خرمی کاشتنی‌ست این داشتنی‌ها همه بگذاشتنی‌ست جز روشنی رو که نگه داشتنی‌ست