مروارید گران‌بها
روزی پادشاه و وزیرش از راهی می‌گذشتند. در راه، یک مروارید گران‌بها پیدا کردند، پادشاه گفت: «مروارید را من دیده‌ام و مال من است.»
سه‌شنبه، 13 تير 1396
قیزلرخان
مادری بود که فقط هفت تا پسر داشت. پسرها دل‌شان می‌خواست یک خواهر داشته باشند. اتفاقاً زد و مادرشان باردار شد. چندماهی به دنیا آمدن بچه مانده...
سه‌شنبه، 13 تير 1396
مطیع و مطاع
جوان بیکاری بود به نام «مطیع». روزی به شهر رفت تا کاری پیدا کند. بین راه ماهیگیری جلوی او را گرفت و گفت: «ماهی بزرگی تو تورم افتاده. اگر کمک...
سه‌شنبه، 13 تير 1396
تلی‌هزار
پادشاهی بود، سه پسر داشت. پسرها به سن ازدواج رسیده بودند. پادشاه، به هر کدام یک کیسه طلا داد و گفت: «این پول‌ها را هر جور دل‌تان خواست، خرج کنید!»
سه‌شنبه، 13 تير 1396
دختر خیاط و شاهزاده
مرد خیاطی با زنش زندگی می‌کرد. آن‌ها بچه نداشتند. روزی درویشی دم درآمد و سیبی به آن‌ها داد. زن سیب را خورد و باردار شد، اما نه ماه بعد، یک کدو...
يکشنبه، 11 تير 1396
کیسه‌ی گندم
روزی روزگاری، مرد کم عقلی با زنش در دهکده‌ای زندگی می‌کرد. یک روز زنش به او گفت: «آردمون تموم شده، برو خونه‌ی پدرم، گندم بیار که نون بپزم و شکم...
يکشنبه، 11 تير 1396
طوطی و بازرگان
بازرگانی ثروتمند بود که غلامان و کنیزان زیادی داشت. بازرگان، طوطی زیبا و سخنگویی هم داشت که هر روز کنار قفسش می‌ایستاد و با او حرف می‌زد. بازرگان،...
يکشنبه، 11 تير 1396
دختر حاجی صیاد
حاجی صیاد دختری داشت و دختر، معلمی. صیاد می‌خواست همراه خانواده‌اش به مکه برود. معلم در جلد صیاد رفته بود که مبادا دخترش، پری را هم ببرد که از...
يکشنبه، 11 تير 1396
چهار تا زن دماغ بُریده
مرد قدکوتاهی بود که «علی بیک» نام داشت. یک روز علی بیک به زنش گفت: «امشب مهمون دارم، باید هر خوراکی که تو دنیا هست، درست کنی!»
يکشنبه، 11 تير 1396
اسب پری
پادشاهی بود، سه پسر داشت. موقع مرگ از پسرها خواست سه شب سر قبرش نگهبانی بدهند و او را تنها نگذارند.
يکشنبه، 11 تير 1396
اوستا ابراهیم
روزی گذر شاه عباس به بازار افتاد. به دکان خیاطی رفت و گفت: «پارچه‌ی ضخیمی آورده‌ایم، باید برای ما لباس بدوزی!»
يکشنبه، 11 تير 1396
گل و صنوبر
پادشاهی بود که سه پسر داشت. روزی هر سه پسر با پدرشان به شکار رفتند. ناگهان بره آهویی از پشت یک سنگ بیرون پرید. پسر بزرگ با اسب دنبال بره آهو...
يکشنبه، 11 تير 1396
چنین نبود
درویشی هر سال به سفر می‌رفت. روزی به آسیابی رسید که کنار آن جوی آب و درخت بید مجنونی بود. درویش، پوستین خود را روی زمین پهن کرد تا کمی استراحت...
يکشنبه، 11 تير 1396
نجما و دختر پادشاه
جوان ساربانی بود به نام «نجما». یک روز که شترهای خود را برای چرا به صحرا برده بود، به سرچشمه آمد و آب نوشید و همان‌جا خوابش برد. دختر پادشاه...
يکشنبه، 11 تير 1396
چهل‌گیس
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود که پسری به نام «جان تیغ» داشت. یک روز پادشاه کلید باغ‌هاش را به جان تیغ داد و گفت: «با دایه‌ات برو و باغ‌ها رو تماشا...
يکشنبه، 11 تير 1396
حلال و حرام
در روز و روزگاری که ایمان و اعتقاد مردم زیاد بود، مرد فقیری، زن و بچه‌اش را گذاشت و به شهری غریب رفت تا کاری پیدا کند و سر و سامانی به زندگی...
يکشنبه، 11 تير 1396
کاشیرمحمد
شکارچی‌ای بود به نام «کاشیرمحمد» که موهای سرخی داشت. روزی کاشیرمحمد آهویی شکار کرد. وقتی خواست به خانه برگردد، ناگهان هوا تاریک شد.
يکشنبه، 11 تير 1396
روباه قالی باف
روزی روباهی یک قالیچه پیدا کرد. آن را کنار لانه‌اش گذاشت و روی آن نشست. شیری از آنجا رد می‌شد، روباه گفت: «بفرما!»
يکشنبه، 11 تير 1396
سوار بر ابر
آوالوکیتا خدایی در هند است که وظایف گوناگونی را بر عهده دارد. در اکونوگرافی خدایان (200)، خدای آوالوکیتا (Avalokita)، دارای چهار بازو بوده و...
يکشنبه، 11 تير 1396
راهنمای قلمرو مردگان
آنوبیس (Anubis) یا آنپو (Anpu) در اساطیر مصر، نام یونانی خدایی است که به هیئت سگ یا شغال تصور می‌شد. همچنین آثار به جای مانده چنین می‌نماید که...
يکشنبه، 11 تير 1396