ذهن‌مندي و معيارهاي آن (1)
براي تسلط بر اشياي گوناگوني که در هر لحظه از زندگي روزانه با آنها روبه رو مي‌شويم، مي‌کوشيم آنها را در ساختارهاي مهارپذيري منظم سازيم. اين کار...
سه‌شنبه، 20 تير 1396
فريال و دِبوانگال جادوگر
سالها قبل، جادوگري به نام "دِبوانگال" زندگي مي‌كرد كه ده دختر زيبا داشت. مردهاي زيادي طالب ازدواج با اين دخترها بودند. هر از چندگاه، مرداني بعد...
شنبه، 17 تير 1396
دو برادر
صبح يك روز گرم، دو برادر براي شكار از دهكده‌شان بيرون آمدند. هر كدام يك تير و كمان داشتند و يك كيسه چرمي كه اميدوار بودند موقع برگشتن به خانه...
شنبه، 17 تير 1396
حسادت هالابااو
سالها قبل، مردي زندگي مي‌كرد كه دو پسر داشت. هر چند كه او پسرها را خيلي دوست داشت؛ اما هميشه در آرزوي داشتن دختري بود. عاقبت بعد از مدتها، خداوند...
شنبه، 17 تير 1396
مسابقه‌ي طناب كشي
خرگوش از زور گويي‌هاي فيل و اسب آبي خسته شده بود. هر سه آنها در جزيره‌اي زندگي مي‌كردند. فيل و اسب آبي مرتب به خرگوش بيچاره دستورهاي ريز و درشت...
شنبه، 17 تير 1396
ماهي ناراضي
در گوشه‌اي از دنيا، در بركه‌اي كوچك، دسته‌اي از ماهيها، دور از ماهيهاي ديگر زندگي مي‌كردند. اين بركه، آبي ساكن و خاكستري داشت و كف آن پوشيده...
شنبه، 17 تير 1396
چرا خفاش شبها پرواز مي‌كند؟
در گذشته‌هاي دور، موش صحرايي و خفاش، با هم دوست صميمي بودند. آنها تمام روز با هم به شكار مي‌رفتند و لابه لاي درختان تنومند يا علفهاي تازه، جست...
شنبه، 17 تير 1396
قلب ميمون
لب دريا درخت انبه‌ي بزرگي روييده بود كه نيمي از شاخه‌هايش روي زمين و نيمي ديگر روي آب بود. روي اين درخت آشيانه‌ي يك ميمون بود. ميمون تمام روز...
شنبه، 17 تير 1396
بچه‌هايي در خانه‌ي درختي
در زمانهاي دور مردي زندگي مي‌كرد كه سه فرزند داشت: دو پسر و يك دختر. همسر او مدتي پيش مرده بود و كسي نبود از بچه‌ها مراقبت كند. مرد تصميم گرفت...
شنبه، 17 تير 1396
طبل جادويي
در زمانهاي خيلي دور، حاكم ثروتمندي زندگي مي‌كرد كه پنجاه همسر، صدها فرزند، هكتارها زمين و هزاران بَرده داشت. با اين حال، او حاكمي مهربان و عادل...
شنبه، 17 تير 1396
چرا خورشيد و ماه در آسمان زندگي مي‌كنند؟
در زمانهاي خيلي دور، خورشيد و آب به خوبي و خوشي روي زمين زندگي مي‌كردند. خورشيد هميشه به خانه‌ي آب مي‌رفت و ساعتها پيش او مي‌ماند؛ اما آب هيچ...
شنبه، 17 تير 1396
بچه‌هاي كوزه‌اي
در دهكده‌اي، در دامنه‌ي كوههاي بلند، زني تنها زندگي مي‌كرد. شوهرش سالها پيش مُرده بود و بچه‌اي هم براي او باقي نگذاشته بود. زن سالهاي پيري‌اش...
شنبه، 17 تير 1396
مشكل آهنگر
در زمانهاي قديم، آهنگري به نام " والوكاگا" بود كه در كارش خيلي ماهر بود. هر روز عده‌ي زيادي بيرون كارگاهش مي‌ايستادند و كار كردن او را كه براي...
شنبه، 17 تير 1396
سنجاب چه ديد؟
روزي از روزهاي گرم تابستان، مار سبز كوچكي بعد از اينكه غذاي سيري خورد، هوس كرد جاي راحتي پيدا كند و كمي استراحت كند. او علفِ نرم و درازي را در...
شنبه، 17 تير 1396
خرگوش و كفتار
سالها قبل وقتي در جايي از آفريقا قحطي شده بود، خرگوش و كفتاري به هم رسيدند. خرگوش به كفتار گفت: « تو چقدر لاغري!»
شنبه، 17 تير 1396
خرگوش و انبار ذرت
يكي بود، يكي نبود. دهكده‌اي بود كه تمام حيوانات آن كشاورزي مي‌كردند. در آن سال، خرگوش و بقيه‌ي حيوانات، مدتها كار كرده بودند. وقتي محصولشان رسيد،...
شنبه، 17 تير 1396
جادوي مار
سالها پيش، هيزم شكني با همسر و دختر و پسرش زندگي مي‌كرد. دختر، مهربان و خوش خلق بود؛ اما پسر خشن و خودخواه بود و هميشه از حرفهاي پدر و مادرش...
شنبه، 17 تير 1396
شاخهاي جادويي
سالها قبل، پسري زندگي مي‌كرد كه مادر و پدرش مدتها پيش مرده بودند. براي همين زنهاي دهكده از او مراقبت مي‌كردند تا از گرسنگي نميرد؛ اما چندين برابر...
شنبه، 17 تير 1396
تارهاي عنكبوت
حيوانات جنگل تنها و بي‌مونس بودند. براي همين روزي در جنگل دور هم جمع شدند تا درباره‌ي اين موضوع با هم مشورت كنند. دست آخر به اين نتيجه رسيدند...
شنبه، 17 تير 1396
آنانانا و فيل
سالها قبل، زني زندگي مي‌كرد كه نامش " آنانانا" بود. او دو فرزند داشت كه بسيار زيبا بودند. كلبه‌ي آنها در كنار جاده بود. هر وقت مردم از جاده و...
پنجشنبه، 15 تير 1396