خرگوشی در ماه
یكی بود، یكی نبود. پیرمردی بود كه توی ماه زندگی می‌كرد. یك روز، همان طور كه داشت از آن بالا به زمین نگاه می‌كرد. چشمش افتاد به یك خرگوش و یك...
چهارشنبه، 14 تير 1396
گنجشك زبان بریده
در روزگاران خیلی قدیم، پیرمردی بود كه یك زن بدجنس و بد اخلاق داشت. آنها بچه‌ای هم نداشتند. به خاطر همین، پیرمرد به جای بچه، از یك گنجشك كوچك...
چهارشنبه، 14 تير 1396
دیوهای دماغ دراز
یكی بود، یكی نبود. در زمانهای خیلی خیلی دور، دو دیو دماغ دراز در یكی از كوههای بلند شمال ژاپن زندگی می‌كردند. یكی از آنها "دیوآبی" و آن یكی "دیو...
چهارشنبه، 14 تير 1396
دختری كه به آسمان پرواز كرد
یكی بود، یكی نبود. در دهكده‌ای، پیرمرد و پیرزنی با هم زندگی می‌كردند. آنها بچه‌ای نداشتند. برای همین هم خانه‌شان سوت و كور بود.
چهارشنبه، 14 تير 1396
چرا دیو قرمز گریه كرد؟
كسی به خاطر ندارد كه این دیو، در كدام كوه زندگی می‌كرده است؛ اما می‌گویند سالها پیش، دیو قرمزی بود كه در كوهی نزدیك یك دهكده زندگی می‌كرد. این...
چهارشنبه، 14 تير 1396
آسیاب دستی سحرآمیز
یكی بود، یكی نبود. روزی، روزگاری در یكی از دهكده‌های ژاپن، دو برادر با هم زندگی می‌كردند. برادر بزرگتر، كار می‌كرد و زحمت می‌كشید؛ امّا برادر...
چهارشنبه، 14 تير 1396
خلال دندان جنگجو
یكی بود، یكی نبود، در روزگاران خیلی دور، شاهزاده‌ای بود كه عادت بدی داشت، هر شب كه می‌خواست به رختخواب برود، با خلال دندان، دندانهایش را پاك...
چهارشنبه، 14 تير 1396
كشاورز پرنده
یكی بود، یكی نبود. در روزگاران خیلی قدیم، در یكی از دهكده‌های ژاپن، پیرمردی زندگی می‌كرد كه نامش "تارو" بود. نزدیك خانه‌ی تارو، مرداب بزرگی بود...
چهارشنبه، 14 تير 1396
برادر تبر
هیزم‌شکنی برای کار به روستایی رفت. دید مردم با دست خالی چوب‌ها را ی‌شکنند. پرسید: «چرا با دست خالی؟ مگر تبر ندارید؟» گفتند: «تبر چیست؟ خوردنی...
چهارشنبه، 14 تير 1396
حاجی عباس
در زمان‌های قدیم مرد مؤمن و درستکاری بود که «عباس» نام داشت. عباس فقط یک آرزو داشت و آن هم رفتن به مکه و زیارت خانه‌ی خدا بود. عباس سال‌های سال...
چهارشنبه، 14 تير 1396
پیرزن و خروس
پیرزنی یک خروس داشت. یک روز یک سکه پیدا کرد. با خودش گفت: «انگور بخرم که هسته داره پسته بخرم که پوسته داره میوه بخرم که دانه داره کشمش بخرم که...
چهارشنبه، 14 تير 1396
حاتم طایی
درویشی بود که قصیده می‌خواند و از مردم پول می‌گرفت. روزی به قصر حاتم طایی رفت. حاتم پنج قران به او داد. درویش گفت: «فلان جا به هفت خانه رفتم،...
چهارشنبه، 14 تير 1396
نقاب‌دار
سلطانی بود، سه پسر داشت. روزی به پسرهایش گفت: «بروید و برای خود، کاری پیدا کنید!»
چهارشنبه، 14 تير 1396
اسب جادو
پادشاهی بود عادل و رعیت‌دوست که شب و روز به فکر آسایش مردم بود. یک روز پادشاه رفت جلوی آینه. ریش‌اش سفید شده بود. با خود گفت: «افسوس! پام به...
چهارشنبه، 14 تير 1396
چرا ماهی خندید
مرد فقیری با همسرش زندگی می‌کرد. آن‌ها فرزند نداشتند. شبی مرد خواب دید که یک سال دیگر زنش فرزندی به دنیا خواهد آورد. درست سر سال، صاحب پسری شدند...
سه‌شنبه، 13 تير 1396
دوای چشم
پادشاهی کور شده بود و پزشکان دربار نتوانسته بودند کاری براش بکنند. روزی درویشی به دربار آمد و گفت: «خاک پای دختر شاه روم، درمان چشم پادشاه‌ست.»
سه‌شنبه، 13 تير 1396
خروس سوار
مردی بود که سه زن و سه باغ و سه اسب داشت. سه زنش بچه‌دار نمی‌شدند. سه باغش میوه نمی‌دادند و سه اسبش نمی‌زاییدند. روزی مردی نورانی نُه تا سیب...
سه‌شنبه، 13 تير 1396
دختر خیاط و پسر پادشاه
خیاطی سه دختر داشت. یک روز پسر پادشاه آمد در دکانش و گفت: «می‌خواهم لباسی از گُل برای من بدوزی.»
سه‌شنبه، 13 تير 1396
کوزه‌ی خیاط
خیاطی بود که کنار قبرستان شهر دکانی داشت و توی دکانش کوزه‌ای داشت. هر مرده‌ای را که از جلوی دکانش به قبرستان می‌بردند، او سنگی در کوزه می‌انداخت....
سه‌شنبه، 13 تير 1396
شاهزاده ابراهیم و فتنه‌ی خون‌ریز
پادشاهی پسری به نام «ابراهیم» داشت. روزی شاهزاده ابراهیم به دنبال شکار بود که به غاری رسید. پیرمردی توی غار بود. پیرمرد به عکسی که توی دستش بود...
سه‌شنبه، 13 تير 1396