همان است كه از اول بود
یكی بود، یكی نبود. زیر گنبد كبود، غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود به نام شاه عباس. هر وقت كه كسی از مردم ناراحت می‌شد یا...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
چوپان كچل
در زمان‌های قدیم، چوپان كچلی بود كه هر روز گاو و گوسفندهای مردم ده را می‌برد به صحرا و می‌چراند و با مزدی كه به‌اش می‌دادند، زندگی خودش و مادرش...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پسر خاركن و ملا بازرجان
روزی بود، روزگاری بود. پیرمرد خاركشی بود كه یك پسر داشت و از بس كه این پسره را دوست داشت، نمی‌گذاشت از خانه بیرون برود. حتی نمی‌گذاشت آفتاب و...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
علی باقالاكار
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. در زمان‌های قدیم یك علی باقالاكار بود. این بابا هرچه باقالا می‌كاشت، كلاغی بود كه می‌رفت و همه را...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تپل مپل
در زمان‌های قدیم برادر و خواهری بودند كه با هم زندگی می‌كردند. آنها از مال دنیا چیزی نداشتند. برادر هر روز صبح می‌رفت شكار و عصر كه برمی‌گشت،...
شنبه، 22 آبان 1395
بی بی ناردونه
یكی بود، یكی نبود. زن و شوهری بودند و دختری داشتند به اسم بی بی ناردونه. از قضای روزگار زد مادر دختره مریض شد و خیلی زود هم مرد. پدرش هم كه نمی‌توانست...
شنبه، 22 آبان 1395
جیران
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. پیرمرد فقیری بود كه سه دختر خیلی خوشگل داشت و تو دهی با این سه دختر زندگی می‌كرد. روزی دخترها گفتند:...
شنبه، 22 آبان 1395
ابراهیم گاوچران
روزی بود، روزگاری بود. پیرمردی بود كه پسری داشت به اسم ابراهیم و با این پسر كنار رودخانه زندگی می‌كرد. روزی سیل آمد و كلبه‌ی آنها را خراب كرد....
شنبه، 22 آبان 1395
پادشاه و سه خواهر
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های پیش از این،‌ سه خواهر زندگی می‌كردند كه تو این دنیا دیگر نه پدرشان زنده بود و نه مادرشان و از مال و منال هم...
شنبه، 22 آبان 1395
آه دختر كوچك بازرگان
روزی بود، روزگاری بود. بازرگانی هم بود كه شش دختر داشت. روزی این بازرگان خواست به سفر برود. هركدام از دخترها از او چیزی خواست. دختر كوچكه به...
شنبه، 22 آبان 1395
هركسی بر طینت خود می‌تند
شاه عباس كه تو اصفهان پادشاهی می‌كرد، عادت داشت كه شب‌ها، گاهی لباس درویشی بپوشد و به میان مردم برود. یك شب مطابق همین عادت لباس درویشی پوشید...
شنبه، 22 آبان 1395
پسر كاكل زری و دختر دندان مروارید
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم سه تا خواهر بودند كه تو خرابه‌ای زندگی می‌كردند. روزی شاهزاده‌ای از آنجا می‌گذشت. شنید كه دختر بزرگ گفت:‌...
شنبه، 22 آبان 1395
اسب چوبی
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و یك دختر داشت. روزی این پادشاه به دخترش گفت: «دختر! بیا ریش مرا پاك...
شنبه، 22 آبان 1395
رویه آستر را نگاه می‌دارد یا آستر رویه را؟
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه سه دختر داشت. روزی از دخترها پرسید: «آیا رویه آستر را نگاه می‌دارد یا آستر رویه را؟»
شنبه، 22 آبان 1395
پسر شاه پریان
روزی بود و روزگاری بود. زن و مردی بودند كه هفت تا دختر داشتند یك روز مرد، زن و بچه‌هایش را جمع كرد و گفت:‌ «من می‌خواهم به مسافرت بروم. هركس...
شنبه، 22 آبان 1395
گل به صنوبر چه كرد
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. روزی بود، روزگاری بود. پیرمردی بود و این بابا سه پسر داشت. پسرها هر روز به شكار می‌رفتند و با این...
شنبه، 22 آبان 1395
شاهزاده ابراهیم و فتنه‌ی خونریز
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه هرچه زن می‌گرفت، صاحب پسر نمی‌شد. پادشاه با غصه و غم تاب آورد، تا...
شنبه، 22 آبان 1395
باغ سیب
روزی بود و روزگاری بود. پادشاهی بود كه سه پسر داشت به اسم ملك محمد، ملك ابراهیم و ملك بهمن. ملك محمد از همه كوچكتر بود. درخت سیبی در قصر پادشاه...
شنبه، 22 آبان 1395
ملك خورشید
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچكی نبود. در زمان‌های خیلی قدیم، پادشاهی بود كه پسری داشت به نام ملك خورشید. ملك خورشید كه بزرگ شد، روزی پادشاه...
شنبه، 22 آبان 1395
ملك جمشید و چل گیس بانو
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه پسری داشت به اسم ملك جمشید. پسر را فرستاد به مكتب و این پسر تا سن هفده یا هجده سالگی درس خواند....
شنبه، 22 آبان 1395