چوپانی كه خوابش را فروخت
در زمان‌های قدیم چوپانی بود و روزی از روزها این بابا خسته از كار روزانه، سر ظهر خوابش برد. ساعتی خوابید و بعد بلند شد و به رفقایش گفت: «خوابی...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تاجری كه همراه زنش به خاك سپردنش
روزی بود، روزگاری بود. مرد حمالی بود و یك روز داشت بار می‌برد كه رسید به باغی. بارش را زمین گذاشت و گفت: «خدایا! من بنده‌ی توام، صاحب فلان فلان...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تاجری كه اقبالش برگشت و دوباره به او رو كرد
در زمان‌های قدیم تاجری بود و زنی داشت. روزی زنش می‌خواست نمك بكوبد، همین كه دسته‌ی هاون را رو نمك‌ها كوبید، ته هاون گردتا گرد از جا درآمد. شب...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پیرمرد خاركن
یكی بود، یكی نبود. پیرمردی بود كه می‌رفت بیابان خار می‌كند و می‌فروخت و با چندرغازی كه درمی‌آورد، روزگار می‌گذراند. روزی مشغول كندن خار بود كه...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پسر و غول بیابانی
در زمان‌های بسیار قدیم پسری بود كه با پدر و مادرش زندگی می‌كرد. روزی پدره به پسره گفت: «تو دیگر داری بزرگ می‌شوی، باید بروی و برای آینده‌ات كاری...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پرنده‌ی طلایی
روزی بود، روزگاری بود. پیرمرد و پیرزن فقیری بودند كه تو آسیاب خرابه‌ای زندگی می‌كردند. سال‌های سال بود كه پیرمرد پرنده می‌گرفت و می‌برد به بازار...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پسر پادشاه و پیرزن
در زمان‌های قدیم مردی بود كه یك پسر داشت و یك دختر. زن این باباهه هم مرده بود. روزها پسر و دختر به مكتب می‌رفتند. اما ملاباجی مكتب زن نیرنگ باز...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پرنده‌ی سفید
یكی بود، یكی نبود. پادشاهی بود كه زنش بچه‌دار نمی‌شد. یعنی حامله می‌شد، اما بچه‌ها به دنیا نیامده می‌مردند. دوا و درمان و جادو و جنبل هم هیچ...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پرنده‌ی آبی
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه هرچه زن می‌گرفت، بچه‌دار نمی‌شد. روزی درویشی به قصر این پادشاه آمد و سیبی به او داد و گفت:...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پادشاه و وزیر
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پیرزن فقیری بود كه با پسرش زندگی می‌كرد. روزی پسره به مادرش گفت: «برو دختر پادشاه را برای من خواستگاری...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
مرغ توفان
روزی بود، روزگاری بود. مردی بود به اسم یوسف كه از اول جوانی‌اش عاشق و شیفته‌ی پول بود و خیلی طول نكشید كه پول و پله‌ی درست و حسابی به هم زد....
چهارشنبه، 26 آبان 1395
پسرِ با كلّه
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم، جوانی بود كه با پدر و مادر پیرش در شهر دور افتاده‌ای،‌ زندگی و كشت و كار می‌كردند...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
به دنبال فلك
روزی بود، روزگاری بود. یه بابای فقیری بود كه آه در بساط نداشت و به هر دری كه می‌زد، كار و بارش رو به راه نمی‌شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد....
چهارشنبه، 26 آبان 1395
بلال آقا
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه اجاقش كور بود و صاحب فرزند نمی‌شد و این بابا از این بابت خیلی ناراحت بود. روزی از شدت غصه،...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
مهرناز
یكی بود، یكی نبود. توی این بود و نبود، دختر خوشگل كوچولویی بود به اسم مهرناز كه مادرش مرده بود و چون نمی‌توانست خودش را از آب و گل دربیاورد و...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
امیرزاده و عرب زنگی
در زمان‌های قدیم امیرزاده‌ای بود كه عاشق شكار بود. روزی در عالم خواب دختری را دید و یك دل، نه صد دل عاشق دختر شد. وقتی از خواب بیدار شد، وسایل...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
امیر زن است نه مرد، چشم‌های امیر تو را كشت
در زمان‌های قدیم دو برادر بودند یكی تاجر و دیگری خاركش. مرد تاجر هفت پسر داشت و خاركش هفت دختر. از قضا باران سختی شروع كرد به باریدن و هفت شب...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
انگشتر زن‌ها مارون
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود. این پادشاه عمرش را كرد و وقتی داشت‌ می‌مرد و نفس‌های آخر را‌ می‌كشید، رو كرد به فرزندش كه بعد...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
بی بی نگار و می‌سس قبار
یكی بود یكی نبود. زنی بود كه حامله نمی‌شد. روزی رفت پای درخت خشكیده‌ی نظر كرده‌ی نزدیك خانه‌شان و گریه و زاری كرد و گفت:‌ «خدایا! من نذر می‌كنم...
چهارشنبه، 26 آبان 1395
انار خاتون
روزی بود، روزگاری بود. زنی بود كه با تنها دخترش كه اسمش انار خاتون بود، زندگی می‌كرد. زد و مادره دیوی را دید و عاشق آن دیو شد و جانش را برای...
چهارشنبه، 26 آبان 1395