عاشق شدن پسر وزیر با دیدن عكس دختر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و این پادشاه وزیر باتدبیر و لایقی داشت. از طرفی پسر پادشاه و پسر وزیر با هم رفیق یكدل و یك جان...
جمعه، 28 آبان 1395
ماهی طلسم شده
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه از یك چشم كور شده بود. این پادشاه هرچه دوا درمان كرد، فایده‌ای نداشت و از هر دوایی ناامید...
جمعه، 28 آبان 1395
سلما و سلیم
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و سه دختر دم بخت داشت. دختر اولی كه خیلی تو خانه‌ی پدر مانده بود، سیه چرده بود. دختر دومی هم ریختی بهتر از اولی...
جمعه، 28 آبان 1395
شمشیر زنگ زده
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه سه تا پسر داشت. این پادشاه پیر شده بود و پسرها جوان و برومند بودند. روزی پسرها را صدا زد و...
جمعه، 28 آبان 1395
سگ زرد
یكی بود، یكی نبود. زنی بود و دختر خیلی كوچكی داشت. این دختره هیچ وقت به حرف مادرش گوش نمی‌كرد. هروقت مادرش فرمانی می‌داد كه كاری بكند، هیچ زیر...
جمعه، 28 آبان 1395
دختر پادشاه و پسر فقیر
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه تنها یك دختر داشت و اسم دختره گل مهره بود و این دختر اسب سفیدی داشت به اسم تیزدو و دایره‌ای...
جمعه، 28 آبان 1395
سه برادر
یكی بود،‌یكی نبود. پادشاهی بود و سه پسر داشت. دو تا كور كور بودند و آن یكی چشم نداشت. پسری كه چشم نداشت، روزی خواست كه به شكار برود. رفت به اسلحه...
جمعه، 28 آبان 1395
آدم خورك
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه هفت پسر داشت و آرزوی دختری به دلش مانده بود. روز می‌گفت:‌ «خدا! دختری به من بده، شب می‌گفت...
جمعه، 28 آبان 1395
دیوْ دختر
در زمان‌های قدیم پادشاهی صاحب هفت تا پسر بود، اما دختر نداشت و دلش می‌خواست كه خدا دختری به‌اش بدهد. عاقبت زد و زنش آبستن شد و دختری زائید و...
جمعه، 28 آبان 1395
شیطان و مرد خسیس
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم یك بابای خسیس و پولداری بود كه تو دهی زندگی می‌كرد و تمام عمرش، دور و بر منبر و موعظه پیداش نمی‌شد كه...
جمعه، 28 آبان 1395
شاهزاده و آهو
روزی بود، روزگاری بود. زن و شوهری بودند كه دختر و پسری داشتند. روزی زنه زد و مریض شد. وقتی مریضی‌اش سخت شد، یك انگشتر داد به شوهرش و گفت: «اگر...
جمعه، 28 آبان 1395
شاهزاده ابراهیم و شاهزاده اسماعیل
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه پسر نداشت. كم كم پادشاه پیر می‌شد و هنوز جانشینی نداشت. پادشاه خیلی...
جمعه، 28 آبان 1395
دلارام و شاهزاده
در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و پسری داشت. گذشت و گذشت، تا پسره بزرگ شد و از پادشاه خواست كه كلید اتاق‌های قصر شاهی را به او داد. پسر كلید را...
جمعه، 28 آبان 1395
گل چهره خانم
در زمان‌های قدیم، تو یكی از شهرها مردی زندگی می‌كرد به اسم حاتم و این حاتم خانه‌ای داشت كه چهل در برایش ساخته بود و هركس كه به این شهر پا می‌گذاشت،...
جمعه، 28 آبان 1395
كدو
یكی بود، یكی نبود. گاوچرانی بود و با زنش در ویرانه‌ای پرت كه كسی دور و برش نبود، زندگی می‌كرد. دست بر قضا زد و زنش آبستن شد و بعد از نه ماه و...
جمعه، 28 آبان 1395
خدیجه چاهی
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. زنی بود به اسم خدیجه كه مردم اسمش را جمع و جورتر كرده بودند و به‌اش می‌گفتند خجه. خدیجه خیلی خودخواه...
جمعه، 28 آبان 1395
كچل و شیطان
یكی بود، یكی نبود. كچلی بود كه برای مردم گاو می‌چراند و همه از كارش خیلی راضی بودند. روزی كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از این در و آن در...
جمعه، 28 آبان 1395
خانم ناری
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم زنی بود كه بچه‌دار نمی‌شد. هر كاری می‌كرد، هیچ فایده‌ای نداشت. از قضا روزی یك دانه انار گوشه‌ی اتاق پیدا...
جمعه، 28 آبان 1395
خاركنی كه عشقش دختر پادشاه رو، دوباره زنده كرد
روزی بود، روزگاری بود. مرد خاركنی بود و روزی كه از بیابان برمی‌گشت بین راه دید دختری مثل پنجه‌ی آفتاب از حمام بیرون آمد. تا چشمش به دختره افتاد،...
جمعه، 28 آبان 1395
خاركنی كه دو تا دخترشو از خانه بیرون كرد
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم خاركنی بود و دو تا دختر داشت. روزی كه تو بیابان خار می‌كند، دو خاركن دیگر رفتند طرف این بابا و گفتند...
جمعه، 28 آبان 1395