اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج افزوده می‌شود ز شکستن سپاه من

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست چو موج، در کف دریا بود اراده من

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!

با کمال ناگواریها گوارا کرده است محنت امروز را اندیشهٔ فردای من

گفتم از پیری شود بند علایق سست‌تر قامت خم حقله‌ای افزود بر زنجیر من

یک دل غمگین، جهانی را مکدر می‌کند باغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگیر من

با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتاده‌ام سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من

جوانی برد با خود آنچه می‌آمد به کار از من خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من

بجز کسب هوا از من دگر کاری نمی‌آید درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید پردهٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من