نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟ که می‌آید برون از سنگ و از آهن رقیب من!

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من با هیچ قفل، راست نیامد کلید من

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست مجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن حشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن

می‌رود فیض صبوح از دست، تا دم می‌زنی پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن

از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود زین صدای آب، سنگین‌تر شد آخر خواب من

هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است فصل شکوفه را به می‌ناب صرف کن

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن