به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافل که خود باغ بهشت از یک دوساغر می‌تواند شد

شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

رهرو صادق و سامان اقامت، هیهات صبح چون کرد نفس راست، روان خواهد شد

با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند منصور را ببین که چه از دار می‌کشد

آن که دامن بر چراغ عمر من زد، این زمان آستین بر گریه شمع مزارم می‌کشد

من بر سر آنم که به زلف تو زنم دست تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد؟

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد

مشو از صحبت بی برگ و نوایان غافل که شب قدر نهان در رمضان می‌باشد

ز انگشت اشارت، در گریبان خارها دارم بلایی آدمی را بدتر از شهرت نمی‌باشد

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری عجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!