من بسته‌ام لب طمع، اما نگار من دارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!

باغ و بهار چشم و دل قانع من است صحرای ساده‌ای که نروید گیاه ازو

خصم درونی از برون، بارست بر دل بیشتر با دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو

چون شبنم روشن گهر، با خار و گل یکرنگ شو بگذار رعنایی ز سر، بیزار از نیرنگ شو

زنهار در دار فنا، انگور خود ضایع مکن گر باده نتوانی شدن، منصور وار آونگ شو

از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردباد چون ره خوابیده، بار خاطر صحرا مشو

شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم با زندگی خوشم که بمیرم برای تو

در جبههٔ ستارهٔ من این فروغ نیست یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟

خبر به آینه می‌گیرم از نفس هر دم به زندگی شده‌ام بس که بدگمان بی تو

سایهٔ بال هما خواب گران می‌آرد در سراپردهٔ دولت دل بیدار مجو