پیراهنی که می‌طلبی از نسیم مصر دامان فرصتی است که از دست داده‌ای

اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار از سرمهٔ سیاهی منزل چه فایده؟

بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورم در گلوی تشنه‌ام چون سنگ می‌گردد گره

از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا چون گوهرست قسمت من از دو سو گره

هر چند برآوردهٔ آن جان جهانم چون خانه ندارم خبر از صاحب خانه

ز استادن آب روان سبز گردد مجو چون خضر، هستی جاودانه

به آب روی خود در منتهای عمر می‌لرزم به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی زان دم که سبوی میم از دوش فتاده

دیوان ما و خود را، مفکن به روز محشر در عذر خشم بیجا، یک بوسهٔ بجا ده

از پا فتادگانیم، در زیر پا نظر کن از دست رفتگانیم، دستی به دست ما ده